Ooma
پرسش های کاربر Kimiya 💛در تب سوالات جدید نمایش داده شده است.

آیا عفونت باعث تاخیر پریود میشه؟

سلام خانم دکتر وقتتون بخیر💛
من الان دو روزه از تایم‌پریودیم گذشته اما پریود نشدم فقط یک بار رابطه محافظت نشده داشتم امکان بارداری هست یا به خاطر عفونت ممکنه تاخیر داشته باشه؟
البته مطمئن نیستم که عفونت دارم سوزش ندارم فقط ببخشید بعد دستشویی یکم اذیتم😢

15 پاسخ 463 بازدید


به نظرتون این رد رژ لب هستش؟

سلام این رو کاپشن شوهرم بود دیشب دیدم در صورتی ک قبلش نبود
اینجا جالب میشه ک من رژ این رنگی ندارم😂😂😂
من میخواستم برم پیش مامانم گفتم زود بر میگردم گفت نمیخواد زود برگردی من میخوام برم باشگاه تا 11 نیستم حوصله ات سر میره بعد ساعت 8 و نیم اومد دنبالم گفت نرفتم باشگاه حوصله نداشتم

99 پاسخ 1,021 بازدید


این چیه داخل عکس

سلام دخترا هرکی میدونه بیاد

97 پاسخ 857 بازدید


چرا سزارین رو ممنوع کردن😭

دیگه باید چیکار کنم از روانپزشک نامه سزارین گرفتم کلاس های بارداری رو شرکت کردم حالا بیمارستان خصوصیه دیگه بازم دکترم میگه امکان داره قبول نکنن چیکار کنم دیگه چرا انقد اذیت میکنن😭

97 پاسخ 993 بازدید


چکار کنم زودتر سقط بشه

سلام دوستان امروز اومدم برای سقط چون جنین رشدش تو هفته شش مونده بود امروز سونو گرفتم گفت برو بیمارستان بستری شو برای سقط ساک خیلی اومده پایین دارو بهت میدن سریع سقط میشه اما از ساعت ۴ تا الان که شیاف دادن و قرص هنوز خبری نشد حتی خونریزیم خیلی کمتر شده
چکار کنم ؟؟؟
فقط تنها علایم درد لکن و یه علایم دل درد ضعیف خیلی کم میگیره و ول میکنه

91 پاسخ 684 بازدید


روز دوازده انتقال جنین و تفسیر جواب آزمایش و عدد بتا

سلام خانما امروز روز دوازدهم رفتم آزمایش دادم جوابش اومده می‌خوام ببینم نصبت ب روز عددش خوبه لطفا راهنماییم کنید ممنونم ازتون

89 پاسخ 482 بازدید


خوردن شکلات داغ در بارداری

سلام خدمت خانم دکتر و اومایی های عزیز
من چون نمیتونم شیر بخورم یعنی اصلا هیچ لبنیاتی نمی‌خورم میترسم بعد زایمان دچار بدن درد بشم چون سر بارداری قبلیم هم اینجوری شده بودم و بعد زایمان دچار بدن درد و استخوان درد شدید شده بودم
سوالم اینکه میتونم داخل شیر پودر شکلات داغ بریزم و بخورم؟ ضرری داره یا نه ؟ هرشب میتونم بخورم ؟

89 پاسخ 330 بازدید


عمل بینی و ورم و کج بودن 😖😖😖😖

سلام بچه ها میدونم این مدت خیلی پیام دادم واسه عملم زخمیتون کردم 😅😅
خیلی این مدت استرس داشتم هم واسه عملم هم واسه اقدامات بعدش مرسی که کنارم بودین
بچه ها چسب دماغم باز کردم یکم کج و یه سوراخ دماغم بزرگتر ازون یکی بنظرتون ورم درست میشه استرس من الکیه
یا همینطوری میمونه
کسایی که عمل کردین چجوری بود دماغتون بعد چندماه فرم دلخواهتون شد ؟

