Ooma
فروشگاه لباس نوزادی و کودک اوما
پرسش (1398/08/24):

احساس تنهایی در بارداری طبیعی است ؟

سلام ی چند روزی میشه همش احساس تنهایی میکنم
نمیتونم ی لحظه خونمون تنها بمونم فقط دوست دارم فرار کنم بیام خونه بابام حتی موندن یک ساعتم تنها تو خونه ازارم میده
وقتی هم ناراحت میشم شکمم سفت میشه
یشب تا صبح از حال بدو غم نخوابیدم
چکار کنم
ایا طبیعیه

سلام
از روی ترس ؟؟
سلام عزیزم برو خونه بابات به خودت سخت نگیرتنها نمون ،منم ازتنهایی بدم میاد ولی چاره ای ندارم مون غریبم ومامانم نزدیکم نیست وگرنه منم میرفتم اونجا کلا میموندم 😄
خونه باباتون چی داره که خونه خودتون نداره؟
سعی کن به خونه خودت احترام بذاری
خودتو خانوم خونت بدون
من که فقط خونه خودم ارامش دارم
حتی بعد زایمانم هرکی منو خواست بیاد خونه خودم دیدنم
سلام عزیزم ،
قبلا هم همینطوری بودی یعنی دوست داشتی بری خونه بابات اینا...؟
یا اینکه تازگی اینطوری شدی...


