Ooma
پرسش (1402/10/20):

دوستان میشه بیاین ب کمکتون نیاز دارم

سلام دوستان ی موضوعی خیلی منو عذاب میده اصلا حال و روز خوبی ندارم نمیدونم باید چیکار کنم احساس میکنم روحم در آرامش نیس. من بعدزایمان دچار اختلال خواب و افسردگی شدم حالم خیلی بد بود مدام دکتر و قرص سردادی شدید. بعد از ۴ ماه مامانم فوت کرد تو اون روزایی ک من حالم خوب نبود فوت مامانم خیلی اذیتم کرد مامانم حدود ۲ سال مریض بود و رو تخت چن ماه آخری دیگه کلا زندگی نباتی داش. ۳ روز آخری ک پیشش بودیم روزای وحشتناکی بود مامانم فقط قلبش میزد دیگه همه اعضای بدنش از کار افتاده بود همه میومدن خونه مامانم ک برا آخرین بار ببینن مامانمو. لحظه آخری ک دیگه قلبش از تپش افتاد خودم کنارش بودم.مرگ مامانمو با چشام دیدم.من قبل فوت مامانم داغ بابام و داداشم رو هم دیدم ولی فوت مامانم خیلی ادیت کرده از لحاظ روحی. بعد از فوت مامانم تا امروز همیشه اون روزا میاد جلو چشام. انگیزم از زندگی از دس دادم همش ب مردن و اون دنیا فک میکنم. همش باخودم میگم خب اخرزندگی چی میشه جز مردن و زیر خاک رفتن. اصلا دست و دلم ب هیییچ کاری نمیره. همش ب مردن فک میکنم هرشب خواب اون روزای آخر مامانمو میبینم شده کابوس برام هرشب همون خواب ک مامانم نفسای آخرش بود همه میومدن براش قرآن میخوندن. خواب‌ام همش غمناکه. ی چیزایی تو خواب میبینم ک احساس میکنم روحم درادامه نیس. شبا با ترس و اضطراب میخوابم. از شب شدن و خوابیدن بدم اومده. انگار قراره بمیرم. قبل فوت مامانم بخاطر افسردگی دچار اختلا خواب شدم ک با قرص نمیتونسم بخوابم بعد با نخوابیدنام سردردهای شدید و سوزش سر از همون موقع خوابیدن برام شد کابوس فوبیا. بعده ۴ ماه دارو خوردن داشتم یکم بهتر میشدم ک مامانم فوت کرد و حال من بدتر شد با قرص میتونم بخوابم ولی ادیت میشم. نمیدونم چکار کنم. میشه بگین چکار کنم حالم خوب بشه؟؟؟

عزیزم خدارحمتش کنه
ممنون عزیزم
سلام . روح عزیزانت شاد باشه وخدا بهت صبر وتحمل بده شرایطت خیلی سخته . افسردگی وبعد فوت عزیز .بهارجان الان یه مادری و بچت نیاز شدید به یه مادرشاد داره ..بهتره اول از یه مشاور کمک بگیری و در کنارش کارهایی که آرومت میکنه قرآن خوندن رفتن سرمزار حرف زدن . همراهی همسرت ‌انشالله بتونی این روزای سخت و بگذرونی فقط فقط خودت میتونی به خودت کمک کنی
اصلا دوس ندارم تو خونه بمونم ولی خب هیچ جایی و هیچ کسیو ندارم برم شبانه روز تو خونه ام . عصر ک میشه واقعا حالم بدمیشه تحمل تو خونه موندن ندارم انگار مثه قفس میشه خونه
مرگ حقه و جلوی درهمه میخابه....باچشمت همه چیزودیدی به دلت گرفتی چون مادرت بود...سخته ولی به این فکر کن ک خداروشکر بدترازاینام میتونست بشه ولی ازبس خانم خوبی بود ک آروم چشاشو بسته و خابیده....
