Ooma
پرسش (1399/10/29):

سلام اومدم داستان زایمانم و بنویسم 😍

سلام سلام بچه ها بلاخره ما پنجم دی ماه رفتیم به طرف اصفهان خونه مامانم اینا و بعدظهرش نوبت داشتم پیش دکترم رفتیم پیشش و تشخیص داد سزارین و من خوشحال تر از همیشه اومدیم سمت خونه ولی واسم نوبت داد برای سه شنبه یعنی نهم دی ماه و گفت اگر قطعا قرار شد که بمونی و پیش خودم سز بشی خبر بده ما هم همون شب زنگ زدیم مطب و به منشیشون اطلاع دادیم که میمونیم و نوبتمون برای سه شنبه رو قطعی کنه خلاصه که اون دو روز با کلی استرس گذشت و صبح سه شنبه ساعت شیش صبح راهی بیمارستان عسگریه شدیم و من رفتم داخل زایشگاه تا مدارکم و برام مهر کنه و بیارم واسه پذیرش . وقتی رفتم داخل اول دلیل سزارین بودن و اینارو پرسیدن و ازم تست pcr خواستن که گفتم من تستی انجام ندادم گفتن مگه دکترت نگفته باید بری انجام بدی بعد بیایی بیمارستان گفتم ن چیزی به من نگفتن زنگ زدن به دکترم و دکترم گفت آخه قرار شد اونا به من خبر بدن تا من بهشون بگم چکار باید بکنن . ولی آخه ما همون شب به منشیشون خبر داده بودیم و اون بهشون نگفته بود خلاصه با توصیه پزشک یه نامه اورژانسی دادن واسه تست که برم انجام بدم و جوابش و سریعتر بهم بدن من هم با اعصابی داغون و پر از استرس اومدم و رفتیم آزمایشگاه بیمارستان که اونجا گفتن ما این تست و انجام نمیدیم رفتیم جای دیگه آزمایشگاه خصوصی باز گفتن جوابش ساعت ده شب میاد که اونموقع هم دیگه دکترم نبود که بخواد من و عمل کنه از همه جا نا امید دیگه داشت اشکم در میومد که خواهرم که ماما هستن یه آزمایشگاه آشنا پیدا کرد که تا ساعت دوازده ظهر بهمون جواب آزمایش و دادن ما هم رفتیم با عجله و شوق و ذوق تست و دادیم و رفتیم سمت خونه که یکم استراحت کنیم تا اومدن جواب آزمایش منم که از شب قبلش هیچی نخورده بودم فوق العاده ضعف کرده و بودم و با اونهمه فشار و استرس فشارمم هم اوفتاده بود ولی انقدر ذوق داشتم که هنوزم هیچی نخوردم و گفتم ن مطمئنم جواب آزمایشم بیاد من و عمل میکنه ساعت دوازده رفتیم جواب آزمایش و گرفتیم و منفی بود راه اوفتادیم سمت بیمارستان دکتر هم زنگ زد به خواهرم که فقط زود تر بیایید که بتونم قبل از ناهار کاراش و انجام بدم به چهار راه اولی که رسیدیم ماشین قار قار صدا داد و خاموش شد 😭😭😭 ماشینمون اون وسط خراب شد و ما هم که کلی عجله داشتیم شوهرمم که دیگه اعصابش داغون ما هم پیاده شدیم که با تاکسی بریم بیمارستان که ماشین روشن شد و رفتیم سمت بیمارستان دیگه سریع رفتم کارام و کردم و خداحافظی و رفتم داخل زایشگاه ازم فشار خون گرفتن و لباس دادن عوض کنم و بردنم روی یه تخت خوابوندنم و وقای گفتم پونزده ساعته هیچی نخوردم واسم یه سروم تزریق کردن و من فوق العاده تیتیش مامانی و ام و از یه سوزن ساده هم میترسم ولی واقعا فکر میکنم اونروز خدا برام فرشته فرستاده بود اون خانومی که کار هام و انجام میداد انقدر مهربون بود و چوری باهات حرف میزد که اصلا حواست پرت میشد یه نیم ساعتی گذشت تا سوند برام وصل کردم و ویلچر اوردن و از همون داخل بردنم با آسانسور طبقه بالا که اتاق عمل بود از قبل به دکترم گفته بودم بیهوشی کامل نمیخوام و میخوام از کمر بی حس شم تا همون لحظه بچه رو ببینم به این پرستار هم که من و داشت میبرد بالا باز گفتم و رفتیم داخل اتاق عمل و کمکم کردن تا بخوابم روی تخت و دکترم اومد و باهام حرف زد