81 پاسخ 912 بازدید


تالاسمی مینور و بچه هفت ساله

سلام خانم دکتر من و همسرم موقع ازدواج از هردومون خون گرفتن اول از همسرم بعد گفتن باید توام خون بدی ظاهرا دقیقا یادم نمیاد گفتن همسرم کم خونی یا تالاسمی داره بعد من آزمایشم خوب بود گفتن برید الان سوالم اینه اگه همسرم تالاسمی مینور باشه دخترهفت سالمم یعنی داره؟خطرناکه؟الان باید دخترمو ببرم آزمایش یا دکتر ممنونم ازتون

78 پاسخ 386 بازدید


اسم دخترونه با آ

سلام دوستان کسی اسم دخترونه با ( آ ) حضور ذهن داره

76 پاسخ 390 بازدید


هماتوم ۳ سی سی درهفته شش بارداری

سلام اوما عزیز من هماتوم ۳ سی سی دارم هفته شش بارداری هستم نگرانم خیلی .جذب میشه؟ الان ن لکه بینی دارم ن خونریزی خطر داره به نظرتون ؟دکتر برام ۲۴ ساعت ی شیاف اکتوژست نوشته دو روزه استفاده میکنم پهلوم و شکم هم گاهی اوقات درد میگیره شیاف شبی یکی بسه یا زیادش کنم

76 پاسخ 258 بازدید


بعضی روزا نوزاد سه ماهه زیاد میخوابه طبیعیه؟

سلام خانما بچم وارد چهار ماه شده از سه ماهگی بعضی روزا خیلی میخوابه فقط بیدار میشه شیر میخوره. تو خواب و بیداری دوباره میخوابه طبیعیه مشکلی نداره؟بعد شبا هم مثلا دوازده شیر میخوره دیگه تا صبح بیدار نمیشه برای شیر این چی؟هم شیر خودمو میخوره هم شیر خشک

76 پاسخ 266 بازدید


دخترم ۵ سالشه به شدت حساس و زودرنجه

سلام
خانوما لطفا بگید چکار کنم؟
دخترم ۵ سالشه سه سال و نیم بردمش کلاسهای هوشی حرکتی دو ترم رفتم خوب بود ترم سوم یه پسری اذیتش میکرد مربیشم اخلاقش عوض شده بود دیگه میگفت نمیرم (البته دخترم خیلی حساسه) بعد از اونجا یه چند ماهی گذشت بردمش ژیمناستیک خیلی خوب بود با ذوق میرفت بعد از چند ماه یهو برای رفتن شروع به گریه میکرد که امروز خسته ام نرم یا بهونه های الکی دلم تنگ میشه و ..... الانم شیفتشو عوض کردم که مثلا بهتر بشه با یکی از دوستاش باشه اما بدتر شده و میگه دیگه نرم (اگه دوستش جاشو عوض کنه ناراحت میشه، اگه کسی باهاش دوست نشه، یا مرکز توجه نباشه، یا ازش دوری کنن، با کوچیکترین حرف و حرکت ناراحت میشه و قهر میکنه )
نمیدونم چکار کنم سال بعد باید بره پیش دبستانی بعد مدرسه میترسم اونجا هم دو روز بره بعد بگه من دیگه نمیرم خیلی هم توداره اون چیزی گه تو دلشه رو نمیگه

71 پاسخ 501 بازدید


راهنمایی کنین چیکار کنم

اجازه دست زدن ب دهنش رو نمیده نمیذاره مسواک بزنیم براش امروزم متوجه این شاهکار شدم :)))

