Ooma
پرسش (1405/03/02):

چطوری با همسرتون آشنا شدید😬بیاین تعریف کنیم🦭

خودم سال ۹۸ تو اینستا😶هیچکدوممونم پروفایل نداشتیم😂با بحث هم اشنا شدیم🫠

نگران نباشین بخوابین🥱
شبتون بخیر خوشگلا🥱❤️
خبری نی باو بخوابید
کپی‌ش کردم
ولی نمیاره چیزی
کپی‌ش کردم ولی نمیاره چیزی
اون شبی که خبری نبود خوابیدیم صبح پاشدیم دیدیم همرو زدن کشتن ، خدا کنه امشبم خبری نباشه بخوابیم صبح بیدار شیم همه چی امنو امان باشه امیدوارم البته ...شبتون خوش
شما تنها راهش اینه یکی از خوده روبیکا واست پیامش بفرسته که با کلیک بزنی میاد واست به فاطی بگو برات درستش میکنه
چ اون شب میدونستی چ امشب بدونی هیچ کاری نمیشه کرد ،شبت خوش
اینم کانال خودشون
اینم کانال خودشون
جنگ دوباره اجتناب پذیره قشنگ بوش میاد
باز شروع میشه هععععی
دارن یه کارای ریزی میکنن اینطور که اخبارشو کم کم دارن میگن واقعا یه خبرایی هست نمیخوان یهو بگن
اینام فرار کردن رفتن
اینام فرار کردن رفتن
صاحب تایپیک عزیزم شرمنده و معذرت دوست عزیز ❤️
اینسری انگار بدتره
خدا می‌دونه دوباره چقد آدم میمیره...
نه عزیزم بفرست واسه کسی یا پیام ذخیره شده تو سرچ نمیاره
سرچ روبیکا کلا نمیاره عزیزم
انقد خوابم میاد
یادمه یه نفر مشککل شما رو داشت اینجا
اما با میکرو اسپرم پیدا کرده بودن تو بیضه
من روز تولدم مادرم گفت بیا بریم مشهد ،اتوبوسی که گرفتیم مال داداش همسرم بود اونموقع اونم دانشجو بود تفریحی باداداشش اومده بود ،تا خود موقعی که رفتیم و برگشتیم ازش بدم میومد و دو سه بار لفظی بحثمون شد ،شب آخری که از مشهد برگشتیم من صندلی پشت راننده بودم یهو برگشت سمتم یه لیوان نسکافه برام ریخت و سر صحبت رو باز کرد و شمارشو بهم داد ،الان سیزده ساله که باهمیم و هفت سالم هست که ازدواج کردیم 😁
الی شبنمه مامان محمد حسین
ما اونکارم کردیم نبود
@persionnews
من خیلی عاشقشم بعد 15سال نگاش میکنم نیشم باز میشه حتی یبار بچه خواهرشوهرم بهم گفت زن دایی چرا هربار دایی رو نگاه میکنی میخندی😁 حسم حتی بیشتر از قبله دنیای منه ♥ هنوزم قلبم واسش میتپه
من کتاب خونه باهاش اشنا شدم سال اخر دبیرستان.با دوستم هم دانشگاهی بود هیچی دیگ دوس شدم بعد از ۱۰ سال ازدواج کردیم.خانوادش راضی نمیشدن 😐 ولی اخر راضی شدن 😏
واقعا عاشقشم .منم هنوز نگاهش میکنم با عشق نگاهش میکنم
عزیزم سه سال که زیاد نیس انشالله که به حق پنج تن بچه دار بشین دوقلو
من کارم بازاریابی بود رفتم تو اتاقش برا فروش بادوستم بودم اونم همش نگا دوستم میکرد گفتم دیگه ازدوستم خوشش میاد بعدم گفت شماره بدین ک سفارش بدم منم شمارمو دادم بهش بعد خودش پیام داد کمی حرف زدیم گفت مجردم گفتم خو زن بگیر گفت نیست گفتم من برات پیدا میکنم
بعدم دوستمو پیشنهاد دادم اخه دوستم ازش خوشش اومده بود گفتم دختر خوبیه و فلان
گفت فکر میکنم راجع بش
دیگه همش به هم پیام میدادیم
یه روز گفت بیا ببینمت باهم حرف بزنیم منم رفتم دیدنش دیگه گفت من ازهمون لحظه ک وارد اتاقم شدی عاشقت شدم ازاینکه دوستتو پیشنهاد دادی خیلی ناراحت شدم
چون انتظار داشتم بگی خودتو بگیرم اخه من اصلا ب فکر ازدواج نبودم خلاصه شهردیگه ای هم هست اخه روزی ک رفتم تو اتاقش حتی یبارم ندیدم نگام کنه ولی میگه همون روز ک رفتی دیگه ب همکارام گفتم من این دخترو میخا بگیرم

ولی بااینکه الان خیلی دوسش دارم اونم دوسم داره عشق اول و اخرمه
اما باز همش عذاب وجدان دارم حس میکنم چون اون دوستم ازش خوشش اومده
سایه اون همش رو زندگیمه
چون وقتی عکسشو دید فوری شناخت گفت این همونه البته من گفتم نه ولی بازم حس میکنم میدونه ک من باهمون ازدواج کردم
و ناراحتم میگم نکنه واقعا دلش شکسته البتع اون دوستمم ازدواج کرده معلمه الان تهرانه ولی بازم ناراحتم
من از در حیاطشون رد میشدم من دیده اومدن خاستگاری مامان گف کوچیکه تا بعد سه سال اومدن رفتن تا بعد مخالفت های شدید بالاخره پدر مادرم موافقت کردن
