Ooma
پرسش (1405/08/04):

✨️درد و دل با شما ✨️

سلام دلم گرفته کسیم نیست که باهاش حرف بزنم گفتم بیام اینجا حرفامو بزنم🙂
۲۵سالمه ۳تا دوست خیلی صمیمی داشتم(نرگس_عطیه_زهرا) که از بچگی تا دوران مدرسه کنکور حتی بعد مدرسه هم باهم بودیم رفتا امد خانوادگی داشتیم همه جا باهم بودیم همسایه بودیم تا اینکه با نرگس_عطیه به خاطره رفتار بدشون قطع رابطه کردم البته خودشونم تمایل نداشتن به بهتر شدن رابطمون(دوست پسر جدید پیدا کردن و به خاطره اونا با ما بد شدن)😏🫢( به همین سادگی)من موندم زهرا.اونم رفت تو رابطه به کسی اما عوض نشد خیلی باهم خوب بودیم جایی تو تهران نیست که نرفته باشیم از کنار خیابون فلافل خوردن تا رستوران کافه همه جارو گشتیم کلی عکس فیلم خاطره داریم من تو ۲۳سالگی ازدواج کردم ۲۴ نیکان به دنیا اومد زندگی خوب معمولی دارم همسرم خوبه خیلی هوامو داره حالمو باهم خوبه ارتباطم با زهرا کمتر شده اما قطع نشد گاهی میکمد خونمون یا بیرون میرفتیم زهرا خواستگار داره یعنی همون آدمی که باهاش ارتباط داره چند ساله اما به خاطره شرایط مالی خانوادش یه سری مسائل فعلا نمیتونه ازدواج کنه🤷🏻‍♀️اولش همه چی خوب بود اما کم کم احساس میکردم همش دنبال چشم هم چشمیه مثلا یه چیزی میخرم برای خونم یا خودم به ظاهر نشون میده که خوشحاله اما یه رفتارهایی میکنه که میفهمم ناراحت میشه از پیشرفتم اصلا ازم خبر نمیگیره تا زمانی که کارم داشته باشه نه پیامی نه زنگی چند مرتبه اومد خونمون به بهترین شکل ازش پذیرایی کردم حداقل هفته ای یه بار میومد اما من اگر گاهی مثلا ۶ماه یه بار میخواستم برم خونشون می‌پیچوند یا تایم میزاشت برام مثلا ۴به بعد بیا،دو سه بار بیرون بودیم اون موقع ماشین نداشتیم با موتور همسرم اومد دنبالمون اسنپ گیر نمیومد از اون به بعد دیگه انتظار داشت همیشه اون بیا ۳نفری با موتور بریم تازه با بچه بعد وقتی فهمید ماشین خریدیم اصلا یه تبریک نگفت خودشو کلا زد به اون راه(استوری گذاشتم تو ماشین)خودم بهش چیزی نگفتم (فکر نکنید فخر فروشی کردم ) بعد وقتی منو تو خیابون با ماشین دید گفت مبارکه وای چقدر خوشحال شدم بعد الکی گفت اره ماام ماشینمون عوض کردیم از ماشین شما خریدیم در صورتی که من خودم دیدم ماشینشون همون قدیمیس.