69 پاسخ 782 بازدید


عمل پانکچر انجام دادم تعداد تخمک هام خیلی کمه؟

سلام وقت بخیر من امروز عمل پانکچر شدم 5 تا تخمک داشتم خیلی کمه؟

68 پاسخ 349 بازدید


سزارین درچند هفته بهتره؟

سلام خانم دکتر روز بخیر
من طبق ان تی زایمانم ۶ فروردین هست خودم خیلی دوس داشتم ۱ فروردین نینی به دنیا بیادچون سزارینی هستم از طرفی که میترسم دیر بشه یک فروردین و دوراز جون یا نینی پی پی کنه تو شکم یا درد زایمان طبیعی بیاد سراغم شما میگین بهترین زایمان کی هست ؟
مامانایی که تجربه دارین هم مننون میشم راهنمایی کنین
من برای دخترم ۷ شهریور بود زایمانم چون چند روز تعطیلی داشتیم خودم ۲۶ مرداد رو ب دکتر گفتم نوبت زد والبته دکتر میگفت سه روز دیگه صبر کن که خودم رضایت دادم سزارین شدم و نینی هم کامل بود وزنشم نزدیک چهار کیلو بود سر این یکی میگم همون ۲۶ ب دنیا بیاد باز میگم ن بذارم یکم خیلی دو دلم

67 پاسخ 482 بازدید


علائم بارداری در هفته هشتم

سلام من هفته چهارم پنجم تا ششم بشدت سینه هام دردمیکرد الان دردشون کمتر شده ولی خب بزرگ شدن الان بیشتر از هفته های ثبل تند تند ضعف میکنم زیر دلمم همون مثل ثبل تیرمیکشه گاهی ولی هیچ لکه بینی از اول تا الان نداشتم حالت تهوع هم گاهی حسشو دارم کمر دردم اوایل شدیدتر بود ولی الان یک هفته ای میشه ویتامین دی میخورم کمرم بهتر شده و درد سینه هامم همینطور ترشح زیاد دارم ولی خارش یا بو ندارن.
میخوام بدونم بقیه مادرها هم همینطورین آخه من درد سینه هام کم شده یکم نگران شدم

67 پاسخ 381 بازدید


اختلاف سنی بین بچه اول و دوم

سلام به همه مامانا
می‌خوام از مامانایی که دو بچه یا بیشتر دارن مشورت بگیرم
مخصوصا مامانایی که بچهاشون پشت سر همه

بچها من اردیبهشت پسرم دو سالش میشه
همسرم میگه تابستونش اقدام کنیم برای بچه بعدی
که اگر خداخواست و شد دیگه حدودا وقتی پسرم سه سالش گذشته بچه بعدی به دنیا بیاد
خودم ۲۸سالمه و همسرم ۳۶سالشه
راستش من خیلی استرس دارم همش تو تصوراتم میگفتم حداقل بچم باید پنج سالش بشه بعد برای بعدی اقدام کنم
قصد هم دارم اسلیو کنم همسرم هی میگه بزار یه بچه دوم بیاریم بعد انجام بده
شما میشه از تجربیات خودتون بگین اینکه واقعا بهترین اختلاف سنی چقدره

66 پاسخ 657 بازدید


عوض کردن اسم از محترم به ماهرخ

تغییر اسم از محترم به ماهرخ
اصلا از اسمم خوشم نمیاد و به هیج وجه ب سنم نمیخوره
ولی شوهرمم راضی نیست
بنظرتون پا فشاری کنم برا عوض کردن اسمم؟؟؟
۲۰ سالمه

65 پاسخ 752 بازدید


امروز هم گذشت ....

365 روز دیگه م از برگه روزگارم گذشت و من بزرگتر شدم سخت و آسون بلاخره گذشت و من امروز افسرده ترین دختراین شهرم تولد امسالمم بابودن کنارشما اومای ها ثبت شدو و افتخاری ازین بالاتر با دوستای مث شما تولدم رو شریک شدم😘😘😘

تولدم مبارک🌹

63 پاسخ 744 بازدید


نامه ای به الوند و آسمان( تقدیم به تمام زنان این سرزمین)

«فلانی که تصویر مادرش مثل شکل ماه در دهان ماهی‌ها تکه‌پاره شده بود. دنبال رنک مادرش می گشت ))

با خودم فکر کردم چه شد که بعد از بیست سال، یادِ مادرش افتاد. شاید چون فقط دو بهار از عمرش گذشته بود.

