Ooma
پرسش (1405/02/17):

فرق گذاشتنه مادر شوهر بین جاری

سلام دوستان ما دوتا جاری هستیم جاری من از من بزرگتره از اول هیچکدوم از مراسم های من رو نیومد عیدی اینا مادر شوهرم اینا تنها میاوردن خونه خریدم نیومدن در حالی ما رفته بودیم برای خونه نویی اونا
بچه دار شدم نیومدن کلا پنج ساله ازدواج کردم سه سال اول کلا با مادر شوهرم در گیر بودم مادر شوهرم دوست داشت رابطه ی ما خوب بشه همش با درگیر بود می‌گفت خونه ی ما وقتی میایید با هم حرف بزنید ولی جاری من کلا سرد برخورد می‌کرد من هم نمی‌تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم کلا تو این پنج سال یه بار رفتیم خونشون اصلا راه نمیدن کسی بره خونشون برادر شوهرم هم خیلی هوای زنشو داره اینجوریه ک مادر شوهرم نمیتونه به زنش انتقاد کنه چون می‌ترسه زندگیه پسرش خراب بشه برادر شوهرم بچت دار نمیشه در حال اقدام و دکتر و اینا هستن بعد زد من باردار شدم اینا اصلا تبریک نگفتن به من حتی دیگه خونه ی مادر شوهرم هم نیومدن جشن بچه ی من هم نیومدن شوهر من خیلی وابسته خانواده هی میگه بریم خونه ی مادر شوهر هر هفته من هم به خاطر یهه سری شرایط سه ماه بعد زایمان خونه ی مادر شوهرم و خونه ی مادر خودم بودم تازه اومدیم خونمون بینمون سردی افتاده فقط با هم درگیریم مادر شوهرم یا من خیلی سخت تا کرد اون سه سال سر کوچیک ترین چیزا با من بحث و دلخوری پیش می‌آورد کلا یه اخلاقی داره مردم و فامیل پرسته مثلاً منتظره ببینه که من چه جوری با فامیل هاش برخورد میکنم که ازم ایراد بگیره مثلاً هی تععین تکلیف می‌کنه که خونه ی کی بریم خونه ی کی نریم چه جوری رفتار کنیم قبله بچه دار شدنم ما با مادر شوهرم تو ی ساختمون بودیم مثله دختر بودم باهاش ولی اونیکی جاریم اصلا نمیاد خونشون وقتیم که میاد که ما اونجا نباشیم شوهرم میگه اون سیاست داره میگم چ سیاسته م رفتو آمد نمیکنه واقعا نمی‌دونم چرا نسبت به ما اونجوریه
مادر شوهرم با این وجود ک اون رفت و آمد نمیکنه ولی خیلی هوای اونو داره الان اگه من بودم این رفتار ها رو میکردم روی منو نگاه نمی‌کرد
میخام بدونم چرا با جاریم اونجوری رفتار می‌کنه و با من اینجوری مثلاً پدرشوهرم و مادر شوهرم همیشه وقتی برادر شوهرم زنگ میزنه بهشون حاله جاریم رو می‌پرسن ولی اون اصلا خونه ی اینا نمیاد چند ماه یک بار شاید ولی همیشه حواسشون هست من هم فقط سر شوهرم غر میزنم ک چرا با ما اینجورین شوهرم میگه خونه ی ما جداست چیکار داری با اونا هر جور میخان رفتار کنند با اونا ولی نمی‌دونم چرا دلم آروم نمیگیره می‌سوزم از رفتارم که چرا آنقدر خوبی کردم ولی اون بی محلی کرده الان عزیز تره مثلاً ما چند بار قبله بچه دار شدن گفتیم مادر شوهرم اینا بریم مسافرت ولی نیومدن با ما ولی الان بعد یک سال که جاریم اومده خونشون با اونا رفتن مسافرت
تورو خدا راهنماییم کنید که و جوری زندگیمو جمع و جور کنم هی یادش
میفتم اعصابم بهم میریزه غر میزنم سر شوهرم دعوامون در میاد تازه زایمان کردم بینمون به شدت سردی افتاده هم خوابی نداریم شوهرم هم میگه هر هفته بریم خونه ی مادر شوهرم مادر شوهرمم و پدر شوهرم آدمیه ک خیلی دخالت می‌کنه تو بچه داری هی اینجوری کن هی اونجوری کن نمی‌دونم واقعا چیکار کنم ی راهکار بدید فراموش کنم غر نزنم چه جوری با خانواده شوهرم رفتار کنم

ببین عزیزم. شرایط منم تا حدودی مشابه هست. اما مادرشوهر من یه چیزایی واسش مهمه. مثلا خرج کردن. خب اون جاریم مالی بهش بیشتر میرسه.. ولی واس من مهم نیست. اتفاقا اگ زیاد ب پرو پای من نپیچن من راحتترم. بزار باهم خوش باشن. واس رفت و امدم قرار بزارین. مثلا ده روز یک بار
دور باشی عزیز تری 😊
من دلیلی برای ناراحتی شما ندیدم ، احتمالا بخاطر زایمان و فشارهای بچه داری و تغییرات هورمونی یکم حساس شدید .