من بابابزرگم زمین گیرشد ده روز،توعرض ده روز موهاش ریخت پشتش کلا زخم شد پوست استخون شد زردزرد شد چشاش سفید شد ....
توده روز فقط،، ازدنیارفت اونم توبیمارستان طوری که بهش سرم امپول اندوسکوپی کردن حتی بااستفراغ واینا مرد😔
عصر یکساعتی برو بیرون با دخترت .پیاده روی کن وگرنه افسردگی شدید میشه اون موقع خیلی سخته
ممنون عزیزم. خدا همه رفتگان رو بیامرزه. میخام حالمو خوب کنم اما نمیشه. شوهرم اصن ب خوب شدن حالم کمکی نمیکنه میگم تا بیرون منو ببر ی هوا بخورم بلکه بهترم انقد عر میزنه
مادربزرگمم ک جلو چشمم مثل شما اونقد عق زدم ک نگو
خیلی سخته خیلی....
ولی بجاش وقتی ب یادت اومد براش فاتحه بخون نذری بده بگو حقه سرهمه هست ...نزار عذابی ک تو داری میکشی بااون سنت بوه 9ماهت هم بکشه گناه داره
اول یه مشاور برو تلفنی هم میتونی . خودت تلاش کن برای بهتر شدنت ، اگه همسرت کمک میکرد خیلی خوب بود .تو میتونی وباید قوی باشی بخاطر دختر کوچولوت
از همین حق بودن مرگ هراس دارم میدونی همش ب مردن فک میکنم ب تموم شدن دنیا ب اون روزایی ک مادرم نفسای آخرشو کشید ب زهرایی ک تو اون مدت کشید میگم آخه چرا باید سرنوشت آدم اینطوری بشه
جایی نیس برا پیاده روی روستا زندگی میکنم
بیخیال شوهرت،، برو مشاور خیلی کمک به روانت میکنه،،
برو بیرون قدم بزن حتی شده یه کوچه برو بازار برو پارک ذاتا هوام خوبه
من یباررفتم شوهرم گف دیوونه ای میخندن رفتیم دیدیم خیلیا دیوونن تو پارکن همه ...
بادخترت برو مغازه هارو بگرد باهاش بازی کن
ب چیاعلاقه داری اون کارارو کن
خدا رحتمشون کنه عزیزم. هرروز براش فاتحه میخونم
روستا هم میشه بیرون از خونه بری با همسایه دوست بشی . خودتو سرگرم کن فکرای منفی نیاد سراغت
آخه عزیزم اینجا روستاست لعنتی هیچی نداره
الان هوا سرده همسایه ها اصن بیرون نمیان . تو رو خدا برا حالم دعا کنین
منم روستام اتفاقا حای کوچکه همه همو میشناسن میری بیرون حداقل با3نفرسلام علیک میکنی خخخخ برو مغازه ماست بگیربرگشتن ازیه راهدیگ برگرد
باهمسایه ها دوستی چیزی
بخاطر افسردگی و بی‌خوابی رفتم مشاور اون فرستاد روانپزشک دارو گرفتم با دارو خوابم و اضطرابم کمتر شده بود اما حال روحیم خوب نشده
شوهر احمقم نمیداره برم مغازه کل خریدای خونه رو خودش میکنه میگه زشته تو بری مغازه حرف درمیارن
با هیشکی رفت و آمد ندارم
عزیزم ایشالا ک هرچه زودتر حال دلت خوب شه...اهنگ برار شاد...رقص بزار برای دخترت یادش بده..باهاش قایم باشک بازی کن...بافتنی بلدی بباف کتاب دوسداری بخون ورزش کن دهترتم یادبگیره باهم بکنین بخندین
خودت باید ب خودت کمک کنی
راستی بهارجون مگه روستای شما بهداری بهداشت نداره اکثرا یه روز درهفته مشاور میاد پیداکن برو
وااااا
تلفنی .....بادوستی چیزی
فکوفامیل
ممنون عزیزم. آره باید خودم ب خودم کمک کنم اما همینکه عروس میشه کل غذای دنیا میاد تو دلم از شب شدن بیزار شدم از خوابیدن متنفرشدم همش میگم کاش شب نمیشد
من خانوادم شهردیگن....همش تلفنی میحرفیم تصویری
داره بعد زایمان بهداشت فرستادم مشاوره خودشون از اونجا گفتن برو روانپزشک
فقط با آبجیم درتماسم دیگه هیشکی
نبایدقطع میکردی به مدت بایدمینداختی ختما خودسرقطع کردی بدترشدی
نه هنوز میخورم
اینستا اینابرو .....