آخه به نظرم خونه خودمون که آرامش بیشتری داریم
من باردار نیستم و دوست ندارم خونه خودم باشم همیشه خونه بابامم یه روز خونه خودمم اون یه روزم انقدر سختمه و دلگیر میشم
رفت و آمد کن تا بهتر بشی ولی به اونجا عادت نکن...
بنظر من تقصیر همسرامونه که فضای خونه رو اینجوری نشون میدن منم الان اینجورم هم از خونه بیزارم هم نه
خوب همسر چکار کنه
شرایط خونه ارو امنترین جای دنیا نشون بده
من از صبح تا شب که شوهرم سر کار روزا تعطیلم همش خونه مامانمیم
به خانومش انگیزه بده عشق بده من گاهی از شدت تنهایی استرس میگیرم و هیچ دارویی هم نداره استرس
حتی اگه همسرم خونه باشه باز
بزرگترین نعمت "آرامش" هست...ان‌شاءالله در کنار همسرمون ، مایه ی آرامش همدیگه باشیم🌹
انشالله به حقیقت همینه
سلام‌منم‌مدام‌ خونه خواهرا وخواهرشوهرا ومامانمم طاقتم‌ نمیگیره و‌‌نمیتونم تنهاباشم احساس میکنم بعد زایمان هم افسردگی میگیرم
من‌ شوهرم خونس خوبم امااونم‌تواین مدت مث خودم وبدترشده اصلا طاقتش نمیگیره مدام میبردم خونه مامانم
طبیعیه عزیزم
منم خیلی احساس ترسو تنهایی دارم خانوادم دورن کلا اینجاهم که زندگی میکنم بدم میاد
اینقد حالم بده که اصلا از خونه بیرون نمیرم تو خونه چپیدم😔😔
برعکس من خونه بابام اصلا طاقتم نمیشه بمونم
حالا من فقط تو خونه خودم راحتم
و وقتی همسرم پیشمه خیلی ارامش دارم
خیلی وجودش بهم ارامش میده
منم تو خونه خودم خیلی راحتم به خصوص که همسرم باشه ولی متاسفانه انگار افسردگی گرفتم حتما مشکلتو حل کن وگرنا ریشه دار بشه خیلی دردناکه
اولا خونه خودم راحت بودم هرجا میرفتم میگفت زود برگردم خونه ولی چند روزه اینجورم
امپول واسه بچمم پیدا نکردم فکروخیال اون یدفه منو کلی بهم ریختو داغون کرد
سلام عزیزم .نگران نباش این جزیی از ویار بارداریه .خیلیا اینجور میشن .انشاالله بمرور خوب میشی و بر میگردی سر زندگیت .فعلا هر جا ارامش داری همون جا برو
شوهرم بخدا همه کارارو میکنه ولی من دست خودم
ففط میگم دورم شلوغ باشه
خداکنه همینطور باشه و خوب بشم
حق داری .اصلا نگران نباش
خونمم کوچه ب نظرم دلگیر میاد
منم همینجورم حوصلم تنهایی به شدت سر میره بعضی روزا هم اصلا حوصله هیچی ندارم
وقتیم اینجوری میشم شکمم هی سفت میشه
همکاری داشتم که تو بارداری تو خونه یه همکار دیگمون به ارامش میرسید و بیشتر بارداریشو اونجا گذروند و وقتی به خیابون خونه خوشون میرسید تهوع امانشو میبرید
میترسم اینا حالتام رو بچم تاثیر بذاره
خوب نیست اینجوری عزیزم به دکترت بگو
فقط به کار و جایی که بهت ارامش میده فکر کن
پرلوتون داده ک اونم اصلا پیدا نمیکنم
سلام خوبین من شوهرم بعد ۶سال عروسی قراره بره خارج کارکنه خیلیم سختمه اماازطرفی تو ایران درامد خوب نداره میگم مجبورم طاقت بیارم
حالا من تو خونمون از همه بیشتر ارامش دارم ولی دوست دارم بقیه بیان پیشم که متاسفانه نمیسه هرکی کارو زندگی خودشو داره
تازه قراره بره خارج
تازه کارگری هم ازاولش ببینم حقوق چقدربهش بدن
پسرم ۵شالشه الانم ۱۹هفتمه باردارم
اولا منم فقط خونه خودمون خوب بودم
الان فقط میگم از صبح بیام بیرون برای خواب فقط برم خونه
دوری شوهرم عذاب اوره ولی بنظرشماچکارکنم
مجبوربم تحمل کنیم
به گوشی هم الرژی پیدا میکنم گاهی😁
منک یروز شوهرم مجبوره بمونه سرکار کلافه میسم
باز گوشی سرگرمیه
شوهر من که از صبح میره ۱۲ ۱ شب میاد
الانم اینجورم تو ایران کارمیکنه ۱دقیقه دیر کرد بیاد خونه کلافه میشم موندم میگم بره خارج چکارکنم
به نظرم همین جا بمونه و یه حقوق داشته باشه اما بالا سرتون باشه خیلی ارزشش بیشتره
دیشب عروسی خواهرم بود و بمن خوش نگذشت همش تو خووم لودم و فکر اینک فردا تنها میمونم
درامد نداره اعصاب خردی داره هرروز بدهکار چک و‌......
