Ooma
پرسش (1405/01/25):

شما جای من بودین چیکار میکردین

خانما مادر شوهر من تا الان نه تو بارداری نه قبلش و بعدش هیچ کاری نکرده برا من و بچم انگار اصلا نیس ولی تو بارداریم با شوهرم حرفش که میشد به بچه ای که به دنیا نیومده حرفایی میزد که اصلا نمیشه به زبون اورد گفته
الانم میاد میگه چرا نوه مو نمیاری هر روز ببینمش
الانم شوهرم اومد بچه رو خودش تنهایی برد پایین خونه ی مادرشوهرم منم عصبانی شدم همه ی اینارو به شوهرم گفتم
گفتمم بدون من تنهایی بچه ی کوچیکو پایین نبر
میگه از این به بعد نه خونه ی مامانت اینا ببر نه پایین
چجوری بگم بهش منظورمو

بگو باشه نه من میرم نه تو ببر
هرجا رفتیم باهم میریم هممون تنها کسی نمیره
عزیزم بیشتر باز کن مساله رو تا راهنمایی کنیم
بگو هروقت مادر منم به من و تو و بچمون بی احترامی کرد نه میرم نه میام
من از دست خانواده شوهرم همه تلاشمو کردم بچم شیرخشکی نشه چون فوق العاده پر رو هست و ممکنه بود بچمو صاحب بشن
چرا از مادرشوهر توقع دارید بیاد تو بارداری و ... کمک کنه؟؟؟
الانم برداشتن میگن به اجبار باید بیای بریم کوه با بچه 4 ماهه
اسمش روشه مادرشوهر
اصلا گیرم بیاد ، مگه ادم با مادرشوهر راحته؟؟؟
خداروشکر ک نیومدن و منت رو سرت نیس بگن ما جمعش کردیم

والا مادر خودتون هست شکر سایشون باشه خانواده ها
سرده ک الان
شما کجایید؟
استان فارس
پشه و مشه و... هس. حوصلم نمیشه با بچه همش باید تو اتاق بشینم. کنار زمینا اتاق دارن
بعد خیلی گرمه سر ظهر
کلا با بچه اینقدری کوه و صحرا دوس ندارم برم
همینو گفتم
دقیقا همینم گفتم بهش نتونس چیزی بگه
اونجا سرد نیس؟؟ سرما رو بهونه کن نرو
خب پس اصلا نرو گرما بدتر از سرما😅
خوب کردی
نه من اصلا همچین انتظاری ندارم
ولی وقتاییم بود که هردومون مریض بودیم تو اون شرایط ولی باز هیچی
فداسرت ک کاری نکرده تا الان
ارزش دلخوری نداره ک بعدها وقت برای جبران زیاده در ارامش

بچه اتو تنها نزار ببرن سختم بود باز خودت برو چون بدون تو عادت میکنه و مدام میره دیگه اونموقع میگن خودش میاد بچه و مامانش نمیزاره !
عزیزم آدما تو عصبانیت یه غلطی میکنن یه حرفایی میزنن که نباید
نمیشه کلا بخاطر چهارتا حرفی که تو ناراحتی زده بچه رو از مادربزرگش محروم کرد که..