میرم ولی باورکن هیچی دلمو آروم نمیکنه همش غم تو وجودمه
خاستم برم ی دوره آموزشی مثل گلدوزی . بافتنی. چیزی یادبگیرند ک سرگرم باشم ولی شوهرم پولم نداد
میگه با بچه کوچیک چطوری میخای بری کلاس و اینا بعدا برو
بخور و کم کم با دخترت بازی کن فکرکن اصلا تنهایی هیچی برات مهم نباشه..ب این فکر کن اصلا شبوروز غمبادکنی تو با بزرگیت نمتونی تحمل کنی بیچاره دخترکوچولوت چی میکشه....مادرت سنش بالابود توهنوزجوونی اگ طوریت شه کی به دخترت نگامیکنه کی میرسه خدابع همه بچه نمیده ها،،خیلیاهستن ازاین نعمت محرومن قدربدون بخاطردخترت ادامه بده سعی کن....
ما زنا قوی هستیم ب شرطی ک خودمون بخایم
ب شوهرت بگو من میتونم دخترم ب مادر قوی و باعتمادب نفس نیازداره میریم دوتایی هم بازی میکنیم سرگرم همم من درست میشم حالوهوام عوض میشه
کاش شبا کابوس نمیدیم حداقل . کاش خوابم تنظیم میشد تا از این سردرگمی دربیام بتونم ب خودم کمک کنم
پاشو یه لیوان اب بخور چنددقیقه بشین اصلا نقاشی کن خاباوبکش سیاهش کن خودتون بکش شاد .....چندبارکنی عادت میکنی بعددوباره بخاب
خدا خودش کمکم کنه. میگم دوباره ببرم دکتر شاید دارمو عوض کنه بهتر بشم . میگه این داروهای افسردگی و اعصاب بدترت میکنه
بگومیخام بافتنی یادبگیرم برادخترم لباس ببافم باذوق وشوق
باورت میشه حتی ی شب خواب شاد ندیدم همش این مدت کابوس دیدم
شایدم عوض کنی بهترشی بعضی داروها سازگارنیستن
😔😔
نمیدونم والا خسته ام خیلی زیاااد
ازبس همش فکرمیکنی فکراتو بگیر دستت کنترل کن اومد پاشو یکاری کن ک بلدنیستی نیاز ب تمرکزداره .....
ایشالا ک جواب بده من اینجوری خوب کردم حالمو منم از یه شهربزرگ اومدم روستا منم بدبودم
ممنون عزیزم وقت گذاشتی باهام حرف زدی واقعا نیاز داشتم حرف بزنم
من الان ک بیکار میمونم ب پسرم فکرمیکنم ک چیا یادش بدم چیابپزم ازالان براعید نقشه کشیدم مثلا جوجه رنگی بگیرم پسرم پوستشونو بکنه 😂😂 دنبالشون کنه..سرشونو بکنه..