و اینکه اون یه مادره ، اتفاقا کار درستی میکنه ، اینو درک کن نمیشه با همه به یک طریق رفتار کرد ، مادر همسرت اینو متوجه شده که با اون عروسش باید اینطوری رفتار کنه تا زندگی پسرش آروم باشه و با شما به صورتی دیگه رفتار کنه
به شوهرتم غر نزن ، اون بنده خدا هیچ تقصیری تو چیزایی که نوشتی نداره، اینطوری فاصلتوت بیشتر میشه ، بچسب به زندگیت
اگه دوست نداری بری خونشون هم بهونه بیار و کمتر برو ، ولی اصلا دعوا نکن و غر نزن که نتیجه برعکس داره و بیشتر نسبت به خانوادش حساس میشه
اینک باهاتون نیومدن مسافرت و با جاریت رفتن ناراحتی خدایی ؟!!
عزیزم اون حتی بهش فحش هم بده مادر شوهر به خاطر بچش باید حالشو بپرسه
کلا مادر شوهرم توقع داشت من همشون رو جمع کنم دور هم من همه‌ی مناسبت ها رو کیک و تدارک می‌دیدم ولی اونا نمیومدن ی سال من ی مناسبت رو زود تر رفتم خونه ی مامانم بعد اومدم خونه ی مادر شوهرم تا سه چهار ماه جواب سلام من رو نمی‌داد
خب ارزش قایل نبودن به ما انقد ک ما همیشه در دسترسیم ذوق و شوقی براشون نداریم و همه ی اینا به خاطر شوهرمه که هی میگه بریم خونشون
بهونه بچه رو بیار و دیر به دیر برو عزیزتری،احترام خیلی نگه دار ولی خودتو بی ارزش نکن زیادی مهربون بودنم گاهی نتیجه عکس میده ،به زندگیت برس مهم نیست اونا کجا میرن و چیکار میکنن
با همسرتم سر خانوادش کل کل نکن اصلا اسمشونو نیار مقایسه نکن اینا فقط باعث میشه همسرتو حساس تر کنی ،گفت بریم سر بزنیم بگو دلم میخواد ولی خستم یا مثلا بچه اذیت می‌کنه بزار یه وقت دیگه یا هر چیز دیگه ای
سلام عزیزم قدم نو رسیده مبارک و خدا جوجتو حفظ کنه
شما چون ارومی و بقولی جاریت مث شما اروم نیس مادرشوهرت بخاطر زندگی پسرش مجبوره کوتاه بیاد تا زندگیشون جنگ و جدل پیش نیاد
باهات مسافرت نیومدن بهترررر بیکاری؟؟؟!!با خانواده ی شوهر بری همش معذبی و راحت نیستی پ همون بهتر ک نری
همیشه اونایی که خیلی دوری از خانواده شوهر هستن خوب هستن و این که بهتر نیومده مسافرت من هر جا میرم مادر شوهر میاد نمیتونم هیچ کاری بکنم جاری هایم هرگز نمیان کار این برایش انجام بدن فقط من میرم اما همیشه اون را دوست دار
اصلا خانومایی که میگن نه مهم نیست و درک نمیکنم .بابا برادرن اینا مثلا از گوشت و خون همن چه اتفاق بزرگ و نامربوطی افتاده که باید بینشون اینهمه سردی باشه که نیاد بچه برادر خودشو نبینه .من هنوز عمو هام ذوق بچمو میکنن مثل بابای خودم عزیزن .به نظر من ادمی که بالغه و میتونه یه زندگی رو اداره کنه انقدر روابط اجتماعیش ضعیف باشه که نتونه در حد یه غریبه ارتباط برقرار کنه نوبره
ولی خوب در کل عادت کن شما ام اهمیت نداشته باشه برات مثل خودشون رفتار کن با مادرشوهرت خوب باش مادرشوهرا همه امر و نهی میکنن ولی کار خودتو اولویت بذار