نه کلا مادرشوهرا رسمشونه بعضیاشون. مادرشوهر من به شوهرم گفته فک کردی ذوق میکنیم زنت حاملست و ذوق بچت میکنیم. ما اصلا هم واسمون مهم نیست. غرور پسرشو شکونده بود اومد پیش من بخدا اشک میریخت. گفت نمیدونم مامانم چرا اینجوری میکنع. درحالی که ما هیچوقت هیچ بی احترامی نکردیم. همیشه یه دعوایی راه میندازه جرأت نمیکنیم پامونو بذاریم خونشون یا دعوتش کنیم خونمون. من دلم برای شوهرم میسوزع. تردش میکنن. چون اونا از من بدشون میاد الکی الکی. شوهرمم خب طرفدار زن‌و‌بچشه اوناهم اذیتش میکنن
قطع رابطه کنین دیوونه این مگ الان ک شوهرتو ترد میکنن تو بیشتر محبت کن بذار دلبسته خودت و زندگیش بشه حالا بعضیا با پنبه سر میبرن بعد ازدواج انقد پسرشونو تحویل میگیرن ک از زنش دور کنن هرچی میشه زنو کوچیک نشون میدن پسره هم انگار تازه میدونه مادر داره اونطوری جهنم میشه زندگی اتفاقا خانواده شوهر تو خییلی ادم یک رویی بودن ک اینکارو کردن
مث من انتظار دارم چون روزی ک قبول کردم دور شم از خانوادم بیام هزار کیلومتر متر فاصله بادخانواده... وقتی ک گفت عروس نمیبرم دخترم میبرم خونم اره گلم من یکی انتظار داشتم چون بارداریا سختی و مشکلات زیادی داشتم بچم تو شهر غریب عمل کردم کاراش خودم کردم زجراش کشیدم یه بچه دو ماهه الان دختر دوم ب دنیا اومده فقط میگه بیار خونم دلم تنگشونه یه زحمت نمیده پاشه خودش بیاد ک سرش سبک تر از منه تو بارداریا یه زحمت ب خودش نداد شوهرم علنی گفت ن غیر مستقیم بازم ب چپش گرفت الان فقط میگه دلم تنگشونه فقط ب گفتنه😂😂😂
اخرا بارداری فقط کارش این بود مامانت میاد برا زایمانت یا ن بعد فک کن پدر مادر من هر دوتا مریض... پدرم یه مریضی سختی گرفت باداین حال مادرم ول کرد اومد سمت من ب مادر شوهرم گفتم بابام حالش خوب نی شاید مادرم نتونه بیاد یه تعارف خشک نزد ک نیاد... بیمارستان ک رفتم خصوصی بود همه کارا خودشون میکردن فقط نگه داری بچه بود... اون کار نکرد... الان نمیگه این دختر سختش برا اومدن ب خونم یه ساعت ک بیاد باید کلی وسیله برداره ببره... ب خالم ک زنگ زده بود بهش دروغ گفته بود مادهمیشه میریم سمتشون خبر ندارن اصلا نمیان خو من بگردم چی بگم بگم دروغتون گفته.. این کار تف سر بالا
چه زن مریضیه 😑😑
خب بگو من چون ب خودم و بچم بی احترامی کردن دلم نمی‌خواد بیام چون پیش چشمشون بی ارزش میشیم.بگو من برای مخالفت با تو نمیگم برا حفظ ارزش و کنار هم بودن و باهم پذیرفتن خانوادمون میگم.
من ۹ ماه سختی و درد و بیخوابی تحمل کردم و تو به عنوان همسر من نباید اجازه بدی رفتاری بشه که بچه رو از مادر جدا بدونن.
هر وقت خواستیم سه تایی باهم مثل یک خانواده میریم بهشون سر می‌زنیم و با هم برمیگردیم.
خونه مادر من هم باشه همینطور باهم میریم
بگو خونه مامانم بچه بدون من نمیره خودم هستم مراقبش
بچه نوزاد هرجا مادرش هست میره
از کی تا حالا مادرشوهر و شوهر بچه نگه دار شدن
که پیش خودش نگه برا مادر خودش اینو نمیگه فقط برا مادر من میگه . بفهمه تو قصدی نداری فقط داری تلاش میکنی احترامتون حفظ بشه
متاسفانه بعضی مادرا به جای نصیحت و کمک به بهتر شدن زندگی بچشون از خراب کردنش لذت میبرن😐
همون بهتر نیومده فردا روز منت میزارن حرصتم میدادن میومدن از شعورشه که به نوه اش چیزی گفته والا برای من دو روز اودن دو هفته پیش منتشو گذاشتن
اومدن
باورم نمیشه یه مادر همچین حرفی رو به بچش بزنه😔😔😔
هزارررری ام بگن دخترمی ، ما ک دخترشون نیستیم هستیم؟؟؟
میگم توقع نداشته باشیم از هیچ بنی بشری مخصوصا خانواده همسر
وگرنه
من ۳ تا بچه هامم خودم تنها جمع و جور کردم کارای بیرون و انجام میدم چون همسرم شیفت هست اکثرا و نیس
سرکارم میرم الان درسته خودمو داغون کردم اما عوضش منت هیشکی بالاسرم نیس کسی نمیتونه بگه ما نبودیم ماهی نمیتونست بچه هاشو زندگیشو جمع کنه !!