اونام اینو قازبگیرن نق بزنه😂😂
چه فکریه این مادرخوب اینکارو میکنه ....پسرم تازه رفت 5ماهش موهامو بکشه منم موهاشو میکشم😂😂😂میخادگریه کنه بغبغو میکنم میخنده
دیوونه بازی دربیار
Haleh5125
ایدی تلگراممه اگ خاستی بیا میحرفیم
من غیر از دخترم ی پسر ۴ ساله فوق شیطوووون دارم ک روح و روان بهم نح
نمیدازه
ممنون عزیزم تلگرام باز نمیشه
بافیلتر کار میکنن....خاهش میکنم
سلام گلم..خدا ان شاءالله بهت صبر و آرامش بده..خدا رحمتشون کنی..درسته سخته ولی باید به زندگی ادامه داد..به خاطر وجود خودت..به خاطر گل دخترت..میدونی چند تا از ما اومایی ها باردار نمیشیمو و هرماه حسرت میخوریم؟؟.شمایه نعمت بزرگ داری .گلم هر رو نعمتهایی که داری رو یادآوری کن و شکر کن ،میبینی حالت بهتر میشه..آهنگ های آرامش بخش و بدون کلام گوش کن ،برای من که وقتی حالم بد میشه خیلی تاثیر داره و حالمو بهتر میکنه..
اونا هم که فوت کردن راصی نیستن اینقدر خودتو اذیت میکنی..مطمئن باش اونا در سایه رحمت خدا جاشون خوبه..براشون دعا کن و قرآن بخون..یقینا سرشار از رحمت الهی میشن..رفتن از این دنیا برای هممون هست ولی پایان نیست ..ان شاءالله اونا الان جاشون خیلی بهتر از این دنیاست..روحشون شاد..
دعا و ذکر و قرآن بخون آرومتر بشی...
ان شاءالله به زودی پر انرژی بیای و از حال خوبت بگی و خوشحالمون کنی 🥰
ورزش وپیاده روی هم خیلی حالت رو بهتر میکنه.پیش مشاور هم حتما برو..کنترل ذهن انجام بده ..تا خواستی به این موارد که گفتی فکر کنی..اجازه ورود افکار منفی رو نده و معکوس از ۵ تا ۱ بشمر و یه کار دیگه رو شروع کن یا با دخترت بازی کن تا کمتر سمت این افکار بری..نذار این افکار کنترلت کنن...اولش سخته ولی وقتی راه افتادی میبینی که چقدر حالت بهتره
ممنون عزیزم. آره میدونم ک اونا جاشون خوبه من ب حقانیت مرگ و زندگی پس از مرگ باور دارم همین چیزای ک ذهنمو آشفته کرده و همش ب مرگ و دنیا فک میکنم
الهی ب حق حضرت زهرا شما و همه چشم انتظار مامان بشین
ممنون گلم...ان شاءالله خدا بهت کمک کنه بتونی اول برای خودت شاد زندگی کنی و بعدش یه همسر ومادر پرانرژی باشی..
سلام عزیزم هستین؟
ببخشید میشه بگین شما اختلال خوابتون خوب شد یا نه؟
من اختلال خواب دارم خوابم نمیبره
اسنترا و الپرارولام مصرف میکنم
میترسم از عوارضش نوزاد هم دارم باید بهش رسیدگی کنم
میشه بگین چ داروهایی مصرف میکردین
زندگیم داره نابود میشه
بچه هامو نمیتونم رسیدگی کنم لهشون
عزیزم میشه جوابمو بدین؟
دستام میلرزه و حالم روزا اصلا خوب نیس فقط دارم گریه میکنم
بچه هامم خانوادم نگه میدارن خودم نمیتونم
سلام عزیزم
شرمنده دیر جواب دادم اشتراک نداشتم الان گرفتم
الهی بگردم خیلی ناراحت شدم درکت میکنم با تمام وجوووود
آره عزیزم خداروشکر اختلال خوابم خوب شد
نترس گلم عوارض نداره بدون استرس بخور
ببین علت اختلال خوابت رو پیدا کن زودتر خوب میشی
من علت اختلال خوابم افسردگی بعد زایمان استرس و وسواس فکری بود
شما حتما آزمایش بده مخصوصا تیروئید
پیش روانپزشک خوووب برو و بهش اعتماد کن و استرس نداشته باش