مرسی عزیزم ولی بخاطر مشکلمون معلوم نیست باید چقدر صبوری کنیم تا خدا در رحمتش رو به رومون باز کنه😢
باز میکنه هانی جانم اما بوقتش صبوری کن هنوز وقت داری توی این مدت روحیه اتو ببر بالا استرستو کم کن به خودت برس تفریح کن ورزش کن حال خوبت خیلی موثره وقتی که انتظارشو نداری خدا بهت نگاه میکنه✨
سلام ما سال ۸۴ با هم همسایه بودیم وای وقتی میدیمش اینقدر ازش بدم میومد که نگو میگفتم کی زن این میشه و حالا خودم زنشم با سه تا بچه😆
یادش بخیر
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 خیلی باحال بود مهسا
اینکه کاملا مشخصه دوباره جنگ شروع میشه
اصلا شک نکن توش
ولی کی خدا میدونه
اینام هفته ای ی بار از این حرفا میزنن
به طور کاااملا سنتی
باور کن همین بود تازه نمیدونم چرا ازش میترسیدم هر وقت فیلم عروسی رو میبینم لحظه ای که عروسی تمام شده بود رفته بودیم خونه خودمون در ماشین برام باز میکنه بیام پایین هنوز که هنوز بعد ۲۰ سال ترس بدنم میگیره نمیدونم چرا 😊
فک نکن بهش
ازدواج زوری نمیشده که
بعد داستانی نبوده بینشون ک بخوای ناراحت شی
شکر ک جفتتونم خوشبختبد
خوشبخت بشین عزیزم
اون ترس تو بدنت مونده از قبل خودت باید به خودت کمک کنی
اخیییی
خوشبخت بشین دوستان داستان هاتون خیلی جالب بود 🥰🥰🥰
بعد جالبش میدونیت کجاست من سنم خیلی پایین بود که ازدواج کردم فک کنید وقتی ۱۸ سالم بود دختر اولم داشتم بعد فکر میکردم اگه ازدواج نکنم دیگه شوهر گیر نمیاد رو اورده بودم به نماز دست به دامان خدا شده بودم که یه شوهر خوب برام پیدا کن من بی شوهر نمونم یه هفته بعدش همین کیس مورد نظر اومد خواستگاریم یعنی بعدن که عقلم رسید بهش فکر میکردم از خودم خندم میگرفت میگفتم حالا چه هولی بود اینقدر زود ازدواج کنی 😉
😁😁
🤣🤣🤣🤣🤣
اع بهار کجایی دختر
والا به خدا 😂
خدا زیاد بهت نزدیک بوده دیده با خلوص نیت داری دعا میکنی 🤣🤣🤣
فک کن ۸۴ عقد کردیم
شهریور ۸۵ عروسی کردیم
شهریور ۸۶ دخترم دنیا اومد انگار تایمر گذاشته بودن روم جالبه شوهرم هم میگفت ما تا سال ۹۱ بچه نمیخوایم نشون به همون نشون ما تا سال ۹۱ دو تا بچه داشتیم😁
خیلی دمش گرم😅
ولی خداییش اگه عقل الانم داشتم هیچوقت ازدواج نمیکردم ولم کن همش مسئولیت😁
منم مامانم میگفت تورو ترشی میندازم شوهرت نمی‌دم🤣🤣🤣
۱۸سالگی شوهر کردم🤣
سلام ما پسرخاله دخترخاله ایم ولی دوشهر متفاوت جوری ک من سالی یبارم نمیدیدمش🥴😄
من خیلی بچه بودم یادمه خانوادش میگفتن باید اون دخترخالمو بگیره اینم قبولش نبود بزور میبرنش خاستگاری حالا اگه ب دخترخالم گفته بود یا هرچی اونم قبول نکرد تا بعد ی مدت فقط بحث خاستگاری بود و نامزد نشدن اخرم کلا بهم خورد
سال ۹۴ بابای مامانم فوت میکنه منم ۱۴ سالم بود ایناهم از شهر دیگه میان من یادم نمیاد تو مراسم دیده باشمش جز یبار اونم قبرستون بود🤣ولی اون تو همون قبرستون تو مراسم عاشقم شد منم چشام قرمز پف کرده صورت داغون🤣🤣🥴 خلاصه چیزی نگفت تا نزدیکای سالگرد اقاجونم ک شد خالم زنگ زد ب مامانم گفت بهزاد گندم میخاد منم هی بال بال میزدم میگفتم ن😒🥲 من اینستا داشتم ی پست گذاشته بود زیرش نوشتم موفق باشی داداش بعد اون کامنتو پاک کرد اومد دایرکت ک نگو داداش
استارت صحبتامون از اونجا بود دوسالی باهم صحبت کردیم میگف عاشقمه و اینا تا مخمو زد🤣
بعدش میومد شهرمون پنهونی منو میدی کادو میداد منم هرکی گل و کادو دستم میدید میگفتم هدیه گرفتم خودم خریدم
تا دوباره اومدن خاستگاری و من بعد ی هفته فکر کردن قبول کردم😂(البته قهرم بودم باهاش و کشش دادم)
سال ۴۰۰ عروسی کردیم و ۴۰۲ هم ثمره عشقمون بغل کردین
هنوزم مثل روز اول قلبم براش میزنه
ی وقتاییم میگم فکرش میکردی زنت بشم میگه ن میگفتم گندم کوچولو مال من نمیشه🥲😂
ما یازده سال اختلاف داریم
پیاماتون خوندم فهمیدم چقدر شوهر خووووبه🤣🤣🥰🥰🥰همش با نیش باز تعریف کردین ،خوشحالین
شکررر