سلام عزیزم شما تازه زایمان کردی فشار روته درکت میکنم این که با شما مسافرت نیومدن به نظرم خداروشکر کن بعدشم چون اون جاری بزرگتره شاید قبلا تو روابطشون مشکلی ناراحتی پیش اومده که اینجوریه حالا با شما رو نمیدونم ولی بین منو خانواده همسرم چند وقت پیش ناراحتی پیش اومد تصمیم گرفتم کلا با خانواده همسر رفت امدمو خیلی کم کنم من هنوز جاری ندارم درواقع من بزرگترین عروسم منظورم اینه شاید جاریتم دلیلی برای رفتاراش داره مادرشوهرتم طبق اون رفتار میکنه
عزیزم منم اوایل زندگی اکثرا شبا میرفتم خونه مادرشوهرم چون تو یه ساختمونیم بعد کم کم شد هفته ای یبار میرفتم کاراشو میکردم اگ دعوتمون میکرد خونش خودم باید میرفتم شام درست میکردم بهم تیکه مینداختن خودمو میزدم به نفهمی ک یعنی من نفهمیدم تیکه انداختین از طرفی جاریام که ماهی یبار میومدن یا دعوتشو میکرد خودش براشون غذا درست میکرد
بعد اونا بیشتز براش عزیز بودن تا منی که کاراشو میکردم و همش میرفتم خونش
به اونا بیشتر احترام میزاشت
جلوشون خم و راست میشد برا بچه اونا بیشتر هدیه میداد تا بچه من
بعد مدتی فهمیدم لیاقت ندارن ارتباطمو کم کردم الان چندماه یبارم نمیرم خونش کلا دعوت میکنه قبول نمیکنم میرمم میگه چایی چیزی درست کن که بخوری میگم من چایی خور نیستم در حد یکساعت میشینم و برمیگردم
حتی اگه مریضم بشه نمیرم پیشش
درحالی که قبلا اگ مریض میشد میرفتم میموندم پیشش چند روز ولی احترام بهم صفر بود اما حالا ک نمیرم دیگه و رسمی شدم باهاشون بیشتر بهم احترام میزارن شوهرمم میگفت بریم خونش میگفتم تنها برو من نمیام
دیگع کم کم شوهرمم نگفت حالا دیگه بیشتر احترام میزارن تیکع بندازن جوابشونو میدم اگه حالمم نپرسن گله میکنم به شوهرم کلا نه تنها خانواده شوهر بلکه انسانا اینجورین
هرچی بیشتر دم دستشون باشی کمتر اهمیت داری براشون
از قدیم گفتن دوری و دوستی وقتی دور بشی بیشتر قدرتو میدونن
از وقتیم من رابطمو کم کردم و دیگه هیچ کاری نمیکنم بیشتر احتراممو میزارن
محترمانه ترباهام برخورد میکنن
توم بنظرم رفتار و رفت امدتو تغیر بده کمتر برو
فوقش شوهرت چندماه باهات سرد برخورد کنه ولی یه عمر ارامش داری کلا هرچی کمتر با خانواده شوهر در ارتباط باشی بیشتر ارامش و احترام داری
بع نظرم هفته ای یه بار رو برو ولی خودتو با گله به همسر یا خانوادش بی ارزش نکن به اندازه برو به اندازه محبت کن که نه بعدا حرص اینو بخوری که جبران نکردن یا فرق گذاشتن نه وجدانت ناراحت باشه همه چیز اندازه
مشخصه خیلی ب شما حسودی میکنن ک.. شماهم ن تبریک بگو ن دیدن برو ن هیچ مراسمش مثل اونا برای خودت و بچت ارزش قائل باش...