اما نه، فکر نمی‌کنم. پدرتان فلسفه می‌خواند که مادرش رفت، اما گاهی او هم دنبال رنگ مادرش می‌گردد. حتی من هم، گاهی، با این «مادرم هست» دنبال مادرم می‌گردم.

پس برایتان می‌نویسم تا تکه‌های مرا تکه‌تکه نجویید؛ من خودم این تصویر شکسته را برایتان بند می‌زنم.

اگر روزی بخواهید مادرِ این سال‌هایتان را به یاد آورید، من زنی‌ام در آستانه‌ی سی‌سالگی؛ زنی که هنوز کلمات را مقدس می‌دانم و می‌ترسم هر جا خرجشان کنم. کمتر حرف می‌زنم، بیشتر خیال می‌بافم؛ خیالی می‌بافم که زنده بمانم. هرچند کلاف خیالم این روزها گم شده و برای پیدا شدنش، هر چاشت دو غزل حافظ می‌نوشم، هفته‌ای پنج صفحه شاهنامه می‌خوانم، گاهی هم تَنگ غروب چاووشی گوش می‌دهم. هر از چندگاهی تاریخ را هم خُرد می‌کنم تا بهتر ببلعم و هضمش کنم؛ آخر این حجم از اندوه را نمی‌شود درسته خورد.

اما مثل ایام گذشته، در پی اخبار نمی‌دوم. خبر، این کلمه‌ی سه حرفی پرحرف، اما به هر نحوی که هست مرا پیدا می‌کند و چنگ می‌اندازد روی گلوی من و خِرخِره‌ام را می‌گیرد. مثلاً همین دیشب بود؛ شما را که خواباندم، رفتم کنار بخاری که چای بنوشم و تلفنی احوالی از دایی‌تان بپرسم. گوشم پی آهنگ «از خون جوانان وطن...» دوید و چشمم افتاد به گوشی پدرتان: کیسه کیسه جنازه بود، کیسه کیسه جوان بود، کیسه کیسه خون، کیسه کیسه مادرِ بی‌فرزند، فرزندِ بی‌ پدر، پدرِ بی‌قامت و قامتی از نفس افتاده... و من بی‌آنکه کسی بفهمد، در میان احوال‌پرسی با دایی‌تان گریه کردم.

یا همین تابستان که جنگ شد و باران موشک بارید و زنده زنده وطن را می‌کشت؛ همان روزها که بعضی‌ها در عزای وطن کل می‌کشیدند و پایکوبی می‌کردند. من هر شب کابوس دختر صورتی را می‌دیدم؛ خواب موهای صافی که پریشان بود و رد خون روی تشک صورتی‌اش چنگ انداخته بود. و یا آن سرباز شهیدی که صورت نداشت و برای من دست تکان می‌داد.

من هنوز هم خواب جنگ را می‌بینم؛ خواب‌های آشفته، خواب زنی که آبستنِ مرگ بود، آخر خمپاره و گلوله به دنیا آورد و خودش سر زا رفت. می‌دانید؟ آخر این خاک، آخر ندارد. هر روز یک حال است. مثلاً همین زمستان دوباره مرگ زنجیر پاره کرد و افتاد به جان مردم؛ حمام خون راه افتاد؛ نه مثل فین کاشان، نه... شاید به مثابه قیام پانزده خرداد... نه، بدتر. حتی از ۴۰۱ بدتر.
مثلاً همین چند وقت پیش دوست پدرتان زنگ زد با صدای غم‌زده به پدرتان گفت: «می‌دانی، من هم برای این خاک شهید دادم، جنین سه‌ماهه‌ام در این آشفته بازار قلبش نیامده ایستاد.» گوشی که قطع شد، پدرتان گریه کرد. من هم وقتی داشتم به گل‌ها آب می‌دادم، بی‌آنکه کسی بفهمد، گریه کردم. فکر می‌کنم این روزها همه گریه می‌کنند: مغازه‌دارها، چوپان‌ها، معلم‌ها، پزشک‌ها، سرهنگ‌ها، سربازها... از همه بیشتر مادرها... همه و همه بی‌آنکه کسی بفهمد، در دل گریه می‌کنند.