ما هم دانشگاهی بودیم. سال ۹۲ همون ترم اولم، شب شعر دانشگاه اجرا داشتم همسرم دیده بود پسندیده بود.. و این شد آغاز ماجرا. بعد این همه سال هنوزم بعضی وقتا ازش میپرسم راستشو بگو اول از صدام خوشت اومد یا قیافم😄😄😄😄
😂😂❤️
همتون خوشبخت باشین آبجیا❤️😂
منم سنتی بود
ممنون همچنین شما❤️
سلامت باشی عزیزم 😘
متولد ۸۶ ؟
چندسالت بود ازدواج کردی🫠
اگه دوست داشتی بگو البته
منم هشتادیم ولی من ۱۹ ساله ازدواج کردم
خوشبخت باشی عزیزم❤️😘
مرسی گلم همچنین❤️
😘🫶
منم الا ۱۸ سالمه
جنسیت نی نی چیه
پسر👀
منم ۲۴😍
زنده باشی آبجی😍
بسلامتی بغلش بگیری😍
پس امادگی بدنیت ببر بالا😍😂
قربونت برم همجنین❤️
سلامت باشی عزیزم چشم❤️😂
چشمت بلا نبینه🥰
stk: |~|11|~|108_col
5سالگی ازدواج کردی ؟
منظورشون ۱۹ سالشون بوده ازدواج کردن
سلام. سال 95من اموزشگاه رانندگی میرفتم اونجا اومد منو ببینه منم اونو ببینم. یه روز برفی بود. وختی دیدمش تو اون برف یه تیشرت آستین کوتاه قرمز پوشیده بود. محوش بودم که پام لیز خورد کم مونده بود بخورم زمین که زود دستگیره درو گرفتم نخورم زمین🤣 الان هی میگه منو دیدی خودتو گم کردی ها🤣 🤣


بعد دو هفته حرف زدن اومد خواستگاریم که بابام رضایت نداد. گف سربازی نرفتی. اینم میگف من نمیرم سربازی. بابام گف منم نمیدم دخترمو.
خلاصه مجبور شد بره. بابام گفته بود بازم بری سربازی بیایی یه درصد امکان داره دخترمو بهت بدم. خلاصه شوهرم سربازیش تموم شد اومد با کلی مکافات تونستیم ازدواج کنیم.
تو زندگی همه جوره سختی هست. دعوا هست. وقتی دعوا میکنیم هرچی دهنم درمیاد میگم بهش
اما وقتی به چشمای شوهرم نگا میکنم هنوزم از ته قلبم عاشقشم.وقتی شب میشه که بخوابیم باید بچسبم بهش یا دستش روم باشه تا اروم بخوابم. 😁

ما برادر زاده شوهرم رو گرفتیم به پسرعموی مامانم
دوماه بعدش مادر شوهرم اومد گفت موشک جواب موشک دختر دادیم اومدیم دخترتون رو بگیریم
با اینکه فامیل هستیم ولی من اصلا شوهرم رو ندیده بودم همسرم تهران کار می‌کرد خودش میگع عید اومدم خونمون تو رو گفتن منم اون موقع من مدرسه میرفتم میگفت مدرسه باز شد گفتم باید بهم نشون بدین بعد تو برگشت منو نشون داده بودن بهش میگفت من یه چن روزی از دور میپاییدمت دیدم نه از مدرسه به خونه میری میگع همچین با سرعت میرفتیا میگفتم الان میخوره زمین 😂 بعد اوکی دادن همسرم پدر شوهرم رفیق چندساله بابا بزرگم هست اول رفته بودن خونه اونا برا اجازه که بریم خونه خودشون اونام گفته بودن اجازه دختر دست باباشه ما اجازه دادیم برین خونشون حالا این وسط من وسط اوج امتحانای ترم برام خواستگار اومده بود مامانم گفت برات خواستگار اومده کوپ کرده بودم گفت آره فلانی اومده گفتم دروغ مگه اونا باز پسر دارن 😅😂مامانم گفت آره میگن دارن بابام اومد گفت چی میگی گفتم مطمئن هستین اونا پسر دارن بابام آره تو صندوق قائمش کرده بودن😂خلاصه گفتم نمیشناسم که حالا بگین بیاد حرف بزنیم حضوری ببینیم اصلا از همدیگه خوشمون میاد یا نع بعد که اومدن دیدم میگنا در یک نگاه عاشق میشی راست گفتن همون اول دیدنی عاشقش شدم 😂
با کلی سختی مکافات بهم رسیدم بخوام بگم یه رمان میشه حوصلتون نمیکشه 🤣 🤣
سال 98 درست تو روز امتحان ریاضی بله برون بود ت. امتحان زبان هم عقد 😂😂😂
همشون رو هم حتما افتادی🤣
همسایه بودیم ی روز از کلاس اومدم خونه دیدم هیچ کس نیست کلید هم ندارم گوشیم نداشتم. دیدم دم در بهش گفتم گوشی بده من زنگ بزنم بابام .هفته بعد اومدن خواستگاری 😂
اره دیگه شهریور رفتم امتحان دادم مجدد که مدرک دیپلم رو گفتم حداقل بگیرم 😅😂
ولی ادم سال اول بعد عروسی مثل نامزدی میمونه ولی از سال دوم میبنی کم کم ادم تغییر میکنه
فرداش هم با مامانم رفتیم هم کلید برام زد خم خط و گوشی خرید بهش
بعضی وقتا بهش میگم مادر من چرا زودتر برا من خط و کلید نگرفتی که من از شوهرم گوشی بخوام👆😂😂😂
بزا بگم🤣 یه روز اومده بود مرخصی که باهم بیرون بودیم پیاده.