من پارسال ازش یا لباس خواستم عروسی داشتیم خودمم لباس داشتن اما چون زایمان کرده بودم سایزم عوض شده بود و قصد لاغری داشتم گفتم دیگه پول الکی به لباس ندم ازش خواستم لباسشو هزار جور بهونه آورد نداد بعد الکی گفت نزدیک عروسی شد بیا ببرش منم ناراحت شدم اما به روم نیاوردم چند وقت بهش پیام ندادم(البته تا قبلشم بیشتر من پیام میدادم نه اون) دقیقا تو اون تایم من یه سقط داشتم که از لحاظ روحی کاملا بهم ریخته بودم کسیم خبر نداشت اصلا باردار بودم و سقط شده... درگیر اون موضوع هم شده بودم بعدش تولدم شد و بعد ۲ماه بی خبری زنگ زد ک بیاد دوباره خونمون منم حقیقتا دوست نداشتم بیاد هی پیچوندم آخر همسرم گفت تواهم عین خودش بگو ۴بیا تا۶ مثل خودش رفتار کن... اومد کادوش داد رفت چند روز بعدش من مریض شدم و ۱۵روز بیمارستان بستری شدم از اونجایی که زنگ نمیزنه پیام نمیده ازمم خبر داشت من استوری گذاشتم متوجه شد و باز نه زنگی نه پیامی... و ۹اسفند که مرخص شدم و همزمان جنگ شد و این کلا از بهمن از من خبری نداشت تا اردیبهشت که من حالم خیلی بد بود(لازم به ذکره بگم نه سرکار میره نه درس میخونه و کار خاصی نداره که فکر کنید مشغلش زیاده)من دوست صمیمی نداشتم و ندارم کلا آدم دور ورم زیاد نیست و با تنها کسی که رفت امد دارم مادرمه بقیه سرشون با زندگیشون گرمه و مهمونی به مهمونی سالی یه بار همو میبینم فقط همین یه دوست برام مونده بود خیلی تهت فشار بودم تمام ذهن روحم بهم ریخته بود تا قبل از ازدواج من ارتباطمون جوری بود که از آب خوردن همم خبر داشتم هیچ چیز پنهونی بینمون نبود خاکی بودیم از بدبختی خوشبختی هم خبر داشتیم همه جا باهم بودیم اما بعدش انگار همه چی عوض شد من واقعا همون آدمم رفتارم تغییری نکرده اینو بقیه میگن.من پیام دادم بهش قرار گذاشتیم تو پارک تمام ناراحتیامو بهش گفتم که حداقل وقتی فهمید بیمارستانم یه حالمی ازم مبپرسید اونم دلایل مسخره بچگونه خودشو داشت من هنوز ازش دلگیر بودم اما به توصیه همسرم چون اون تنها آدمی بود ک باهاش دوست بودم ارتباطمون باهاش قطع نکردم فقط،کمتر کردم و گذشت کردم یه چند وقت همه چی خوب بود اما باز رفتارش یه جوری شده اصلا حس خوبی ندارم باهاش یه جوریه و احساس میکنم به زندگیم حسادت میکنه یا مثلا میگه من ازفلانی بدم میاد هزار جور پشتش حرف میزنه اما تو روی طرف لبخند میزنه یک ماه ۴۰روز پیش چند بار گفت بیام خونتون دلم برای نیکان تنگ شده منم خیلی دوست نداشتم بیاد ولی باز قبول کردم روز اول اومد از صبح تا غروب رفت فرداش باز گفت حوصلم سر رفته گفتم بیا اینجا انتظار داشتم بگه تو بیا خونمون یا بریم بیرون، باز اومد و رفت و بعد اون دیگه رفت که
رفت هیچ خبری ازم نگرفت من چند بار بهش پیام دادم زنگ زدم یا اینستا براش چیزی میفرستم اما اون نه دو روز دیگ تولدشه انقد حالم بده بده بده حتی دوس ندارم براش هدیه بخرم یا تبریک بگم نمیدونم چی کار کنم من کلا همیشه تنهام نه اینکه از قصد باشه خودم بخوام نمیتونم با هر کسی ارتباط بگیرم کلا آدم اجتماعی نیستم احساس میکنم افسردگی گرفتم از لحاظ روحی اصلا خوب نیستم اینارو که برای همسرم تعریف میکنم میگم شاید مشکل از منه هیچ درکی نداره چون خودش آدم به شدت اجتماعیه و هزار جور آدم همکار دوست رفیق دورشن نمیفهمه تنهایی از صبح تا شب وقت گذروندن با بچه کل روز هفته ماه سال چقدر خسته کنندس اینکه حتی کسی نباشه تلفنی باهاش حرف بزنی...
ببخشید زیاد حرف زدم دلم خیلی پر بود 😞
عزیزم درسته ک دوستته و دوستش داری ولی حالِ خوبِ ما ک نباید وابسته ی ینفر و ی چیز باشه
تو چرا انقدر خودت رو بهش وابسته نشون دادی؟ توهم مثل خودش باش خب
نمیتونم هضم کنم آدمی که ۲۴باهاشی همه جوره یهو انقد عوض شه
بعد من خودمم ی دوستی دارم تقریبا همینجوریه منم اوایل ناراحت شدم بعد ولش کردم منم مثل خودشم
اون حتی تولد منم یادش نمیمونه یا زایمان کردم نیومد پیشم درحالی ک من رفته بودم
منم بیخیال شدم
بنظر من ازش دوری کن به همچین آدمی دوست نمیشه گفت
یروزی ضربه میبینی ازش
بنظرم این دندون لق رو بنداز دور خواهر
سخته ولی شدنیه
مشاوره برو خداقل ، خودتو مقصر رفتارهای سمی زرا ندون
ادما همینجورن ، توی موقعیتهای مختلف میشناسیشون
و خوشحال باش ک شناختیش عزیزم
من دوتا سقط داشتم ، سال قبل تو ۸ هفته ، ب کسی نگفتم ، وقتی خواهرم فهمید کلی ناراحت شد ک چرا بم نگفتی
اینسری تا فهمیدم بش گفتم ، ولی اینقد رفتاراش زشت و زننده شد ک همسرمم فهمید
و الان ک حال جسمیم مساعد نیست ، با وجود اینکه یک کوچه فاصله داریم ، ولی نمیتونم ازش توقع و انتظار کمک داشته باشم