ب مامانم و خواهرمم نمیگم بیاید ،مگه خودشون خودخواسته بیان اصرار کنن
من از کسی کمک نمیگیرم بده ها مشاورم گفت بده خودتو اذیت میکنی
ولی راحت ترم
شده مریض بودم اذیت بودم با دوتا بچه شیرب شیر ولی نگفتم بیاین ، پشتشونم نگفتم چرا نیومدن
میگم من این شرایط و خواستم خودم باید از پسش بربیام نه ک انتظار کنم اووونم چییی خانواده شوهر؟؟؟ اصلااا و ابدااا محالاته بگم
همیشه گله میکنن ک تو مارو از خودت نمیدونی نمیگی بیاین کمکم
میگم ممنون زحمت نمیدم کاری بود حتما بهتون میگم و از سرم وا میکنم .
این نظر منه البته
نمیریم اونام نمیان. چندماهی یسر میریم
نه اولش همین که میگی بودن من شوهرمو قانع کردم صحبت کردم فهمید چخبره و اینکه خودش رفتاراشونو دید برگشت سمت من. بعد اینکه اره من خیلی بهش میرسم حواسمم بهشه چون واقعاً از سمت اونا هیچ محبتی دریافت نمیکنه اذیتش میکنن
منم اگر خودم نبودم پیشش باورم نمیشد
مثلاً عید خواستیم بریم یکسر دیدنشون شوهرم زنگ زد گفتن‌نیا نه خودتو میخوایم ببینیم نه زن و بچتو
شوهرم ناراحت شد گفت اینم اقبال منه
وااای چقدر منی😅
من تا اتاق عمل هم رفتم حتی به خانواده ام نگفتم اینقدر از کسی کمک نمیگیرما 🫠
این ما هستیم که اجازه میدیم کی دخالت کنه کی نظر بده توی زندگیمون اگر یکی رو توی خوشی نمیخوایم پس توقع نداشته باشیم توی سختی هم بیاد هیچ وقت توی هیچی کمک نگیرید کوچکترین کمک باعث میشه طرف به خودش اجازه دخالت بده
حتی مریض شدم اورژانس رفتم و سرم زدم برگشتیم با بچه ها تا این حد😅🤭اون لحظه غم دنیا تو دلم بوده از تنهاییم
گوشیم زنگ خورده گفتم بیرونم و خوبم ، نگفتم مریضم و کجام
اصلا نمیگم مثل ما بودن خوبه اصلا
ولی درکم نمیکنم چرا بقیه خودشونو اذیت میکنن سر این انتظار از کسی داشتن
منم همینجور شدم... همه کارام خودم انجام میدم حتی بعد زایمانم با این ک خیلی فشار روم بود نرفتم خونشون بمونم خونه خودم راحت تر بودم... ولی ای کاش حرف و عملشون یکی بود شوهر من شیفت میره سر کار برام سخته ها خیلی ولی بازم میمونم خونم حتی دیگ رو ب موت باشم
من خیلی فکری بودم اوایل تا رفتم پیش روانشناس تا این ک بهتر شدم ولی بازم میگم خدا شوهرم حفظش کنه برام خیلی خیلی کمک حال بوده
دورازجونت
بازم خداروشکر خدا بهمون توان بده بتونیم از پس همه چی بازم بربیایم و محتاج کسی نباشیم 🫂❤️
تا خدا رو داریم بقیه رو میخوایم چیکار؟💫
رابطه بین خانواده ها به نظر من برای خودم میگم تا جایی درسته که حفظ حریم و حرمت بشه .
صمیمیت باعث میشه همه چیز به هم بگیم و شروع نظر دادن و ....
سردی و دوری هم خب قشنگ نیست
همون دوری و دوستی درسته واقعا. ما همیشه قبل رفتن دعوت میشیم قبل اومدن دعوت میکنیم بنظرم اینجور مشخص میکنیم که هر لحظه نمی‌تونیم وارد حریم هم بشیم .