یهو اون طرف چراغ قرمز دیدم بابام با موتورش با مامانم وایساده پشت چراغ😱 😱
یهو ففط گفتم که فرار کن. شوهرم رفت منم زود رفتم یه مغازه کیف فروشی. صدا موتور اومد فک کردم بابام دیگه رد شد رفت. نگوووووو منو دیدن. من از مغازه اومدم بیرون خوردم سینه بابام 😶 😶 😶 😶 😶
هیچی دیگه چشتون روز بد نبینه. بابام به مامانم گف بریم دانشگاه مدارک اینو بگیرین بیایین خونه لازم نیس درس بخونه.
ماشین بابام هم اون روز دست من بود شانسی نبرده بودم با خودم گزاشته بودم دانشگاه.
خلاصه رفتیم دانشگاه ماشینو برداشتم با مامانم حین برگشتن میدونستم بابام گوشیمو میگیره زود به شوهرم پیام دادم تا منو نکشتن نیم ساعت دیگه به مامانت بگو زنگ بزنه خواستگاری کنه 🤣 🤣
رسیدیم خونه بابام گف اون پسره کی بود داخل مغازش بودی😶 😶 😶 😶 فک میکردن با صاحب مغازه دوستم😐 😐 😐 دیدم وضع داره خراب میشه بابا میگف میرم مغازه پسره ببینم کیه تو با اون بودی تک و تنها داخل مغازه
دیدم داره وحشتناک میشه.زود گفتم با اون نبودم با اون پسره بودم که دوسال پیش اومد خواستگاری ندادی اون بود🤣 🤣 🤣 همون لحظه مامانم اومد گف خواستگار زنگ زده چی بگم 🤣 🤣 🤣 بابام گف بگو بیان. من دیگه خلاص شدم از دست بازجویی های بابام🤣 🤣 🤣
اومدن خواستگاری بعدش باز گیر میداد بابام که نه و فلان. اخرش اونقدر رفتن اومدن بابام راضی شد😍 😍
منم رور عقدم امتحان داشتم😂
من با خوندنش تپش قلب گرفتم 🤭
عزیزم تو هم مثل من رد شدی حتما😂
اخی عزیزم.ایشالله که همیشه خوش باشید باهم ،❤️
خودم هربار یادم میفته موهام سیخ میشه🤣 چنتا هم کتک خوردم از بابام🤣
اصلا نرفتم امتحان بدم 😂😂😂
من نمی‌رفتم هم بابام منو بزور می‌برد برم امتحان بدم میگفت باز یه چی مینویسی حداقل نمره هم گرفتی گرفتی نگرفتی دیگه شوهر کردی میری 😂
راستش من خیلی علاقه به حوزه داشتم ی ترم بود میرفتم.که اومد خواستگاری.بعدش دیگه هم گفت دوست ندارم بری.منم دیگه نرفتم
من بابام‌ کاری نداشت بهم.ولی داداشم گیر بود 😂
خداروشکر مادر شوهر من درک و شعورش بالاست، همیشه تو اتاق جدا رختخواب رو واسمون پهن میکرد😁
دقیقا من😅 بابام کار نداشت داداشم گیر سه پیج میداد نامزدی زهرمون شد😐
منم پدرم قبل ازدواج سخت گیر بوذ. بعد ازدواج طبقه بالاموو خالی بود. جامونو بالا مینداختن راحت.