من داروهایی ک خوردم آسنترا .ترانکوپین.نورتپتیلین بود
البته چن تا داروی دیگم خوردم مثه همین آلپرازولام . دپاکین. ملاتونین. ولی اونا موقتی بود داروهای اصلیم. ترانکوپین و آنتراکت و نورتپتلین بود
عزیزم هرموقع اومدی اوما بیا باهم حرف بزنیم
با تمام وجوووود از ته دلم از خدا میخام هرچه زودتر خوب خوب بشی و شبا با آرامش بخوابی
سلام عزیزم
امروز قراره برم پیش روانپزشک
مشکل اینجاس ک نوزاد دارم
اگ داروی خواب قوی بده شبا نمیدونم چجوری ب نوزادم برسم
صبحا ک میشه استرس میگیرتم از اینکه باید پاشم چون اصلا انرژی ندارم
اصلا انگیزه ندارم
اصلا جون ندارم
نمیتونم از پسش بر بیام انگار
الان توی این ۲۰ روزه بچه هامو مامانم و مادرشوهرم دارن نگه میدارن
بدنم عید بید میلرزه هم از بیرون هم از داخل
من تازه بیماری زمینه ای هم دارم
ام اس
همه رو هم تلنبار شده
عزیز دلم خدا کمکت کنه میفهمم حالت رو
استرس و وسواس فکری هم داری؟
من تا قبل زایمان اصلاحات وسواس فکری نداشتم ولی بعد زایمان این افسردگی لعنتی و بی خوابی ها و سردردهای عجیب و غریب مخصوصا سوزش سرم انقد وسواس فکریم رو زیاد کرده بود ک حد نداش من توی یکماه ۲۰ کیلو کم کردم چون هیچی نمیتونیم بخورم انقد ک بیقرار بودم و وسواس فکریم زیاد شده بود
چکاپ کامل بده
قرص آهن. ویتامین و مولتی حتما بخور
من از همون تو زایشگاه افسردگی اومد سراغم قشنگ منو گرف تو دستش و روز ب روز حالمو بد کرد روز ی ک سزارین کردم ب جای خوشحالی ک بچم دنیا اومده مدام سرمو مسکردم زیرپتو گریه میکردم اصن نمیتونیم حرف بزنم همه فک میکردن از درد گریه میکنم و اشک میریزم ولی من حال روحیم خراب بود دلتنگ شده بودم دلم گرفته۱
دقیقااااا
ولی من درد و بی جونی هم داشتم بخاطر بیمارین
شوهرم ک میره سرکار اضطراب میگیرتم
حالم بد میشه
دوست دارم همش پیشم باشه
شوهرم ک پیشم باشع حالم بهتره
شبا حالم بهتره
عزیزم ادعا میکنم هرچ زودتر خوب بشی
منم همینطور بودم. من ده روز اول ک زایمان کرده بودم آبجیم پیشم بود یعنی هرروز بغض و گریه اصن نمیتونستم حرف بزنم مدام گریه ام میگرف نمیدونم چرا همش دلتنگ و دلشکسته بودم مدام دلم میگرف. روزی ک خواهرم رف اومدم تو خونه آنقدر بلند بلند گریه کردم از روز ۱۴ زایمانم ی هو اختلال خواب گرفتم ی هفته کامل نتونستم حتی یک ثانیه بخوابم نابود شدم. رفتم پیش روانشاس گف باید بری روانپزشک رفتم اونجا بهم گف حالت رو میفهمم ولی نترس تنها تو نیستی خیلیا همینطور شدن بعد زایمان بهم گف اصلا فکرای منفی نکنم و.. گف بهم اعتماد کن داروهای رو دقیق بخور دو هفته دیگه بیا ازم خاست دیگه تو گوگل و مجازی چیزی درمورد بی خوابی و افسردگی نخونم چون بدتر میشم ولی من حماقت کردم ترسیدم داروهای رو بچم اثر بد بذاره نخوردم. داروهای استرا ۵۰ ترانکوپین ۲۵. نوتپتیلین ۱۰ و پراپرانول بود من از ترس نخوردم فقط نصف ترانکوپین شبا قبل خواب میخوردم ک انقد استرس داشتم نمیتونیم بخوابم مدام تو گوگل و مجازی درمورد داروهای عوارضش و اینا میخوندم. بی خوابیم ک بهتر نشد هیچ وسواس فکری و سوزش سر شدیدم هم گرفته بودم