وا .این چه حرفیه.
چقدر سخت .کدوم شهر هستین
کلا نمیدونم بره خارج چکارکنم
باور
از جاهاییم ک نور کم باشه دلم میگیره میرفتم ی قسمت تالار ک نور کم بود سریع حال بدی پیدا میکردم
لارستان اره هرروز اعصاب خردی تمام طلاهاما فروختم روبدهکاری
الهی امین حای من بودین چکارمیکردین
باز شما ی بچه الان کنارته تنها نبستی
منک نمیتونم تحمل کنم
بهتر نیست شهرتونو عوض کنین اینجوری خیلی بهتون سخت میگذره ها
منظور؟
این چه حرفیه 😏
میگه برید ی شهر دگ
اهان
به هرحال خارج کشور راه دوریه اتفاقی براش بیفته خیلی سخته
نه نمیشه سرمایه میخاد
الان فامیل ما کار پیدا نکرد رفت تهران خداروشکر اوضاعشون خوب شد
اتفاق برامن یااون؟
هردو
حتی حدیث داریم ک اگر جای براتون برکت نداره کوچ کنید
کجاکارپیدانکرد
اره دقیقا
منظورازکوچ شهردیگس؟
خوب منم میگه بره خارج دیگه
ی همسایه داشتیم رفتن تهران هم کار خوب پیدا کردن هم دخترش شوهر کرد
بچمم سختش میشه تاچن وقت ایراد باباش میگیره
خب میگی سختته چون تو ک نمیتونی بری خارج ولی شهر دگ خانوادگی میرید
همسر من میخواست بره سمته عراق واسه کار حقوقشم خوب بود ولی من نزاشتم بره گفتم کمتر میخوریم ولی پیش همیم حداقل ادم معلوم نیست ایندش چی میشه حداقل کنار هم لذت ببریم
والا شوهرمنم چشماش خیلی ضعیفه خیلییییییی میگم بره ولی بهتر ازایرانه که هرروز اعصاب خردی داره
بعدنا حقوق خوب بدن میتونم برم مثلا ۳یا۲سال بعد
همه تو زندگیشون مشکلات دارن
پشیمون نیست الان
پس باید دوریشو تحمل کنی
تحمل میکنم
ولی خودم تنها توخونه سخته
کدوم کشور مبخواد بره
نه اصلا شغلش اینجا خیلی خوبه خونه ماشین همه چی فراهمه دیر به دسن اوردیم ولی بالخره به دست اوردیم
بچم دنیا بیاد سرگرمی دارم سختم میست
خودتم برو پیش پدر مادرت
ایشالا سختیاتم تموم بشه به ارامش برسی
نه خونه پدرم ۵نفرزندگی میکنن خونه خودم خیلی ارمش دارم
الهیییییی امین
خیلی بهش میگم اونجابمون نیا دیگه میترسم کمی که اونجابراش خوب نشه وبهم بگه تقصیر توهه
باهر سختی ی اسونیم هست
امیدوارم زودتر اسونش بیاد
الهی امین محتاج دعاتونم سر نماز
بچه ها من ۱۸ هفته سونو انومالی گفته نی نیم دختره میشه اشتباه باشه
سلام دوستان عزیزم من حس میکنم همسرم دیگه منو نمیخواد امروز ده بار گفت هر کاری به تو بکنم ولم نمیکنی دوس داشتم وقتی اینو میگه بزنم بیرون ولی حق با اون بود من نمیتونم برم ... غرورم شکسته حالم بده دوس دارم با کسی حرف بزنم . 😔😭
من خیلی دوسش دارم بدجور وابسته اش هستم. حرف هاش برام سنگین بود. خوابم نمیبره حالم بده 😔
۹ سال
همیشه می گفت یه روز که تو نباشی میمیرم ولی امروز گفت اگه بری با جدیت گفت به خدا سریع زن میگیرم بعد غروب گفت دیوانه بودم با تو ازدواج کردم اگه بچه ها گریه زاری نکنن اجازه بدن فردا برات بلیت میگرفتم که بری. چه کنم گیر این بچه ها افتادم خیلی جدی و راحت گفت .😔
گفت گیر این بچه ها هستم.۲ تا
بعدش من ناراحت شدم اصلا براش مهم نبود که سکوت کردم و قهرم و ناراحتم بی تفاوت خوابید
چطور اینو میگی. یعنی چکار کنم
میگم یه مدت محلش نذارم سخته ولی کاری کنم دلتنگ محبت کردن هام بشه
خب همین یه دفعه چی شد که میگه برو امروز از صبح چند بار گفت برو
جدی بود این قلبمو شکست دلمو شکست با حرفاش
نه بحث اینه غرورم شکست اون گفت تو هر کاریت کنم بازم نمیری ول کنم نیستی چرا نتونستم برم چراگذاشتم تحقیر بشم اعصابم خرابه چرا باید باعث بشم این طوری بهم بگه .
سلام این حالات طبیعی است به دلیل تغییرات هورمونی است نگران نباشید برطرف میشود سعی کنید هر جا که راحتتر هستید بمانید تا این زمان سپری شود ، زمان بیشتری را با کسی که بهتون آرامش میده بگذرانید

سوالات مشابه