و در عین حال به هم احترام گذاشتیم رابطه ها رو حفظ کردیم .
این ک میگم انتظار میره وقتی دیدم کاراش و رفتاراش گفتم خودم همت نکنم هیچ زندگیم از هم میپاشه روانشناس ک میرفتم خدا خیرش بده خیلی کمک کرد
الهییی شکر همین کافیه
شوهرا خوب باشن
خانواده اشون نباشن مشکل خودشونه 😜
اونام ب وقتش میفهمن
صبر خدا زیاده
اره والا 😍😍😍سرشون سلامت
منم دوس ندارم تنهایی بره
محروم که نه
با خودم میبرم تنهایی نه یا هر روز
پس هروقتم خواست ببره خودتم برو
بگو باهم بریم
بخاطر کار شوهرم که شبا میاد خیلی کم پیش میاد سه تایی جایی بریم
اینا باهم یکی نیستن که تا الانشم مامان من شب و روز بچه رو نگه داشته
حداقلش اینه که خیلی توقع نداریم از هم و باعث میشه کمتر ناراحت بشیم .
چون من اوایل خیلی ناراحت میشدم انتظار داشتم واقعا مثل دخترشون باشم و حقیقت اینه که نبودم
برا همین عروس باشیم بهتره
دقیقا
من گیر باشم شوهرم گیره نمیبره 😅😅😅😅موها دخترم بدون اجازش چیده خراب کرده بود مادر شوهرم شوهرم یه کاریش کرد ک... الان جرات نمیکنه بگه بیار بزار خونم فقط میگه بیارشون ببینمشون.. شوهر من یک ساعت میرم خونشون زود پا میشه میاد
چ بی اجازه دست زده ب موی بچه

خیلی ام عالیه😅خدا نگهش داره
همین کارو‌ میکنم امروزم حوصله نداشتم برم
تصورش میکنم ،کی گفته بود حالا هنرمند بشه خانم دست ب قیچی؟؟؟😂
اگه یه کاری کنن صدبرابرشو انتظار دارن همون بهتر که نباشن
😅😅😅
نه منم اوایل انتظار داشتم ولی بغدش فهمیدم اشتباهه الان نه توقعی دارم نه چیزی
ولی خب وقتی هیچوقت نیستن الانم نباید انتظار داشته باشن هر روز هر روز بچه ی کوچیک اونجا باشه
انتظار کمک ندارن که.میگن حرفایی خوبی نمیزدن
به همون دلیلی ک توقع داره هر روز بچرو ببره پیشش
دیگه اینجا زمین کشتی
تو تعیین میکنی کی برنده اس
وقتی مدام با بچه بری و بفهمن تنها نمیشه بچه رو برد
دیگه نمیگه بیارش
آره متوجه شدم
در کل گفتم پایین تر توضیح دادم ک انتظار داشتن از هیچکس خوب نیس💚
بله بله
دیدم گل
دقیقا هرچی ناراحتی میاد از انتظار و توقعاته💜
باید بفهمن ک بچه رو میخوای ،مادرشم باید بخوای ،
پسرتو دوس داری عروس وهم باید دوس داشته باشی
نداری مهم نیس ، احترام باید بزاری ب زندگی مشترک دونفر دیگه و قانون های اون زندگی
وقتی ب این مرحله برسن
دیگه گارد نمیگیرن !!
میدونی آدم یهو دور و برشو نگاه میکنه میبینه هیچ کی نیس
هیچ دوست صمیمی نداره
تنهای تنهاس...
این تجربه منه
منم مث شمام... کسی از زندگیم خبر نداره...
من بیمارستان بستری بشمم کسی نمیفهمه
میدونی چرا؟ چون تجربه بهم ثابت کرده کسی رو ندارم. اگر کسی یک ساعت بیاد دیدنم منت میذاره و من تحمل اینو ندارم. بخاطر همین همیشه زندگیمو خودم جمع کردم. تا حالا هزار تمن از کسی قرض نکردم. هیچ درخواستی از کسی نداشتم.