و من فکر می‌کنم اگر در خاورمیانه نبودم، شاید رقصنده‌ی باله‌ای می‌شدم که با لباسی سبز، سایه‌ای سبز با برگ‌هایی از زیتون، موسیقی را می‌ رقصیدم.

آخر من عاشق رنگ سبز هستم چون رنگ اردیبهشت است؛ ماهی که دوست دارم. فصلی که دوست دارم. قبلاً اینطور نبودم؛ قبل از شما عاشق پاییز بودم و زمستان، عاشق کلاغ‌ها که در میان گرگ و میش هوا پی درخت‌ها می‌دویدند. اما از وقتی که آمدید، بهار شد فصل من و اردیبهشت شد رنگ من. یادتان باشد اگر روزی به رنگ من فکر کردید، من سبزم، مثل سرو؛ مثل آن شیشه‌ای که پدرتان برایم خرید و من آن را گذاشتم کنار قرآن که مبادا بشکند، که هدیه‌ای بود بس گران‌مایه.

البته جز آن شیشه، چهار هدیه هست که خیلی دوستشان دارم: مثلاً آن دستبند سنگی که پدرتان از شهری که دوست می‌دارم، از «شهر شعر» سفارش داد؛ یا صدفی که دایی از خلیج همیشه فارس آورد؛ یا نامه‌ای که علیرضا روز مادر به من داد؛ یا گردنبند بهاری که فاطمه درست کرد.

به اینجا که رسیدید، دنبال فاطمه‌ها نگردید. منظورم همان زنیست که هر روز (دریا) را در آغوش میگیرد. او دوست من است. من جز فاطمه، چهار دوست عزیز دیگر هم دارم. شاید بخندید، بگویید تا سی سالگی فقط پنج دوست! بله، من دوستانی ناب دارم چون روح من هر کسی را نمی‌تواند بپذیرد؛ اگر کسی چیزی خلاف قلبش حس کند، می‌زند زیر تمام کاسه و کوزه‌ها. همیشه همین بودم؛ تا خواستم کمی تغییر کنم، نشد. البته که این ویژگی هم خوب هست هم خوب نیست، اما پذیرفتم. من آدمِ «پذیرا»یی نیستم؛ من عاشقِ مختص به خود هستم؛ هر آنچه نابش باید برای من باشد، مثل عشق، مثل شراب. هرچند که این خصلت همیشه خُلق پدرتان را تنگ می‌کند.

در کل، خیلی از عادت‌های من خلق پدرتان را تنگ می‌کند. مثلاً من عاشق هتل‌ها هستم؛ سفر برای من با هتل‌ها معنا دارد، اصلاً سفر می‌روم که در هتل بمانم. حتماً می‌خندید؛ خنده هم دارد در سفر دنبال اقامت گشتن! یا مثلاً پدرتان عاشق غذای خانگی است، اما من قبل از شما مجبورش می‌کردم به رستوران برویم و غذای جدید بخوریم. یادم هست یک بار یک سوم حقوقم را دادم و یک چیز عجیب سفارش دادم؛ در آخر همان نان و پنیر و سبزی و گوجه‌ای بود که هر روز صبح قبل از مدرسه می‌خوردم.

