Ooma
پرسش (1400/12/16):

فک‌کنم دارم افسرده میشم

سلام دوستان
خیلی حال بدی دارم
با اینکه همسرم تمام قد در اختیار و کمک میکنه
خانوادمم هستن
اما حالم بده
همش فک میکنم یه اتفاق بد در کمینه بچمه
سر شب تو بغلم بود فک کردم ی لحظه لرزید
از اون موقعه بدنم شل شده
فکرای بد میکنم
حال خرابی دارم
هی فک میکنم چیزیش هست
شاید حالم بخاطره کمبود ویتامین بدنمه
اصن یه جور بدیم😭😭😭😭

کامل درکت میکنم
منم اینجوریم همش فکرای بد میادتو سرم میگم خدای نکرده چیزیش نشه
ولی خودتو اروم کن بسپرش دست خدا
بگو خدا خودش محافظشه
ما ک اندازه خدا دوسشون نداریم
هر روز براش پنج تا آیه الکرسی بخون بسپعر به خدا
اصن ی حال خرابیه
میدونمم ک از خستگی و بی بنیه بودن بدنمه..ولی پریشونم
خیلی دلم خالیه و روحم خسته
بسپرش دست خدا عزیزم سعی کن خودتم اروم کنی از این فکرا نکنی
ایت الکرسی و 7تا سوره توحید هرشب براش بخون من اینجوری اروم میشم
مرسی از راهنماییت
وااااااااای که چقدر این حالت واسم آشناست ،
چقددددددر زیاااد
منم دقیقا همین مشکلو دارم
منم همینطور همش نگران بچه چیزیش نشه من چیزیم نشه بچم بره زیر دست نامادری اذیتش کنه و کلی فکر های دیگه
تا اخر عمر این فکر باهاته
مادر بودن همینه
خدا انشالله همه بچه هارو. در پناه خودش حفظ کنه
منم مرتب برا پسرم ایة الکرسی میخونم
سوره ناس و فلق هم همینطور
برای محافظت از بچه اس
دقیقامنم صبح تاشب همین فکرا میزنه به سرم
فکرکنم مادربودن یعنی همین
گلم منم همین حالو داشتم رفتم دکتر گفتم همش فک میکنم بچم یه چیریشه یا قراره یه چیزیش بشه دکترگفت دچار وسواس فکری شدی مادرایی که بچه اولشونه اکثرا این وسواس رو پیدا میکنن
کم کم خوب مبشی انشالا نگران نباش
خیلی بده😭😭😭
خداکنه تموم بشه این افکار
خیلی سخته...دیوانه شدم
درست میشه مطمئن باش
بنظرم عادیه
منم همینجوری بودم تا چن وقت پیش
شبا که خواب میرفتم یهو بیدار میشدم نگا میکردم ببینم بچم هست یا نه
همش توهم میزدم که بچم نیس
کلا حال روحی خوبی هم نداشتم
دیگه با بزرگ شدن بچه یکم خیالم راحت تر شد
من هم این حس رو داشتم و هنوز هم کم وبیش در مورد عزیزانم دارم ولی سعی میکنم به چیزای خوب فکر کنم مثلا تصور می‌کنم پسرم‌بزرگ شده دانشگاه میره، منو میبره خرید ،کلا ب اتفاقات خوب فکر کن انرژی و وقتت رو صرف چیزای خوب کن
دقیقا من بیدار میشدم چک میکردم ببینم نفس میکشن، من واسه همسرمم همینجوری بودم
منم اوایل تولد پسرم اینجوری بودم ولی کم کم که بچه بزرگ میشه توام بهتر میشی ...

یادمه دوماهش بود رفتم خرید عید بچه رو پیش همسرم جا گذاشتم(اوایل بهش شیرخشک میدادم)
من ساعت ۳ رفتم بازار تا ۸ شب..بچه خوابیده بود
من مدام زنک میزدم ب شوهرم که حال بچه رو بپرسم همش میگفت خوابه..
قسمش میدادم میگفتم نگاه کن ببین نفس میکشه ..ببین شکمش تکون میخوره
که تا مدتها مسخره ام میکردن.
وقتی رسیدم خونه بیدار شد قشنگ شیرشو خورد🤣
خداروشکر که الان بهتر شدی
😔😔😔😔
من میزارم پیش مادرم
ولی دائم دلهره دارم
وقتی میرم حموم نمیدونم چ جوری خودمو بشورم زود بیام بیرون
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.

سوالات مشابه