نه من آبجیام هستن مامانم هست نیازی نیست بگم اگر بفهمن میان تحت هر شرایطی کنارم هستن خودم اهل گفتن نیستم از طرفی هم همیشه میگم مثلا من میخوام خونه ام جا بجا شم چرا باید یکی دیگه بیاد وسایل منو جمع کنه یا من میخوام بچه دار شم بچه مال من و شوهرمه جرا باید به کسی زحمت بدم این مدت بارداری سختی داشتم خانواده خودم همه جوره کنارم هستن میان خونمون انگار خونه خودشونه من الان چندماهه دست به هیچی نمیزنم از خانواده شوهرمم هیچ وقت توقع نداشتم و ندارم مریض میشم مادرشوهرم التماس میکنه میگه غذا درست کنم نداشته باشمم میگم دارم مگه اینکه یکی غذاهاشو هوس کنم بهش بگم میریم خونشون همونو درست کنه یا مثلا اوناهم اومدن خونمون خودشون پذیرایی کردن شستن رفتن من هیچ کاری نکردم اما اگر شرایطی باشه نبینن یا خبر نداشته باشن منم نمیگم همسرمم همینطوره هیچی نمیگه میگیم دوتایی از پسش برمیایم کلا حریم خودمونو حفظ میکنیم چون وقتی من توقع داشته باشم کسی بیاد کارامو انجام بده اونم توقع داره بتونه دخالت کنه خداروشکر تا الان نبوده ها ولی پیشگیری بهترین راهه خودمون دوتا راحتیم بهم تکیه کردیم من کلا هیچ وقت حس نیاز به کسی نکردم همسرم باشه دیگه کسی مهم نیست حتی توی سخت ترین روزهام
چقد برای مرد سخته اینجوری
خیلی بده خانواده آدم طرد کنه
آدم دلش میگیره
آدما چقد بیرحمن
آبجی یا مامانت چی الی؟
من دوستم آبجیمه نیاز ندارم با کسی صمیمی بشم یعنی کلا خودم اینجوری هستم آدم های زیادی رو راه نمیدم توی زندگیم چهارتا ابجی دارم عاشق همشونم با جون و دل همیشه کنارشونم اما از هیچ کدوم هیچی نمیخوام فقط یدونه آبجیم جاش تو قلبم ویژه اس نیازی نیست من حرفی بزنم منو میفهمه و همسرم با وجود این دوتا هیچ وقت نیاز به دوستی نداشتم حتی یبار خودم رفتم مصاحبه برای یه ارگانی ازم خواست اطلاعات چندتا دوستامو بنویسم دقیقا مثل تو دیدم دوستی ندارم اما دوتا عشق دارم آبجیم و همسرم ♥
طرف تعجب کرده بود چرا هیچ کسو توی زندگیم راه نمیدم
سه تا ابجی دارم عین دوستم بودن اما الان نه دیگه با هیچکی نمیتونم صمیمی باشم. با هیچ کس
چرا خب؟
الان راحت تر با بقیه دوست میشم اتفاقا اما دوست صمیمی ندارم. انگار یه جای زندگی میفهمی آدمی واقعا تنهاس و باید با تنهاییت مدارا کنی جای فرار کردن. تنهاییمو دوس دارم.