من خودم یه باجه از مجردیم بهم خیلی سخت گذشت
دلم میخواست از خونه فرار کنم همه سخت گیری ها از سمت بابام بود بخاطر یه مسئله ی منم میگفتم آقا قبل من یکی راهش رو اشتباه رفته چرا به من گیر میدین به من سخت میگیرین الان خواهر کوچیکم رو نکاه میکنم ته دلم میگم خوشبحالش منم تو این سن بودم چه سختیایی کشیدم
بخاطر این سختی به همسرم جواب بله دادم
حالا ازدواج با شوهرت راضی هستی؟
گفتم حداقل راحت میتونم برا خودم باشم کسی نیست بهم گیر بده خدایی هم همسرم نه به پوششم گیر میده نه جایی بخوام برم گیر میده تازه خودش بهم میگه برو فلان کلاس یا برو باشگاه
خوب خداروشکر
الان خواهر کوچیکم به من میگه تو راهت رو درست رفتی الان من آزادم همه جا میتونم برم گوشی برا خودم دارم و..... میگم ولی من سختی های زیادی کشیدم که اونم بابتش خواهر بزرگترم بود الان بهش بگم تو باعث شدی من اصلا طعمم مجردی رو نچشم زود قهر میکنه میره خونش الان باورتون میشه من باخواهر 2ماهی میشه اصلا زنگ نزده بهم من چن بار زنگ زدم دیدم جواب نمیده رد میکنه به مامانم گفتم گفت والا خونه ما هم 2ماهی هست نیومده نمیدونم چش شده
خواهرت مگه چیکار کرده؟
قبل نامزدی با یکی دیگه حرف میزده بعدش با یکی دیگه نامزد میکنه تو نامزدی هم با اونی که قبلا دوست بوده باهاش حرف میزده 3هفته مونده بود به عروسیش با اونی که دوست بوده فرار میکنه
ماهم میمونیم زیر یه عالمه حرف هرکی میدید یه مطلکی مینداخت بابام هم رو موضوع دوست پسر اینا خیلی حساسه یعنی خواهرم پا گذاشته بود رو خط قرمز بابام من اون موقع 13 سالم بود باور کنید 3 .4 سال ما خونمون جنگ و دعوا بود تا اینکه نامزدش طلاقش داد بعدش با اونی که دوست شده بود ازدواج کرد با این کارش بابام اعتبار چندین سالش زیر سوال رفت تو مدرسه همه به من میگفتن خواهرت هرزگی کرده وفلان ..از خجالت نمیتونستم مدرسه برم
محیط کوچیک بودنی یه حرف صدجور زبون زده همه میشه تا بیاد این حرف جمع بشه نصف عمر آدم تباه میشه
خب چرا قبل نامزدی با همون اولی که دوسش داشته ادامه نداده و نامزدم نمیکرد ؟
دیگع تو سن حساس من از بیرون رفتن محروم شدم
مدرسه رفتنی با بابام میرفتم و اونم برمیگشتم
خونه مامان بزرگم رفتنی بابام خودش می‌برد حتی بابام به مامان بزرگم سپرده بود که چش از رو من برنداره
خودم که گوشی نداشتم اولین گوشی رو همسرم برام گرفت تازه تو نامزدی هم بابام گیر میداد که چرا گوشی داری چرا تن تن دستت میگیری سر این موضوع فک کن 2هفته دیگه مراسم جشن میخوان برام بگیرن من از بابام کتک خوردم همسرم هم 1هفته بعد کتک خوردن من اومده بود شهرستان منو دید چه وضعیم گفت چرا اینجوری شدی گفتم هیچی بابا خوردم زمین
الانم همسرم بهم میگه تو نگفتی ولی من فهمیدم بابات زده تو رو ولی نمیدونم سر چی
اینو باید خودش میگفت که من اینو دوست ندارم
اگه دوست نداشت میگفت نمیخوام من یکی دیگا رو میخوام
از این اتفاقا زیاد افتاده من فکر میکنم تقصیر مامان باباهاست
اره بخاطر اینکه بلد نیستن محبت کردن به فرزند ذو
بابای من محبت کردن رو با پول میدونه
فکر میکنه پول دادن محبت کردن هس
تازه تازه بابای من من رفتنی شهرستان منو بغل میکنه و میبوسه اونم فکر میکنم بخاطر دور بودنم هس
چقد سخت بوده


ولی خیلی از پدرو مادر ها نسل قدیم
واقعا اصلا آگاهی نداشتن
فقط با زور و تهدید و حساسیت بخصوص رو دخترا
با بچه ها شون دوست و رفیق نبودن
دزدکی و قایمکی عاشق میشدن و نهایتا .....
اره
خلاصه دیگه گذشت مهم اینکه برا بچه های خودم یاد بگیرم چجوری رفتار کنم چجوری محبت کنم که بچه هام منو دوست و رفیق خودشون بدونن نه که قایمکی کاری بکنن بعدأ گندش دربیاد
نهههه🤣🤣🤣
۱۹ سالم بود مزدوج شدم🤣🤣🤣
بخاطر این سخت گیریا من زود عصبی میشم بعضی وقتا خون جلو چشم رو میگیره بعضی وقتا دلم میخواد شوهر بیچاره رو تا حد مرگ بزنم 😂
بعضی وقتا میتونم کنترل کنم این عصبانیتم رو بعضی وقتا از کنترل خارج میشم دیگه
واقعا و خدارشکر الان خیلی همه اگاه شون
من نمیگم اجازه به بی بندو باری بدن به بچه ها
ولی عاشق شدن و جذب شدن به جنس مخالف غریزه طبیعیه هر انسانیه چه دختر چه پسر
بخصوص تو سن حساس و بلوغ و نوجدانی
و به اصطلاح عاشق شدن
از نظر اونا جرم و گناه بود
به نظر من سخترین دوره سن و سال دختر پسر ها همین سنه
که باید بدونی چطور برخورد کنی که بچه رو نابود نکنی
من هشتادیم ۲۵ سالمه
باهم همسنیم 😍
دقیقا
به نظر من خواهرت خیلی شکسته شده
روحی و روانی و اتفاقات گذشته
بیشتر هواشو داشته باشید به جای گله کردن ازش و قیافه گرفتن براش
اشتباه کرده ولی اشتباهی که از سر بی تجربگی و منشا پدر و مادرتون بودن
به نظرم ۱۰ درصد تقصیرش بوده


بیخیال حرف مردم
الان از زندکیش راضیع؟
گناه داره دور نشید ازش
شاید مشکلی داره ک ۲ماه خبری نیس ازش
عزیزم چقد سختی کشیدی🥲
من نیمه دومیم🥰
آره راضیع
ولی مثلا بینشون یه مسئله ای پیش میاد
به مامانم میگه مامانم هم میگه خودت خواستیش باید بدونی چجوری نظر خانواده. خودش رو جلب خودت کنی که باهات بد نباشن اوایل باهم دیگه اوکی نبودن الان بعد بدنیا اومدم پسرش راضی هس قبلا سرکار اینا نمی‌رفت شوهرش الان خدا رو شکر برا خودش مغازه اینا باز کرده و کار میکنه
چن روز پیش مامانم اینا رفته بودن تولد پسرش بود
منم زنگ زدم جواب نداد
بنظرم خانوادت نباید اینو بگن🫠
حالا با اون نامزدش ادامه میداد چیزی میشد بعد میومد ب مامانت میگفت این انتخاب شماس چی
اها پس هیچی
شاید دلخوری چیزی داره
منم یوقتایی ناراحتم زنگ ب مامانم اینا نمیزنم ک ناراحت نشن
من خودم حسرت خیلی چیزا به دلم موند بخاطر این حسرت بخاطر اذیت شدن هام الان اینی شدم که عصبی شدنی نمیتونم خودم رو کنترل کنم
آخه 2ماه والا عید رفته بودم شهرستان یه ماه اونجا بودم تو این یه ماه 2 یا 3بار اومد منم 3یا 4بار اینا رفته بودم .