با شوهرت چرا رابطه ندارید مکمل تقویت جنسی بخور قطره گل سرخ و... رابطت با همسرت بیشتر و بهتر باشه درسته تازه زایمان کردی اما نزار فاصله زیاد بشه
زندگی خودت رو داشته باش بخاطر خانواده باهم بحث نکنید
اصلا کارا و حرفا برات مهم نباشه تو کار خودتو بکن
بهونه بیار کمتر برو..
میخاد هروز بره خودش بره سر بزنه
افرین بهترین کارو کردی وضعیت منم مثل شماست تصمیم گرفتم رفت و امدمو خیلی کم کنم کمک هم نکنم منم تیکه مینداختن بهم خودمو به نشنیدن میزدم ولی دیگه صبر تموم شده از این به بعد خیلی کم میخوام برم چون میگن دوری و دوستی هر چی با خانواده همسر صمیمی میشی بیشتر بی احترامی میبینی و بی ارزش میشی
من احساس میکنم شوهر من مقصره ک اینجوری رفتار میکنند و برادر شوهرم باعث شده که به جاریم آنقدر بها بدن مگ
چرا یک آدم به خاطر خونه خریدم و بچه دار شدن یه نفر آنقدر باید ناراحت بشه که نه بیاد نه تبریک بگه من معطل اونا نیستم ولی فقط از مادر شوهرم ناراحتم که چرا خوبی منو با بدی اون یکی می‌کنه اگه قرار باشه فرقی بزاره باید به من احترام بیشتری بزاره نه اونی که چند ماه ی بار میاد
حسوده دیگ آدم حسود اول خودشو نابود میکنه از خود خوری برات مهم نباشه..
مادر شوهرت، شوهرت نگفتن هیچی ینی ک چرا فلانی نیومد دیدنت! ؟
بعد جالبه این چند سال بحث و دلخوری بیندمن و مادر شوهرم سر جاریم بوده اگه همیشه سنگ اونو به سینه میزد و دایم میگفتعروسای مردم باهم خوبن دورهمی دارن اینم شانس منع هیچوقت نمی‌گفت خوب تو ک هستی اونه که نمیاد اونه ک محل نمی‌زاره مشکل از اونه فقط با من بحث میکرد و بی محلی جواب سلاممو نمیاد هر مناسبتی که میشد نمیومدن از وقتی که خونه خریدیم و بچه دار شدیم که کلا رابطه شو قطع کرده با ما البته قبلاً هم چندان رابطه ای نداشتیم هر از گاهی خونه ی من از مادر شوهرم میمومدن که روابطمون سرد بود
عزیزم بنداز دور این حرفا و فکرا رو
ما که مسول رفتار بقیه نیستیم
از بودن نی نی ت لذت ببر
بزار هرکی هرچی میخاد بگه و هرجور میخان رفتار کنن
جاری هرچقدرم خوب باشه باید باهاش کم رفت و آمد کنی
جاری شما کلا نمیاد چه بهتر
بجای اینکه رفتار بقیه رو تحلیل کنی و حرص بخوری عضو چندتا کانال انگیزشی و شعر و موسیقی و..شو و از زندگیت لذت ببر💚💚💚
اینا نصیحت نیستا
روشیه که خودم زندگی میکنم
من از جاریم اونقدر ناراحت نیستم فقط از مادر شوهرم و شوهرم ناراحتم که چرا شوهرم جواب مادرشو نداد و اینکه مادرشوهرم چرا زبونش فقط برای من درازه
بیخیال
بااااور کن هیچ ارزش ناراحتی و فکر کردن نداره
چندسال دیگه میفهمی الکی حرص میخوردی
بینه همه‌ی فامیل جشن گرفتیم برادر شوهر و جاریم نیومدن سر شوهرم و مادرشوهرم انداختن پایین ولی باز با اونا پا شدن رفتن مسافرت میخام ببینم مقصر منم که دارن اینجور رفتار میکنند