منم مادرشوهرم هیچ کاری برام انجام نداد
یه زنگمم نزد حالم بپرسه تو بارداری
دیگه چ کنیم
اگ اینشکلین ک دیگ کلا نرین اینا رسما ازتون بدشون میادا چش دیدنتونو ندارن
🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
منک انتظار خاصی ندارم ولی براشون خیلی گذاشتم خیلی تو همه کاراشون بودم واقعا حق دارم دلخور میشم ی زنگ نمیزنه بگه مردی زنده ای خودت هیچی نینی چطوره یا مثلا هیچوقت دلتنگ پسرم نمیشه درحالی ک ما ماهی ی بارم خونشون نمیریم باز دلش تنگ نمیشه هیچوقت زنگ نمیزنه نمیاد.. خو اینجور رفتارا طبیعتا ادمو ناراحت میکنه چون تو همه کاراشون تو کمکشون کردی حالا ی احوال ازت نمیپرسن ادم ناراحت میشه من دیگ البته عادت کردم ب بیشعوری و وقیح و مریض بودنشون...چند وقت پیش سالگرد پدرشوهرم بود زنگ زده ب شوهرم ک لیلا کجاس بعد من خواب بودم گفت خوابه بیدار شد میگم بهتون زنگ بزنه من تازه از تو اتاق داشتم بیدار میشدم برم صبحانه بخورم بعد صبحانه شوهرم گفت زنگ بزن کارت داشت مجبورا زنگ زدم تا برداشت چی بگه خوبه کجایی نیستی تو ک عروس بزرگه ای لازم ب دعوت نداری پاشو بیا ی جای کارو بگیر داریم سبزی پاک میکنیم گفتم ببینم چیکار میکنم و نرفتم تا شب شب رفتم سر زدم ک مهمونا نگن عروسش کجاس(و جالبه مادرشوهرم پیش مهمونا خودشو خیلی صمیمی نشون میده نمیتونه هر حرفیو بزنه برا همین دیگ تصمیم گرفتم نرم خونشون مگ اینکه ی مهمونی از جایی اومده میرم سر میزنم برمیگردم)...
تو وقاحتش موندم ی ادم چقد بی شعور میتونه باشه ک نفهمه این عروس ک میگ بارداره از طرفی ی بچه شیطون داره از طرفی وقتی تو خوشیا و دورهمیا هیچی بهش نمیگم چجوری روم بشه بگم بیا کارای مراسمو تو بکن با اون حال و ی بچه کوچیک ک دائم باید مراقبش باشه ک از پله ها نیوفته تلویزیون نندازه و...و...
چندباری شده زنانه دورهمی گرفتن بهم نگفتن من یهو شوهرم برده خونه مامانش دیدم ک دور همن و هیشکی هیچی بهم نگفته بهانه کردم برگشتم خونه چون تو جمعی ک نمیخوان حضور داشته باشم نباشم سنگینی و ارزش خودم حفظ میشه
همسرم همیشه یه حرفیو به من میزنه میگه یا کاری واسه کسی انجام نده یا اگر انجام دادی توقع جبران نداشته باش نمیتونیم طرز فکر آدما رو تغییر بدیم من قبلا کاری میکردم اینجوری نبود بگم جبران کنید اما اگر ده قدم برمیداشتم طرف یک قدم نمیومد دلم میگرفت چرا قدر محبت منو ندونسته واقعا روی خودم کار کردم کاری دلم نخواد اصلا انجام نمیدم اگرم انجام دادم چون واقعا دوست داشتم انجام دادم مثلا مادرشوهرم خوبه اما تا نخوای کاری واست نمیکنه اما من خودم مناسبت ها خریدایی که میکنم همش میلیونی هست در صورتی که بچه هاش خیلی هدیه بدن زیر یه تومنه ولی ما تا ده تومن هم شده چیزی بخریم یا خواهرشوهرم خیلی مهربونه اومد خونمون یه گلدون ساده آورد ارزونم بود شاید ۲۰۰-۳۰۰ اما من رفتم خونه اش خودم به همسرم گفتم گوشتکوب برقی بخریم که حتی بقیه خواهراش هم تعجب کردن گفتن خوشبحالش و...اوایل سخت میگرفتم اما الان چیزی که بهم حس خوب میده انجام میدم برعکسش هم هستا خواهرشوهر بزرگم ادای آدم بدا رو در میاره میخواد مثلا بگه تو عروسی فلان منم مثل خودش برخورد میکنم نه زنگ میزنم نه خونه اش میرم یهو یبار دلم خواست واسه تولدش هدیه خریدم میخوام بگم دائمی نیست ولی چه هر کاری انجام میدم چه خوب چه بد برای دل خودمه چون اون کار به من حس رضایت میده نه واسه چیز دیگه
مادرشوهرم برا فضولی فقط میاد مثلا وقتی بچه ب دنیا بیاد بعد چند روز میاد ک کلی حرف های مزخرف بزنه اینکه بچه شبیه کیه اصلا مشخص نیست شبیه کیه یا مثلا بگه بچت رشد نداره اصلا (با این جملش من اوایل تیکه تیکه میشد وجودم چون اولین تجربم بود همش میگفتم ینی رشد نداره اگ رشد نداشته باشه چیکار کنم ینی شیرم خوب نیس هزارتا فکر و خیال میکردم غصه میخوردم گریه میکردم) همیشه میخواست بیاد سر زده میومد ببینه خونه بهم ریختس یا چی ک بره بشینه حرف بزنه....