و رفت یه آقایی اومدن زگبالا سرم و ازم پرسیدن چند ساعته چیزی نخوردی باز گفتم که کلی تعجب کرد و بهش گفتم که به خاطر تست رفتم و اینا اونم رفت و دوباره اومد دستم و گرفت تو دستش و گفت چند سالته اسمت چیه اسم بچه ات و چی میزاری که یکهو دیدم دنیا داره دور سرم میچرخه اون آمپول بیهوشی و از آنژوکتم تزریق کرده بود و من متوجه نشده بودم و همون موقع لب هام و از هم باز کردم که بگم من بیهوشی نیستم ولی دیگه بیهوش شدم و نتونستم چیزی بگم وقتی توی ریکاوری بهوش اومدم چشمام سیاه سیاه بودو جایی و نمیدیدم دست کشیدم روی شکمم دیدم صاف شده صدا کردم گفتم بچم کو گفتن بخواب هیچی نگو منم فکر کردم خدایی نکرده اتفاقی اوفتاده و دیگه فقط گریه میکردم و داد میزدم که بچم کو ولی آخه بهم نمیگفتن که سالمه گریه نکن الان میاریمش فقط مدام میگفتن هیچی نگو منم که هیچ جارو نمیدیدم دیگه بد تر یهو دیدم یع صدا گریه بچه میاد و میگفتن بیا ببین بچته منم چشمام نمیدید میگفتم نمیبینمش و بدتر گریه میکردم دیگه با یه بدبختی آرومم کردن و گفتن گریه نکن تا بدیمش بغلت منم فورا ساکت شدم تا بچه رو بدن بهم و یهو گذاشتنش بغلم درسته چشمام نمیدیدش ولی آروم شدم همه دردام یادم رفت بهترین حس زندگیم بودیم فوق اعاده بود و همونجا واسع همه دعا کردم خدا هیچ زنی رو تو حسرت مادر شدن نزاره
اینم داستان ما
راستی پزشکم به خاطر سن پایینم صلاح دیده بود بیهوشی کامل بشم برا همین بیحسم نکرده بودن

مبارکت باشه عزیرم
مبارک باشه
مبارک باشه گلم انشالله خوش قدم باشه
عزیزم مبارکت باشه چنسالته مگه
نمیدونم چرا منم گریه کردم 😉
انشاا.. همه ی مامانا بیان و از زایمانشون همچین خاطره های خوشی تعریف کنن.
مبارکت باشه مامان کوچولو😍
عزیزم مبارکت. خدا برات حفظش کنه باران خانمو.خداروشکر که صحیح و سالم بغل گرفتیش.انشاالله قسمت همه اونایی که چشم انتظارن. میگم شما از کجا رفتی اصفهان برای زایمان؟؟
مبارکه عزیزم خدا حفظش کنه
ببخشید میتونم یه سوال ازتون بپرسم ؟
مبارکه مگه چندسالته😐
بعد به هوش اومدن درد نداشتی؟
از مرکزی رفتم
هفده
نههههه😐🙄
منم از دلیجانم میخوام برم اصفهان برا زایمان. بیمارستان عسگریه رسیدگیشون خوبه؟؟
یه درد خیلی کمی که با شیاف اوکی شد
عزیزم مامان کوچولو
واقعا عالیه ولی یه توصیه بهت میکنم هر جور شده حتنا اتاق خصوصی بگیر چون فوق العاده خوب بود هم همسرم تو لحظاتی که درد داشتم کنارم بود هم همراه داشتم هم فوق العاده رسیدگی کردن بهم
😍😍
من شنیدم میگن تو بیهوشی که بهوش میای خیلی درد داری ولی بی حسی اونجوری نیس🤔
من ۱۹ ام
خب من که اینجوری نبودم فقط چشمام نمیدید و یکم توی شکمم درد میکرد که واسم شیاف زدن خیلی خوب شدم
عزیزم 😍😍
من خیلی ورم کردم انگوهام درنمیاد شما که سزارین شدین النگوهاتون درآوردین یا نه ؟
من اصلا ورم نداشتم ولی خب طلاهام و اینارو همه رو در اوردم چون داخل اتاق عمل نمیزارن ببرین
سلام عزیزم قدم نو. رسیده مبارک
ممنون گلم
من ورم نکردم اصلا از قبل النگوهام تنگ دستم بود اما من در نیاوردم برا سزارینم
سلام مبارکا باشه
مرسی عزیزم
واقعا کجا زایمان کردین من ورم کردم النگو هام هم اول بارداری عوض کردم و خیلی ضرر کردم الانم در نمیاد اگه میدونستم باردارم دستم نمیکردم حالا میترسم ببرن توی بیمارستان
من یزد زایمان کردم عزیزم
انگشترو. گردنبندو گوشواره ک میشد در اوردم اما النگوهامو. ن
نگران نباش روشو. میپوشونن برات