انقد وسواس فکریم زیاد بود و بیقرار بودم جتی نمیتونستم رو زمین بشینم مدام راه میرفتم فقط رو مبل مینشستم حتی روی زمین نمیتونیم بشینم. غذا نمیتونستم درست کنم شوهرم غدا از بیرون میگرف حتی نمیتونیم بشینم ی لقمه غذا بخورم دوتا لقمه غذا همون حالت ایستاده ب زوور میخوردم اصن نمیفهمیدم چی میخورم مدام تو سرم صدا بود. ی هفته رفتم خونه مادرشوهرم موندم چون اصن تو خونه خودمون حس خیییلی بدی داشتم نمیتونیم بمونم از اونشب ک بی‌خواب شده بودم ترسیده بودم و دیگه برام فوبیا شده بود تو خونه خوابیدن. ی هفته خونه مادرشوهر موندم ولی بی فایده همونطور بیقرار و سردر و لی خواب اومدیم خونه خودمون ولی بدون شوهرم حتی یه ثانیه نمیتونسم خونه بمونم از صب ک شوهرم میخاس بره سر کار باهاش میرفتم تا ظهر ک باهم میومدیم خونه دوباره عصر باهاش میرفتم شب برمیگشتیم. با نوزاد ۲۰ روزه هرروز کارم همین بو مدام دکتر میرفتم دارو میگرفتم ولی نمیخوردم ی روز میخوردم میزدم تو نت عوارضش میخوندم دیگه میترسیدم نمیخوردم. بخاطر میگرنم و سوزش رو غدا خوردنم وسواس گرفته بود هرچی میخام بخورم میگفتم نکنه سوزش سرمو بدتر کنه نکنه بی‌خواب ترم کنه. مدام تو مغزم باخودم درمورد این چیزا حرف میزدم از صب التماس خدا میکردم ک کمکم کنه شب بتونم بخوابم شب ک میشد از ترس و استرس اینکه نتونم بخوابم تپش قلب میگرفتم روزا انتطار شب رو میکشیدم ک شب بشه بخوابم شبا هم میترسیدم از شب شدن و خوابیدن خیلی روزای بدی بود فکر میکردم هیچوقت خوب نمیشم. چن شب دخترمو از یازده شب می‌فرستادم خونه آبجیم شب بتونم بخوابم همه میگفتن بخاطری نوزاد داری چن شب پیشت نباشه بتونی بخوابی ولی نمیتونیم بخوابم تا ساعت دو سه بیدارشدم بعد در حد چن دقیقه خواب میرفتم دوباره از خواب می‌پریدم و استرس و تا صب دوباره بیدار صب هم میرفتم میاوردمش پیش خودم
شبا تا ساعت دو وسه بیدار بودم در حد ده دقیقه خواب میرفتم دوباره بیدار میشدم
تا ۳ ماه کار من همین بود چن تا دکتر مغز و اعصاب رفتم چن تا دکتر روانپزشک رفتم هرکدوم همون داروها. مغز و اعصاب دپاکین و آلپرازولام و ی قرص دیگه یادم نیس بهم میدادن روانپزشک هم ک همون قرصا
شما پشت چشمتون درد نمیگرفت ک سختتون باشه بخواین چشمتونو باز نگه دارین؟
یا اینکه زیر پات خالی بشه و اصلا جون راه رفتن نداشته باشی؟
اره این اختلال خواب دقیقا برا من پارسال ب وجود اومد ولی ترسیدم برم سراغ دارو
همش با چیزای گیاهی سه چهارساعت میخوابیدم تو بارداری هم با انتی هیستامین
تاالان ک اوضاع وخیم شده
همه دست ب دست هم داد
چشمام از شدت بی‌خوابی ب زور باز می‌شدمن اصن طول شبانه روز حتی نمی تونستم دراز بکش . فدبیا خواب نرفتن و بیقراری خیلی اذیتم کرد مدام راه میرفتم یا رو مبل مینشستم .بخداگردنم رو نمیتونسم نگه دارم همش گردن درد داشتم و از همه بدتر سوزش شدیییید سر و سردردهای وحشتناک. خدا برا هیشکی نیاره. انگار آب‌جوش ریختن رو سرم گر میگرفتم . من تا ۳ ماه نتونسم بدون شوهرم تو خونه بمونم یادمه روزای گرررررم می‌نشستم تو ماشین همراه شوهرم میرفتم سرکارش با نوزاد تو بغل و ی پسر ۴ ساله شیطووووون.