البته الان نه. الان بیشتر غذای خانگی می‌پزم و می‌خورم؛ میل به طعم جدید ندارم. انگار بعد از شما از هر چه جدیدی می‌ترسم. دلم می‌خواهد همه چیز را مثل قبل به همان شکلی که هست در بغلم حفظ کنم. می‌دانید؟ آخر بعد از شما خیلی فرق کردم؛ نمی‌دانم خسته‌تر شدم یا عاقل؛ اما حس می‌کنم دیگر مثل قبل خودم را مرکز جهان نمی‌بینم؛ آدمی هستم در شهری کوچک که دارد خاک می‌خورد و دردها را ورای خودش حس می‌کند و دیگران در عین «دیگری» برای من خودم هستند، شاید چون در هر آدمی دنبال نشانی از شما می‌گردم. انگار شعرهایی که قبلاً خوانده بودم حالا دارد در این پوستین جدیدم خودش را جا می‌اندازد.

مثلاً با بچه‌ها مهربان‌تر از قبل شده‌ام؛ حالا وقتی می‌بینمشان، خط صاف لبم به بالا منحنی می‌شود و می‌ترسم مبادا قلبشان از چیزی بگیرد. فکر کنم کمی هم کم‌عقل شده‌ام؛ این خاصیت عشق است که جنون می‌آورد. مثلاً من بعد از شما برای رنج هر بچه‌ای گریه می‌کنم؛ فرقی هم نمی‌کند کجای جغرافیا باشد یا کجای تاریخ. مثلاً دیگر برایم مهم نیست مغول که آمد کتابخانه‌ها را آتش زد؛ با خودم می‌گویم شاید در بلخ کودکی داشت در گهواره تاب می‌خورد که مادرش زیر پای اسبان از نفس افتاد؛ آن گهواره چه شد؟ آن کودک چقدر گریه کرد؟ آیا باد صدای او را به خدا رساند؟ یا وقتی گاز خردل سر دشت را بی‌سر کرد چند کودک تنشان سوخت. خدا را بیخیال، انسان‌ها به جهنم؛ آن گازها به کودکان فکر نکردند که باریدند؟! یا وقتی کودکی سر چهارراه بین ما جنازه‌های متحرک امید می‌فروشد، فکر می‌کنم مادرش برایش لقمه‌ای گرفته، یا نکند خدای نکرده... زبانم هزاران بار لال... مادر ندارد. می‌دانید، مادرتان این روزها پاک عقلش را از دست داده. کافی است یک اتفاق خارج از چهارچوب ذهنم بیفتد؛ به بدترین حالت فکر می‌کند.
مثلاً همین چند وقت پیش که روغن را احتکار کرده بودند تا چند برابرش را به ما مردم بفروشند، من ترسیدم؛ ترسیدم که برای همیشه روغن در این مملکت مثل آرامش، قحطی بیاید و من دیگر نتوانم برایتان قورمه‌سبزی بپزم. بعد این ترس باعث شد غیراخلاقی شوم؛ با اینکه دو تا روغن کوچک در خانه داشتیم، فکر اینکه روغن نباشد باعث شد یک روغن دیگر هم بخرم. و این دوست داشتن شما مرا ترسو و ضعیف کرده. شما مثل نباشید؛ شما قوی باشید، شما بخشنده باشید، مثل الوند، مثل آسمان...

چقدر حرف زدم... همیشه همین است... من همیشه دارم حرف می‌زنم... با کسی نه، با خودم. یهو این حجم از کلمات سرریز می‌کند از دهنم می‌زند بیرون. همه غیر از پدرتان با تعجب می‌گویند: «چیزی گفتی؟» اما تنها پدرتان می‌داند باز کلمات از بس در مغزم جوشید سرریز شد. و بعد با لبخند می‌پرسد: «باز در ذهنت با چه کسی می‌جنگی...؟»

او نمی‌داند این زن، این کهنه سرباز، هر روز با خودش می‌جنگد... می‌جنگد که سرپا بماند... که هر روز چای دم کند... لباس‌هایتان را تا کند... غذایی که دوست دارید بپزد... برایتان لقمه درست کند... به بچه‌های دیگر درس بدهد... می‌جنگد که سبز بماند؛ مثل زیتون، مثل سرو، مثل اردیبهشت ، مثل مادرتان

63 پاسخ 723 بازدید