خواهر من حسود هم هست حالا نمیدونم مامانم اینا به من برگشتنی به خونمون ماست و گوشت اینا میدن
نمیدونم بخاطر اینه یا یه چیز دیگه
من سر جهازمم خواهرم نیومد ببینه چی گرفتم چی نگرفتم
همه رو عمه و زن عموم اینا اومدن با اونا رفتیم خریدیم
حتی موقع بردن جهازمم نیومده بود بزور زنعموم رفته بود آورده بودش
همش میگفت برا اون رومیزی گرفتین برامن نگرفتین
نمیدونم برا اون مبلش 8نفره هست برا من 7نفره
برا اون زودپز برقی گرفتین برامن نگرفتین
من خودم هرموقع شهرستان خونه مامانم اینا رفتنی برا خواهر زادم کادو میگیریم که یه وقت خواهرم ناراحت نشه که براش چیزی نگرفتم
کادو هم نگرفتنی براش خوراکی میخرم یا مامانم اینا اومدنی خونه ما کادو میخرم میدم مامانم اینا ببرن
بازم مادرت اینجا داره اشتباه برخورد میکنه
همین که انتخاب خودش بوده باید به حال خودش رهاش کنن؟؟
خب سر همون اتفاقات گذشته باعث شده اینطور بشه به نظرم
چون فک میکنه بهش اهمیت نمیدید
خوب کاری میکنی
خوبی کردن هیچیو از ادم کم نمیکنه اضافه نکنه حداقل کم نمیکنه
مامانم ایناهم رفتنی خونشون همیشه با دست پر میرع
رهای رها هم نکردن
بعضی وقتا قهر میکنه میاد خونه بابام اینا مامانم از حالش میفهمه چی شده شام نگهشون می‌داره تا شوهرش بیاد قبل اینکه بابام بیاد با شوهرش حرف میزنه آشتی میکنن بعد شام میرن خونشون
اون اوایل 1سالی رها کرده بودن بعدش دیگه کم کم رفت‌وآمد کردن و اینا الان بهترن ولی من رفتنی بیشتر حسودی میکنه که چرا به اون اینو گفتن به من نگفتن
مامانم هم میگه این مهمون چن روزه هست برا چی به این حسودی میکنی من نمیدونم
الان ما خونه گرفتیم از وقتی که شنیده ما خونه گرفتیم ها اول گفت آره ماهم میخواییم تهران بیاییم و خونه میخواییم بگیریم و فلان
بعدأ گفت تو چجوری این همه سال اونجا تونستی بمونی من نمیتونم بمونم و ....
آلان دیگه یاد گرفتم یه چی گرفتنی بهش نمیگم میبینم حسودی میکنه
الانم دیگه ول کردم میگم من چن بار زنگ زدم جواب نداد یا رد داد منم دیگه زنگ نمیزنم بزار خودش زنگ بزنه
تعجب میکنم ازش والا
ایشالله هرچی خیره هم برا شما هم خواهرتون پیش بیاد
چقدر دلم میخواست با یکی حرف بزنم چن وقتی بود حالم خیلی بد اونم سمت خواهرم
راحت شدن سبک شدم یکمی
عزیزم
من ناراحت شدم هم برای شما و بیشتر برای خواهرتون
امیدوارم همه چی همونطور که میخواید اتفاق بیفته براتون
ممنون
گلم خواهرتون چون تو گذشته اشتباه کرده و ازدواج زیاد خوبی نداشته ، ولی شما ازدواج خوبی کردی تو دلشه ، مخصوصا رفتار خانوادت با اون، بهش زمان بدید بعضیا خیلی زود ناراحت میشن و حرفا تا چند ماه رو دلشون میمونه، یکیش خود من، وقتی ازدواج کردم داداشم مخالف شدید بود، خیلی از دستش ناراحت شدم بعد ۱ سال تونستم موضوع رو هضم کنم
الان خواهرم 10 ساله ازدواج کرده
9سال تفاهم سنی داریم باهم دیکه
سعی کنید گذشتش رو به روش نیارید دیگه و حامیش باشید نه پسش بزنید، حالا تو اون سن اشتباه کرد ولی شما طوری باهاش رفتار کنید که اگه ناراحت بشه به شما پناه ببره نه ازتون دوری کنه
اگه میدونی کاری میکنید یا حرفی میزنید زود ناراحت میشه جلوش انجام ندید
بیشتر ناراحتی خای خانوادگی سو تفاهمه
تنها با من اینجوری نیستا
بابقیه هم اینجوری
مثلا یکی از فامیلا بره مسافرت فرداش زنگ میزنه میپرسه کجا بود چجوری بود ماهم میخواییم بریم اونجا بعد طرف میپرسه که رفتین هزار جور بهانه میاره
من میدونم که سر این نرفتن به بیرون با همسرش چقدر جروبحث میکنه
الان من 5ساله عروسی کردم تو این 5سال یبار فقط اومده خونه ما اونم 2ساعت بعد شوهرش برداشته برده خونه خواهرش
خوب ماهم سعی می‌کنیم چیزی که ناراحتش میکنه رو نگیم
ولی من خودم بعضی وقتا بخاطر ندونستم کاری هایی که کرده من خودم اذیت شدم عذاب میگیرم که فلان موقع اینجوری میخواستم بکنم نشد یا نذاشتن برم و..