دقیقا همیشه وقتی زیادی باشی پیش کسی کمتر ارزش داری
حتی پیش شوهرمم نباید صدتو بزاری

نه مقصر تو نیستی ولی کمتر بهشون اهمیت بده احترام خودتو نگه دار
پیش خودم زنگ زد دعوت کرد ولی نیومدن
ولی نمیاد بعدش بگه نیومدن سرشو می‌زاره راجبشون حرف نمیزنه
شوهرمم که میگه نیاد ماهم نمی‌ریم
مگه تو کمبود احترام داری!!!!چه طرز فکریه تو محبت میکنی که توروبیشتر دوس داشته باشه؟؟؟؟خب اون عروس یاد گرفته اینجوری زندگی کنه شاید اونم میگه چرا یبار منو دعوت نمیکنن تو دورهمیا و اینا شایدم واقعا مدلشع شوهرشم به خاطر زندگیش مجبوره باهاش کنار بیادو مادرشوهرتم به خاطر اینکه پسرشون بیشتر ازین ازشون دور نشه شده لفظی به اون عروس احترام بیشتری بزارن....
عزیزم شما چیکار زندگی اونا دارید شما زندگی خودت دو دستی بچسب شاید جاریت دوس نداره با شما رفت و امد کنه یا حتی با مادرشوهرت شاید شوهرش ادمیه که رفت و امد و دوس نداره دلش نمیخاد احساس نزدیکی با خانوادش کنه که بیان وسط نظر بدن
شما زندگی خودت داشته باش
این بحثا و دور شدناتون بخاطر اینه تو زندگی خودتو با زندگی جاریت مقایسه میکنی
نه تو جاریت هستی نه برادرشوهرت شوهر تو
تو طرز فکرتواول درست کن بدون انتظار و توقع خوبیاتو انجام بده اونوقت انقد اذیت نمیشی...زمان بده به همه چی سعی نکن همیشه باب میل بقیه باشی خودت باش و از من بهت نصیحت هرچقد کمتر باشه روابطت با خانواده همسر همونقدر بهتر ...
همونجا باید این بحث و تموم میکردی
دیگه انجام نده مگه تو مادر خانواده ای کع همه رو با چسب به هم بچسبونی یا تورو اوردن به عنوان گرداننده خانواده
عزیزم بخاطر هیچکس رابطه تو با شوهرت خراب نکن ،جاریت اومداومد نیومدم نیومد
تو نباید خودت با جاریت مقایسه کنی اگه بخوای مثل اون رفتار کنی میشی شبیه جاریت هیچ وقت عیار خودت بخاطر رفتار دیگران پایین نیار
ولی بنظرم رفت امدت با خانواده شوهرت کمتر کن با هر ترفندی چون اسوده تری و ارامشت بیشتری وقتی رفت امد زیاد بشه توقع بالا میره دخالت هم بیشتر میشه
اگه هفته یکبار کنش یه هفته در میون همینطوری کمش کن تا به ماهی یکباربرسه ،دوری دوستی
من نظرم اینه ک احترام باید متقابل باشه وقتی من احترام می‌زارم اونم در مقابل باید به من احترام بزاره شما نمی‌دونید که راجب همین جاریم چقد به من حرص میداد می‌گفت تو باهاش حرف بزن اون بده تو خوب باش من هرکاری کردم نشد ولی اون الان به اون احترام بیشتری میزاره
هروقت میری خونه مادرشوهرت جواب سلامت نمیده نرو همونجاهم به شوهرت گله کن و بگو دیگه نگی برو خونه مادرم تا اخلاقش عوض کنه خودت احترام برا خودت بخر
هیچ بزرگی محترم نیس مگر بزرگی کنه