من کلا فشارم پایینه بااین بی خوابی ها و غذا نخوردن بدتر شده بودم مدام سرگیجه داشتم تو سرم احساس سبکی میکردم اصن حال و روزم رو نمیفهمیدم هرکی منو میدید قشنگگگگ می‌فهمید حالم خیلی خراب چن بار دکتر میخام بستری کنه نذاشتم
بعد از ۳ ماه اذیت شدن تااینکه دوباره رفتم پیش روانپزشکی ک روز اول رفته بودم. همون داروهای دفعه قبل رو بهم داد گف سر تایم بخورم و ب هیچی فکر نکنم منم ب حرفش اعتماد کردم استراحت نورتپتلین ۱۰ و ترانکوپین ۲۵ داروهامو سروقت میخوردم دیگه تو نت و مجازی اصلااا نرفتم دنبال ک درمورد عوارض داروها و افسردگی بخام بخونم. هفته اول صبا با شوهرم میرفتم سرکارش ولی عصرا با بچه هام تو خونه میموندم. شبم شوهرم زودتر میومد خون. هفته های بعد دیگه صبحا هم هر جوری بود با بچه هام تو خونه بدون همسرم موندم روزای اول خیلی سختم بود ولی کم کم حالم بهتر شد تو اینستا کلیپ های شاد نگاه میکردم شبا همسرم میومد فیلمای خانوادگی و کمدی باهم می‌دیدیم
دیگه داروها اثر خودش رو گذاشت و بعد از ی ماه خوابم خیلی بهتر شد میتونیم با دارو شبا دو سه ساعتی بخوابم استرسم کمتر شده بود ولی فوبیاش هنوز باهام بود ک کم کم اونم خداروشکر خوب شد میدونی من جوری شده بودم ک از شب شدن میترسیدم . میترسیدم نتونم بخوابم تپش قلب میگرفتم حتی روزا دراز هم نمی‌کشیدم. هرکی خواب میرفتم با خودم میگفتم خوش بحالش ک خوابیده میگفتم خدایا یعنی روزی میرسه ک منم دوباره بتونم بخوابم
خدارو صد هزار بار شکر خوب شدم
تو هم ب حرف دکترت اعتماد کن داروها رو بخور و ب هیچی فکر نکن استرس رو از خودت دور کن. فیلمای شاد ببین. اهنگ شاد بذار تو خونت. با همسرت برین بیرون رستوران. برو خرید. هرچی ک میدونی حالت باهاش خوبه
من تو روستا زندگی میکنم هیچ جای تفریحی و مرکز خرید و بازاری نداره ک برم فقط مجبور بودم با همسرم برم سرکارش. همسرم مکانیکی داره و کار کشاورزی. فک کن با نوزاد تو هوای گرم خرداد میرفتم تو ماشین جلو مغازه همسرم یا تو زمین کشاورزی ک انتقاد گرررم بود هلاک میشدم ولی دست خودم نبود اصن نمیتونیم تو خونه بمونم
برات از ته دلم دعا میکنم الهی زود زوووود حالت خوب بشه
ب مامانت بگو پیشت بمونه تا حالت بهتر بشه
ب دخترت شیرخشک هم میدی؟؟؟
وای دقیقاااااا منم همینطورم
امکان نداره همینطوری خوابم ببره
منم احساس سبکی سر دارمو و گیجم وقتی چشمامو میبندم بختک میفته روم و سنگین میشم
منم هر کیو میبینم میخوابه قبطه میخورم
یا هر کیو میبینم صبح زود با انرژی بلند میشه خیلییی دلم ب حال خودم و بچه هام میسوزه

منم تپش قلب میگیرم و قلبم محکم میزنه
و تو بدنم میلرزم راه ک میرم میلرزم
دستام میلرزه .