الان من ترسم از این هست که من خودم بچه دار شدنی مامانم اینا سیسمونی بخوان بخرن من میگم بیان از تهران بخرن دیگع الکی این همه من نرم شهرستان واسه خاطر خرید سیسمونی اینا
اون موقع هم ما یه داستان دیگع داریم
من خودم ست استند رو میزی رو خودم بافتم اینا رو نشون ندادم بعد چن مدل ژاکت بافتم هم دخترانه هم پسرانه اینارو اون موقع رو کردنی میگه ببین مامان برا تو چی گرفته برا من نگرفته بود و فلان و ائلع و بلع و....
هعی بگم بابا اینا رو خودم بافتم مگه میخواد قبول کنه
من فک میکنم با شوهرش مشکل داره ولی خوب چون از این طرف هم راهش بنده
از اون طرف هم شوهرش سو استفاده میکنه از این قضیه
و این وسط با این کارا و رفتارا نشون میده

کاش این شوهرش خیلی قدرشو بدونه
کاش خلا ها رو براش جبران میکرد
و آب تو دلش تکون نمیخورد
و دلش از شوهرش قرص قرص باشه دیگه رفتار هیچکس دیگه حتی پدر و مادر خودش ناراحتش نکنه


دیگه همه مثل هم نیستن
کاریش نمیشه کرد خواهرتونه
بچه تونه ولش نمیکنید که
باید باهاش کنار بیاید
منم همین فکر و میکنم
قبلا مامانم و بابام بهش بی‌محلی میکردن
الان از وقتی که من ازدواج کردم این بی‌محلی ها کمتر شد یعنی تو خونمون مهمون اومدنی مامانم زنگ میزنه میگه فلانی اینجا هست تو هم بیا تو خونه نشین
طرد شده از سمت شما،روحی خیلی اسیب دیده،کمکش کنید
الان بابام هم میبینه این هفته نیومده زنگ میزنه بهش میگه این هفته نیومدی آمادشین بیام دنبالتون
الان کم کم خانواده ام باهاش ارتباط گرفتن ولی خودش دلش نمیخواد زیاد ارتباط بگیره
من خودم زنگ میزنم جواب نمیده
یا الکی با من دعوا میکنه
منم میگم من به تو چیزی نگفتم که تو اینجوری میکنی
به هر حال خواهرته،حالش خوب باشه باعث سربلندیه شماست،حالش بد باشه شماهام ناراحت میشید یبار برو خونشون باهاش انقد حرف بزن حتی شده بحث کن بزار خودشو تخلیه کنه،واقعا از تنهاییش هم خودش مریض میشه هم شوهرش سواستفاده میکنه
اینجوری بگم مثلا منو خواهر کوچیکم باهم دیگه بحثمون شدنی اون ناراحت میشه و قهر میکنه پامیشع جمع میکنه میره
نزدیک من نیست اونا تبریزن من کرج
نزدیکم بود تن تن میرفتم
خونه بابات یبار رفتی برو باهاش سنگاتو وا بکن،هیچ چیز تو دنیای برای ادم خواهر نمیشه
عید رفتنی رفته بودم دیگع بهش میگم چرا تکی به توکی خوردنی ناراحت میشی و میگه من از تو خوشم نمیاد
منم میگم از چی من خوشت نمیاد
خواهر واسه خواهر و برادر واسه برادر خیلی خوب میشه،من الان حاملم همه کارامو طفلک خواهرم میاد انجام میده ۱۵ سالشه،یادم میاد چقد دعواش میکردم بچه بود عذاب وجدان میگیرم🤣🤣🤣🤣
بخدا من با خواهر کوچیکم انقدر مچم هرچی میشه یا هرچی میخواد بهم میگه منم میخرمش
بغلش کن ببوسش زبون بگیرش تا حرف بزنه،ریخته تو خودش همه چیو،مگه میشه ادم از خواهرش خوشش نیاد یبار واسه همیشه باید این ماجرا تموم بشه،چون غریبه نیستید ک بگید نباشه هم‌مهم نیس،خانواده اید
قبلا به روش آوردی قبلا دلشو شکستی
والا بخواید فراموشش کنید نمیشه
همو نبینید نمیشه
بلاخره خواهرید
تا اخر عمر هم خون و خواهر هم میمونید
و دلتون پیش همه همیشه


کاش من یه خواهر داشتم باور کن حتی چنین اشتباهیم میکرد میذاشتم رو چشام
حتی اگه به منم ضربه میزد ازش نمیگذشتم
حتی بابا مامانمم طردش میکردن من حمایتش میکردم
شوهرش رو ادب میکردم حتی
ازش بعدأ هم عذر خواهی کردم از دلش درآوردم به تازگی یه 6ماه باهام حرف میزنه 6ماه قهر میکنه
وگرنه کی خواهرش یا برادرش رو نتونسته فراموش بکنه که ماهم دومیش باشیم
این برا قبل ازدواجم بود مجرد بودنی خودم عذاب میکشیدم سختی میکشیدم سرش خالی میکردم