والا به اسم بزرگی همه کار میکنن بعد تا اعتراضم میکنی میگن احترام موی سفیدش نگهمیداشتی
بزرگی که خودش احترام خودش نگه نداره والا احترامش واجب نیس
بنظرم تو این اینطوری فک میکنی
احترام بیشتر نیست چون اخلاق جاریت میشناسه میخواد زندگی پسرش خراب نشه
ولش کن بابا جازیه دیگ برا جاری زندگی خودتو خراب میکنی
ب این فکر کن که اون زره ای به تو فکر نمیکنه پس توم برات مهم نباشه
یاد بگیر بدون بحث و دلخوری راهت پیش ببری که شوهرت برنگرده بگه تقصیر توهه
بگو مادرت جوابم نداد احترام من احترام توهه خاهش میکنم ازم نخاه باز برم پیشش یکی دوماه نرو تا دعوتت نکن نکردنم نرو شوهرت تنها بره و برگرده
تو عوض اینکه مثل جاریت شوهرتو سمتت بکشی داری بدتر میکنی
عزیزم من چیزی که تا الان متوجه شدم اینه دنبال چرا نباش فقط خودت اذیت میشی میدونی حتی بیانش بکنی جوابی نمیگیری تازه محکومت میکنن به نظرم احترامتو بذار دیگه شاید اینجوری درونگرا هست یا هزار و یک دلیل دیگه شما اطلاع نداری خودت درگیر نکن
اینکه باهاتون مسافرت نیومدن ناراحتی نداره😂ما آرزومون بود اوایل ازدواج تنهایی جایی بریم .
چ خوشحالم که جاری ندارم...🚶🚶🚶🚶😂😂😂😂😂
لذت ببر
واقعا منم خداروشاکرم که ندارمم
با شناختی که از شانس خودم دارم اگه داشتم همه ش ازون تعریف میکرد 🤣🤣🤣🤣🤣
دقیقا دنبال چرا هستم درست متوجه شدید
واقعا چرا
اگه نگرانن زندگیش بهم نخوره پس زندگیه ما چیه اهمیتی ندارد براشون
از تو خیالشون راحت که عروس خوبی هستی
هر چند شاید خودتم با کوتاه اومدن زیاد احترام گذاشتن زیاد توقعشون بالا بردی
من نمیتونم زبونم رو نگه دارم ناخودآگاه یادش میفتم حرصم میگیره ناراحت میشم غر میزنم شوهرم هم دفاع می‌کنه اصلا حق نمیده بهم فقط میگه به ما ربطی نداره
والا منم😂😐🚶
کاش حداقل سه تاجاری بودیم من رفتم امدو دوست دارم حداقل با اونیکی اوکی میشدم آخه کلا دو تا برادرن همیشه خونشون سوت و کوره خوشم نمیاد.
سعی کن بیخیالش بشی خیلی داری خودتو اذیت میکنی
خواهرشوهر نداری
اون 3ماه دوری از هم همم تاثیر داشته صد درصذ سعی کن همیشه پیش شوهرت باشی
عزیزم کاملا حق داری شاید هر کدوم از ماهم جای تو بودیم همینقدر عصبی میشدیم مخصوصا اگه شوهر ادم هم تایید نکنه و متعصبانه جواب بده
بنطرم بجای گفتن به شوهرت خودت به مادرشوهرت گلایه کن و تا جایی که میتونی ارتباطت کم کن ..
ب نظر من میتونه شوهرشو قشنک متقاعد کنه که اقا ما رازیم ب رفتاراومد اونا مشکل دارن شوهرشم صد درصد سمت اینو میگیرع
نه
خانواده شوهر منم کم هستن
همیشه دوست داشتم چندتا برادر خواهر پایه باحال داشته باشه که متاسفانه برادر که نداره دوتا خواهراشم نمیااان برا همین هیچ وقت جایی نیست که بریم مهمونی ....