شیرمو قطع کردم
گفتم ی وقت بیماریمو بدتر کنه
عزیزم رفتم دکتر بهم رهاکین و کلونازپام داد
رهاکین همون دپاکین هس منم دکتر مغز و اعصاب و روانپزشک هردو بهم اینو داده بودن
منم ی سری کلنوزپام خوردم دکتر مغز و اعصاب داده بود ولی من چون ب بچم شیر خودمو میدادم میترسیدم قرص رو بخورم ولی خیلی حماقت کردم ک زودتر داروهامو شرو نکردم و ۳ ماه با بی خوابی و استرس و افسردگی خودمو بچه هامو نابود کردم
اصن نمیتونیم ب خونه زندگیم و بچه هان برسم اصن خونه رو جارو نمیزدم آشپزی نمیکردم لباسای سرمو عوض نمیکردم بهش نمی‌رسید حتی دخترم ک نوزاد بود حوصله رسیدگی بهش رو نداشتم فقط پوشک و شیر حتی قطره هاشم نمیت نسم بدم
هردوشون والپرات سدیم هستن ولی رهاکین ایرانیه دپاکین خارجی
شما هم میگزن و سردرد داری؟ تا ب حال استفاده کردی؟
دوز داروهای چنده؟
شبا برا شیرخشک خودت بیدار نشو
قبل اینکه بخوابی آب جوشیده بریز تو فلاسک و شیرخشک و شیشه اش رو هم آماده کن بدار کنار شوهرت بگو شوهرت ب دخترت شیر خشک بده. خودت بیدار نشو چون این بیدار شدنای وسط خواب بیشتر ادیتت میکنه داروی رو بخور و راحت بخواب استرس نداشته باش تا بتونی چن ساعتی بخوابی
اگه شوهرت نمیتونه شبا ب دخترت برسه ب مامانت یا مادر شوهرت بسپار ک بهش شیر بدن مثلا تا قبل اینکه بخوابی خودت بهش شیر بده بعد ک خوابیدی ب اونا بسپر هر ۳ ساعت بهش شیر بدن
من همون لرزش رو دارم
به علاوه اینکه پشت چشمم درد میگیره و احساس میکنم چشمم کشیده میشه
سلام مریم جون
خوبی عزیزم؟بهتر شدی؟
سلام گلم
کمی بهترم شکر خدا فقط با این قرص خوابه سختمه شبا ب بچه برسم
البته مامانم بهش داره رسیدگی میکنه ولی خب وقتی خیلی گریه میکنه دلم جا نیس
منم میام ک دست تنها نباشه ولی همش خوابم میاد و خواب الودم
خداروشکر ک حالت بهتره
خوبه ک مامانت هس نگران بچت نباش شبا راحت بخواب مامانت هواسش هس. خوب بخواب و استرس نداشته باش تا زودتر خوب خوووب بشی بتونی ب خودت و بچه هات و زندگیت برسی
مطمئن باش این روزا هم با همه سختی هاش میگذره و از این مرحله از زندگی هم ب لطف خدا ب خوبی رد میشی
انشاالله
همش میگم حتما چهل روز بشه اوکی میشم
امیدوارم این اتفاق بیفته
چون واقعا طاقتم کمه
دیگ تحمل بی حالی و درد ندارم

سوالات مشابه