کلا با هیچ رفتارش حال نمیکنم ی جا نشسته ی تیکه بار نکنه میترکه همیشه همینه منم حقیقتا دوس ندارم با آدمی ک مریضه فقط دوس داره اذییت شدنمو ببینه ارتباط بگیرم برا همین دیگ ن من زنگش میزنم ن میرم چون حس میکنم ب شعورم توهین میشه و اینکه یکی منو دوس نداره رفت و آمدم برا چیه...
ببین لیلا بعضیا مدلشونه دوست دارن چرت و پرت بگن مثلا ما توی خانواده هیچ کس ویار شدید نداشتن اما من ویار افتضاحی داشتم تا چهارماه حالم بد بود حتی الانم بالا میارم یعنی خواهرشوهر مادرشوهر منو کشتن هی میگن آره از ژن ماست چون خودشون همه ویار داشتن میگن چون ژن ما هست توهم ویار داری یعنی هربار منو ببینن یا تلفنی اینو میگن در صورتی که ویار زن از لحاظ علمی هیچ ربطی به ژن پدر بچه نداره هربار گفتن من خندیدم حتی با همسرم مسخره کردیم اهمیت نده آدما اینقدر مهم نیستن که روانتو درگیر کنی
مادرشوهرم که از اول هرچی واسه من پیش اومد میگه ندا به من رفته آخه من چه نسبتی با مادرشوهرم دارم که به اون برم 😂
ما فقط خندیدم بزار بگن بابا
مادرشوهرم فقط بلده دل بشکونه ندا تو ندیدی هرچی بگم نمیتونی تصورشو کنی ک چ آدمیه سلیطه ای هس از طرفی تا با شوهرم بحثی داشتیم میاد دخالت ب شوهرم همش میگف هر وقت دعوات شد بهم بگو بعد اینکه میاد میره زندگیمونو ب بقیه میگ ندا خیلی ادم عجیبیه حتی تمام خواهر برادراش نمیتونن تحملش کنن میگن خدا ب خیر بگذرونه لیلا چجوری تحملش میکنه...بابت اینکه جهاز چی میارمم دخالت داشت حتی اخرش بابام رفت حرف زد دیگ نتونس کاری کنه گف من دارم برا دخترم وسیله میدم ک باعث راحتیش باشه و هدیه محسوب میشه ب کسی چ ربطی داره چیا میدم هدیه خودمه ب دخترم
دلش میخواست دستمال خونی منو ببینه بعد عروسی تو عقد میرفتم خونش همش میگف دخترای من اصلا خونه نامزدشون نمیموندن من اهمیت نمیدادم ولی حتی با شوخی ب شوهرم گفته بودن بپا ی وقت قبل عروسی بابا نشی تا این حد حتی تو مسائل خوابیدن بیدار شدنم دخالت داشت و حتی بدتر از اونا ک زندگیمو خراب میکرد برا همین دلم باهاش صاف نمیشه هرچقد بگی بازم ی ادم قدرنشناسیه ک مردمو بدهکار خودش میدونه لطفتو وظیفه میدونه کمکتو وظیفه میدونه در همه حال هم میخواد باعث کدورت بشه تا فاصله بگیریم منم کاری ک دوس داره رو انجام دادم فاصله گرفتم همش سمیه سمه حتی وسط داشت میگف چرا باید بری خصوصی زایمان کنی ها اخه زن حسابی ب خودت بیا ب تو چ مگ از تو پولشو گرفتم
پس کار خوبی کردی عزیزم بهترین کار قطع رابطه اس شرایطشو داری رابطه نداشته باش حتی اومد پشت در شوهرت نبود درو باز نکن😂
والا تا بدونه سر زده نباید خونه کسی بره من متنفرم از مهمون سرزده حتی نزدیکترین شخص باشه