کاش آدما قدر همو بدونن. اونقدر قبلشون سیاه نباشه که از دیدن بچه یا خونه ی کسی ناراحت بشن 🥺
بستگی داره که شوهرش چقدر منطقی باشه
که حرفشو قبول کنه
و مطمئن باش اگه حرفاشو قبول کرده بود اینقدر عصبی نبود ،کلا مردای ایرانی تعصب خاصی رو خانواده هاشون دارن
خدا ایشالا به همه بده هم بچه سالم هم خونه
دقیقا اگه منطق داشت ک می‌تونست مدیریت کنه
همونو میگم من الان هزاران چرا هست تو ذهنم که جواب نگرفتم فقط هی خودخوری میکنم سر همون میگم جوابی نمیگیری حتی اگه بیانش کنی یه بهونه میارن توجیه میکنن.
بهترین کار اینه بچسبی به زندگی خودت .
البته اینم بگم من خودم به شخصه دوتا سقط داشتم وقتی بچه میدیدم اصلا حالم بد میشد خیلی افسرده شده بودم اون بنده خدا شاید افسرده اس سر این موصوع میخواد خودشو کنترل کنه
قبله بچه هم همینجوری رفتار میکرد برای خونه نویی ما هم نیومد در حالی خودش بهترین خونه رو داره
بنظرم خودتو بیشتر ازین اذیت نکن چون اب تو هاونگ کوفتن فایده نداره ....
رفتارای جاریت بذار به پای حسادتش
رفتارای مادرشوهرتم بذار بپای اینکه میخواد زندگی بچه ش خراب نشه
اینطوری فک کن حتی اگه خلافش باشه که مغزت اسوده بشه
فقط شوهرت راضی کن که ارتباطت کم بشه با مادرشوهرت خیلی نرید خونشون ...
ببین همیشه همینه
مادرشوهر اون پسری ک دوس داره رو زنشم خیلی دوس داره
برا منم این مشکلات هست
هر کار کنم ادم بده ام
شوهرمم نمیفهمه
اونموقع روزی دو تاپیک میزدی😂😂😂😂😂
شاید چون بچه ندارن بهشون محبت میکنن
عزیزم خیلا آدمای تودار و خونسردی هستن و باهیچکس نمیجوشن دلیل بر این نیست که از شما متنفرن حتما مدل زندگی و شخصیتشون اینشکلیه
شاید درونگرا هست و غیر اجتماعی
چرایی واسه اینکه چرا مادرشوهرم با جاریم اینطور رفتار می‌کنه ولی اگه من بودم کاملا برعکس بود رفتارش
منم مثل شما .شوهرم مرتب میگه بریم .یا بچه هام عاشق اونجان. ولی برادر شوهرم اینا خیلی دیر به دیر میان با اینکه خونشون خیلی نزدیکتره .وقتی هم میان چه احترامی میذارن .من میگم چون دیر به دیر میرن ولی ما دم دستی هستیم دیگه شایدم ازمون خسته شدن😁
منظور ایشون اینه ک چرا هرجور رفتار میکنن انگشت اتهام ب سمت ایشونه، کاری ب اون جاری ندارن، یعنی اگ ایشون رفتار جاریش رو داشته باشه یه رفتار دیگه ای از سمت مادرشوهرش میبینه ن رفتاری ک با جاریش الان میشه
رفتار شوهر ادم خیلی مهم این وسط .برادر شوهر شما با رفتارش بقیه رو وادار میکنه به زنش احترام بذارن
جاری که هرچی دورتر باشه بهتره
مادرشوهرم به نظرم اهمیت نده
هرچقدر که بهت ارزش میدن تو هم همونقدر ارزش بده منم همین کارو میکنم
مگه شما برای خودشیرینی محبت می‌کنی که جاریم محبت نمیکنه و عزیزه؟
شما باید اول باید یاد بگیرین که اگر محبتی به کسی دارین بی چشم داشت باشه وگرنه ببخشید خودشیرینی و چاپلوسی فرقی نداره
ایرادی که از جاریت گرفتی به جا نیست چون تایپ شخصیتش اینجوریه
دیگران و نمیتونیم مجبور به چیزی که ما دوست داریم بکنیم