بعد نامزدی هم ازش عذرخواهی کردم
به هرحال باز خودتون بهتر میشناسید همو،ماها فقط میتونیم نظر بدیم،ولی خانواده ادمه ک براش میمونه همیشه در هر شرایطی،خدا حفظتون کنه🤍
ممنون
یه راهی پیدا مییکنم که بتونم کمک حالش بشم
بچه ها گروهی داخل روبیکا یا ایتا ندارین؟
سلام من 13سالم بود که رفتیم خونه عمم اینا و اونجا شوهرم منو دید اونجا بازی کردیم باهم والیبال من براش پیک نوروزیشو حل میکردم و ... داداشش منو دید منو‌خواست امد خواستگاریم بابام نداد منو‌بهش بعد چن سال یعنی دقیقا تو سالی که داشتم دیپلمم میگرفتم شوهرم امد خواستگاریم که یک سالو‌نیم هی امدن و رفتن بابام راضی شد و ما عقد کردیم
خانوادش گفتن بهت نمیدنش ولی از بس به قول خودش منو‌دوست داشت ول نکرد تا منو بگیره
سلام من متولد ۸۱ م کاملا سنتی بود ازدواج ماهم سال ۹۳ مادرشوهرم اینا منو به همسرم معرفی میکنن اونم میگه من ندیدمش شهریور ۹۳ تو عروسی پسرعموی بابام منو بهش نشون میدن اونم اوکی میده وقتی زنگ زدن برا خواستگاری دو روز به من نگفتن بعدش تازه تصمیم گرفتن بهم بگن منم بچه گفتن هرچی بابام بگه من اونو ندیدم من کلا فک میکردم پدرشوهرم اینا فقط یدونه پسر دارن نگو دو تا بودن همسرم تهران کار می‌کرد هیچی دیگه یا یک ماه اومدن رفتن چون سنم نمی‌رسید ۱ ماه صیغه خوندن مهر ۹۳ عقد کردیم ۹۷ عروسی چون سنم پایین بود گفتم اصلا بچه نمیخوام گذشت تا ۱۴۰۳.۴.۹ درست فردای تولدم ثمره عشقمون آقا آردا دنیا اومد برای ما عشق بعد ازدواج بود در واقع چون من درکی از عشق و عاشقی نداشتم همسرمم همینطور من ۱۲ سالم بود موقع عقد همسرم ۲۳ ولی الان عاشششششششقشم اونم همینطور ❤️
برعکس من.البته دخترش با شوهرش همیشه تو اتاق بودند ولی ما نه من باید تو سالن میخوابیدم اگه ی شب با همسرم تو اتاق بودیم فرداش جهنم بود برامون.
حالا ما زندگی خوبی داریم خداروشکر
داماد و دخترش هر روز دعوا هر روز قهر😁
من تا دختر خونه بودم داداشم خیلی گیر بود اما وقتی همسرم اومد خواستگاری خود دادشم شماره اش رو بهم داد گفت بهش زنگ بزن باهاش حرف بزن بهتر بشناسی. 😁😁
میدونی مامانت نباید اینو بهش بگه چون من راستش اول همسرم رو نمیخواستم میگفتم نه ولی چون همسایه بودیم و مامانم اونا رو خوب میشناخت مجبورم کرد بشینم سر سفره عقد.حالا هم زندگیم بد نیست ولی اگه مامانم مجبورم نمیکرد شاید یکی بهتر از این گیرم می اومد.همش بهش میگم میگم تو منو مجبور کردی برا ازدواج.
درکل زندگیم خوبه بد نیست.ولی ...
زمانیکه هر دو ۱۸ سالمون بود تو‌یه مجموعه فرهنگی فعالیت خداپسندانه داشتیم(برگزار جشن مردمی و کارای فرهنگی...) از من خوشش اومده بود خواهرشو چندبار واسطه کرد گفتم نه. بعد رفتم دانشگاه باز خواهرش باهام تماس گرفت گفتم نه. تا اینکه ۲۳ سالمون که شد خودش اومد جلو تماس گرفت و خواهش کرد یه جا باهام صحبت کنه چون خوانوادگی همو میشناختیم قبول کردم. ازم خواست فرصت بدم تا خودشو بهم ثابت کنه از همونجا بالاخره اجازه دادم ارتباط داشته باشیم . ۷ سال باهم دوست بودیم باهم بزرگ شدیم باهم کار کردیم .نقش زیادی تو ارتقا کارش داشتم(تولیدی داره) و بعد از ۷ سال دوستی در سن ۳۰ سالگی ازدواج کردیم. شاید بگید اگه پسر خوبی بود چرا اینقدر طولش دادی. چون من سه عدد خواهر دسته گل مجرد قبل از خودم داشتم دلم میخواست بعد از اونها ازدواج کنم تا شادیم چند برابر باشه.واقعا از همون اول و حتی تو زمان دوستی همه چیزو دوتایی باهم ساختیم و فکر و ذکرمون رشد کردن بود. خداروشکر میکنم که همسرمو سر راهم قرار داد.
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.

سوالات مشابه