درباره من«امروز را زندگی کن»
روزی میرسد که فرزندانت بزرگ میشوند و خانهات، دیگر جایِ نقشونگارهای کودکانه نخواهد بود.
دیگر نه از آن شکلکهای خندان روی دیوارها خبری هست، نه از اسمهایی که با خطی لرزان روی پارچه مبلها حک شدهاند و نه از نقاشیهای انگشتیِ بینقص، روی شیشههای بخارگرفتهی پنجرهها...
روزی میرسد که دیگر هیچ هستهی میوهای در گوشه و کنارِ زیر تخت پیدا نخواهی کرد.
آن روز شاید بتوانی مدادی را که روی میز رها کردهای، همانجا که گذاشتی پیدا کنی و شیرینیهای داخل یخچال، بیآنکه کسی به سراغشان برود، تا روزها باقی بمانند.
آن روز میتوانی برای خودت غذاهای بخارپز و رژیمی درست کنی و دیگر خبری از ساندویچهای سرد و همبرگرهای همیشگی نیست.
آری، زندگیات رنگ و بویی تازه میگیرد، اما آن روز، آشیانهات هم آرام و ساکت میشود؛ خالی و تنها.
آن زمان است که بهجای چشمانتظاری برای فرارسیدنِ «آن روزها»، به «دیروزها» باز میگردی و در لابهلای خاطرات، سخت دلتنگِ همین شلوغیهای امروزت خواهی شد.
**پس، امروز را با آنها عاشقانه زندگی کن؛ که این روزهای پرهیاهو، تکرارنشدنیترینِ عمر توست.