مادرشوهرتم طرف اونم هست خوب زندگی بچه اشه چرا باید بخاطر خوشآمد شما باهاش سر سنگین باشه؟
من ایرادی از هیچکدوم ندیدم
شما هم اگر کسی بهت زور میگه یا هر چی در نهایت ادب و احترام مقدار فاصله بگیر تا حل شه. نیازی نیست هر روز با شوهرت بحث کنی برای مسائل پیش پا افتاده
و در نهایت همسر شما درست میگن
خب چون رفت و آمدی نداره که بخوان متهمش کنن
من حس میکنم این فکر شماست ک اون از جهت ناراحتی نیومده
اگر اینجور بود همه جا می‌ومد و فقط اینارو نمیومد وقتی میگی هیچ وقت نمیاد و رفتارش سرده پس اینطور نیست این خیالات شماست
سلام عزیزم اتفاقا منم عروس خیلی خیلی خوبی بودم برا مادرشوهر پدر شوهرم فقط اونانه بلکه خواهر برادراش ولی خب همیشه اونی که زیاد قاطی نمیشه خیلی صمیمی نمیشه و خوبی نمیکنه عزیز تر هست اسم اون رو با خانوم صدا می کنن
منم دقیقا یه جاری دارم مثل شما همش من محبت میکردم من مهمون دعوت میکردم من کادو میگرفتم من تبریک میگفتم همیشه هم سر این به شوهرم غر میزدم چرا اونا اونطورین همیشه هم مادرشوهرم چون خیالش از من راحت بود که من عروس خوبی هستم همیشه محبت میکنم به اونیکی جاریم بیشتر محبت میکرد تا من بعد گذشت من یه سقط داشتم و حال روحیم خیلی خراب بود و به مادرشوهرم گله کردم که چرا جاریم این رفتار میکنه مادر شوهرم برگشت گفت نه خوبه فقط رفت و آمد دوست نداره دیگه بعد منم از اون موقع مثل خودشون رفتار کردم نه مهمون نه کادو دیگه خیلی آروم شدم
فقط میخوام بگم شما جاریتو نمیتونی اصلا و ابدا تغییر بدی اون مدلی هست و خواهد بود فقط خودتو تغییر بده مثل خودش باهاش رفتار کن رابطت هم با شوهرت رفته رفته بهتر میشه
انشاا... که بچه دار بشن شما هم مثل خودشون رفتار کنید هر کس هم چیزی گفت بگین مثل خودشون رفتار میکنم،منم خیلی خیلی رفت و آمد دوست داشتم اونقدر مهمون دعوت میکردم بعد دیدم سه سال یه بار دعوتمون میکنه تولد دخترش منم دیگه از خودش یاد گرفتم اصلا محلش نمیزارم
کلا اینجور آدما مدلشون اینه تا حالا هیچکس خونشونو ندیده فقط خودشون دوست دارن فقط دوست داره برا خودش طلا بگیره و نگه داره
دخترخوب منکه خوندم دردلتو خداروشکر هیچ دردی ندیدم.بایا بیکاری میخوای با جاری رفت و آمد کنی یاچکار داری مادرشوهر اونو بیشتر بخواد.خوب طبیعیه پسر بزرگشه همیشه پسربزرگتر احترامش یه جور دیگه س نه اینکه بیشتر بخانش فقط نوع احترامش فرق میکنه و چون بچه دار نمیشه حتما میخاد کمتر رفت و آمد کنه که به زندگی شما حسادت نکنه.اینایی ک گفتین مشکل نیست برو به خودت و شوهر و بچت برس و الکی روزای خوبتو به خودت و خانوادت تلخ نکن.خیلیا با خانواده شوهر زندگی میکنن آرزو دارن فقط جدا بشن.بعد زایمان بدنت ضعیف شده به خودت برس تا این فکرای بد هم از سرت دربیاد.بعدا حسرت جوونیت و این روزارو میخوری
دقیقا منظورم همینه
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.

سوالات مشابه