👍👍👍اره اتاق خصوصی میگیرم میخوام شوهرم بیاد پیشم واسه دردا اولم. من طبیعیم🤦‍♀️🤦‍♀️میخوام اگر بشه برم زهرای مرضیه خیلی تعریفشو شنیدم
مبارک باشه عزیزم انشااله موفقیت هاشو ببینی و عروسش کنی.والا بغض گلومو گرفت
خدا کنه حالا من که هنوز معلوم نیست سز باشم یا طبیعی ولی خب توی شهرستانی که هستم یه زایشگاه بیشتر نیست پرسیدم میگن برای طبیعی هم میبرن خیلی نگرانم 😭😭
مبارک عزیزم
دقیقاااا مث من منم قرار نبود بیهوش بشم وقتی بهوش اومدم دست کشیدم رو. شکمم دیدم صافه هی میگفتم بچم. کو
اینارو. خوندم انگار خودم نوشتم
منم جایی رو. نمیدیدم و. خیلی درد داشتم ولی وقتی بچه رو دادن بغلم دردم یادم رفت
الهی این حس زیبا نصیب همه خانوما بشه
برا طبیعی نمیبرن اصن ربط نداره ک
عزیزم مبارکه قدمش پرخیرو برکت باشه
تست پی سی ار چطور بود درد نداشت؟ینی هرکی ک میخاد بره سز شه قبلش حتما باید تست کرونا بده۰😭😭😭😭
از حلق تنهاهم میگیرن
نمیدونم والا تا حالا نگران زایمان بودم الان نگران النگوهام 🤦‍♀️😁
النگوهاتو برو طلافروشیا برات دربیارن
براچی چشات نمیدید الان میبینی ک😣
بخاطر دارو بیهوشی. ادم چشاش سیاهی میره دیگه
واقعا
بعدکی خوب میشه
خوب میشه همون ساعت اول
اها خداروشکر فکرش ک میکنم خفه میشم البته من طبیعیم
منم طبیعیم🥴🥴🥴🥴زایمان اولته؟؟ منکه هیچ تجربه ندارم همش خوابشو میبینم
خخخ چ قشنگ تعریف کردی خوشم اومد
مبارک باشه ان شاالله زیر سایه ی پدر و مادر بزرگ شه😍
رفتم اتفاقا دوتا جای مختلفم رفتم ولی نتونستن زخم شد دستم گفتن درنمیاد بیا ببر 😭منم نمیخوام دوباره ضرر کنم
ببخشید آخرین سونو که رفتین چند هفته بودین که مشخص شد طبیعی زایمانتون
سلام مبارکه انشالله قدمش پرخیرو برکت و زیر سایه پدر مادر بزرگ بشه وموفقیاتشو ببینی
برای منم دعا کن که بچمو سالمو صالح بغل کنم
۳۳ هفته سونو وزن که رفتم. دوباره باید تو این هفته برم برا وزنش. اما بچه من کلا از اول به سر بود. هروقت میرفتم سونو سرش پایین بود
اگر یوقت سز بشی خودشون برش میزننا
امین🙏🙏
مبارکت باشه عزیزم🤩😍
ان شاءالله هممون بچه هامونو صحیح و سالم بغل بگیریم
به نظر من که رو دست عسگریه نیست
مرسی گلم انشالله به سلامتی زایمان کنی
وایی واقعا اون لحظع که بهوش اومدم و دست کشیدم شکمم صاف بود و جوابم و نمیدادن بدترین حس بود 😔😔
ن عزیزم دردش جوری نبود که نشه تحمل کرد اصلا یک ثانیه است فقط بعدش هی احساس آبریزش بینی داری اونایی هم که طبیعی هستن باید تست بدن فرقی نداره
مرسی عزیز دلم
انشالله که بهترین زایمان و داشته باشی و کوچولوی خوشگلت و صحیح و سالم بغل کنی
عسگریه به من گفت با بیمتون ۱۳۰۰ میگیرم اما میگن نمیذارن همراه بیاد اتاقت. تو زایشگاهم بستریت میکنن. زهرای مرصیه تو اتاقی که بستریت میکنن میزایی
وای خدا نکنه 😭
سلام ، تبریک میگم ‌ . عزیزم هزینه زایمانتون در بیمارستان عسگریه کلا چقدر شد ؟ و آیا بیمه خاصی بودید ؟
میشه روز قبل از عمل رفت و کارای پذیرش رو انجام داد که این دردسرها پیش نیاد؟؟
مبارکه خانومی قدمش مبارک😍
ای جانم مبارک باشه واقعا مادر شدن و بغل کردنش بهترین حس تواین دنیاست که خدا فقط به ماخانوما داده. انشاالله خوش قدم پر روزی باشه
خب چشم ت چرا نمیدید؟؟؟بینایی ت کی برگشت؟؟!!!😲
بیمه تامین اجتماعی داشتیم با اتاق خصوصی شد چهار و صد
ن عزیزم فقط روز زایمان
به خاطر بیهوشی تقریبا بعد یه ساعت تونستم ببینم