چندبار بیرون بودم اوایل ازدواجم نزدیک خونه هم بودم مادرشوهرم یهو زنگ زد گفت جلو دریم منم گفتم خونه نیستم چرا خبر ندادین و... همون شد درس عبرت دیگه سرزده نمیان😅
تو محتاج هیچ کس نیستی مادر بودن خودش آدمو تبدیل به یه انسان قوی میکنه خداروشکر نیازی به وجود مادرشوهرتم نداری مثل یه علف هرز میمونه بکن بندازش بیرون تا مجبور نشدی ارتباط نگیر
همین کارو کردم عید ب رسم اینکه مادره، بزرگتره، رفتیم ولی با تاخیر اونم ب خاطر شرایط کاری شوهرم تا رفتیم گفت ب شوهرم ک اره چرا بهم سر نمیزنی اخرش من ی گوشه نشسته بودم گفت شایدم زنت بهت میگه نیای بهم سر بزنی ...من با خودم اینشکلی بودم ک چیکار ب من داری ی گوشه نشستم خب گفتم من از خدامه ک بیاد پیش شما همش هل میدم سمت شما منتهی خودش نیومده ب من ارتباطی نداره...کلا آدمیه ک دوس داره ته حرفش ی نیش بهم بزنه عادتشه نیش کنایه بزنه میبینم روانم بهم میریزه دیگ نمیرم ب شوهرمم گفتم نمیخوام برم ته حرفش فقط میخواد منو با زبونش اذییت کنه تو میخوای برو مادرته منو آیهان نمیریم...
خب خداروشکر کن شوهرتم نمیره وگرنه با این کاراش پرش میکرد رابطه شما خراب میشد
ارتباط داره هر روز چندبار بهم زنگ میزنن از طرفی رفت و امدم داره من اهمیت نمیدم حتی درموردش نمیپرسم چون نمیخام ی کلمه از این ادم بشنوم
پس چه عوضیه بازم گله میکنه 😅
کار خوبی میکنی اهمیت نده به هرحال پسرش هم هست ولی تو عروسی نه بچه اش فاصله اتو حفظ کن همون اولم اشتباه کردی این همه محبت کردی کار کردی واسه مادرشوهر که تو هیچ وقت دخترش نمیشی پس نبایدم مثل بچه اش رفتار کنی من بزور هفته ای یکبار میرم اونم مثل مهمان هر چی میگه تو دخترمی برو یخچال فلان چیز بردار راحت باش من مرزمو حفظ میکنم 12ساله ولی هنوز رودروایسی دارن باهام چون من باهاشون راحت نمیشم اونا هم نمیتونن با من راحت بشن
درسته محبت رو خرج ادم اشتباهش کردم ولی من هیچوقت راحت رفتار نکردم تا وقتی نگفتن برو از یخچال فلان چیزو بیار سر سفره نرفتم هفته ای ی بار میرفتمم باز میومد مثلا املت میذاشت جلومون ک شما از همین خونه هستین دیگ مهمون محسوب نمیشین...اینا مدلشون اینه تا بایکی ی ساعت هم صحبت میشن ب مسائل خصوصی و زندگی طرف ورود میکنن چ مادرشوهر چ خواهر شوهرام
دیگه بعضیا هم هستن اینقدر پرو هستن خودشون خودشونو جا میدن توی حریم مردم شانس تو مادرشوهرت از اوناس حذف کردن بعضی آدما به شدت شیرینه
باید بهش میگفتی وااا فلانی حالا هراسمی ک بهش میگی مگه کاری کردی ک نخوام بزارم پسرت بیاد پیشت؟؟؟
اینجوری میفهمه ک اگ اذیتت کنه بله میتونی نزاری پسرش بره دیدنش
یه چشمک هم اخر حرفت بزن🤣
نمیشه حذف کرد ولی رابطه رو نسبتا قطع کردم
چش دیدنشو ندارم چ برسه چشمک بزنم😂
🤣🤣🤣🤣
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.

سوالات مشابه