اوایلش خیلی سختم بود
ولی کم کم فهمیدم ، بازم خوبه ادما رو ب موقع شناختم👌

دیگه از خواهر نزدیک تر ک نیست عزیزم
دوست ک دیگه حای خود داره

بنظرم فکرتو ازش رها کن
حتی استوریاشم هاید کن نبینی👌
خیلی با خودم کلنجار میرم کلی فکر میکنم اما باز یه چیزی میشه یادم میره
با وجود اینکه میدونم اشتباهه کارم
بنظر شما علت رفتارش چی تونه باشه؟
یعنی همه ایناااا تهش خطم میشه به حسادت
منم فک میکنم حسادت میتونه باشه
یا شایدم شرایطش مثل قبل نیست! و خودشو با شما مقایسه میکنه
منم کم و بیش تو شرایط مشابه شما بودم و از این جور دوستیا داشتم.
با اینکه منم آدم اجتماعی نیستم ولی اندازه شما ناراحت و اذیت نشدم.
اولویتم وقت گذروندن با همسرمه و گاهی با همکارام.
شمام مشخصه همسر همراهی داری. چه دوستی بهتر از ایشون، با همسر و بچه ات وقت بگذرون و خوش باش، حرفی هم داری با ایشون بزن.
یا دوستای جدید پیدا کن که روحیه و اخلاقشون باهات سازگار باشه.
اینکه با دوستای قدیمی خاطره های خوش داشتین به این معنی نیست که تا همیشه باهم خوش باشین
سلام منم دقیقا مشکل تورو دارم همینایی ک گفتی باور کن مو ب مو برا منم پیش اومده دقیقا بایه نفر ک دوستم اونم از وقتی ازدواج کردم کلا تا من زنگ نزنم پیام ندم هیچ خبری نمیگیره یا زنگ نمیزنه مگه خودم زنگ بزنم باش قرار بزارم
الانم از عید ب بعد هیچ خبری ازش ندارم من هرچی زنگ میزنم هیچ جواب نمیده
سلام گلم به نظرم فقط دوست داره از زندگیت و کارات خبر داشته باشه
با چیزی که گفتی فکر نمیکنم دوستی باشه
مثل خودش رفتار کن بذارش کنار و تمام
سلام عزیزم میفهمم دوستت بود و دوستش داشتی ولی به هر دلیلی که خودش میدونه، حسادت یا هرچیزی، این چیزی که نوشتی اسمش دوستی نیست، سخته ولی مثل خودش باش، هرچند تلخ باشه برات
عزیزم همیشه ما دوست صمیمیه
اون کسی که فکر میکنیم دوست صمیمیمون هست نیستیم
من تو زندگیم فهمیدم از خواهر و برادر هم نباید توقع داشت چه برسه به دوست
میدونی یه چیزی بگم خیلی از این دوستی ها بددن که مثل تو بودن وتموم شده رفته مثلا دوستی چندساله به قول معروف میگن این ادمارو رها کنید بذارید برن که جا برای ادمای جدید باز بشه بنظرم که هنوز سر خونه زندگیش نیستو خودشو مشغول کرده اینم میشه باعث حسادت بشه که چرا خودش هندز سر خونه زندگیش نیست من باشم کم کم دیگه قطع ارتباط میکنمو تمام اون علنا میخواد بره ولی شما هی پیگرشی رهاش کن بذار بره چرا هی بشینی غصش بخوری چرا نمیاد برو بیرون با پسرت خودتومشغول کن الان همه اینجورن رفت وامد دوستی به شدت کم شده
چه جالب😁
منم دوست صمیمیم اسمش نیلوفره اسم پسرش نیکانه
سن پسرشم ۱/۵ سالشه😑
اونم تو زمستون دچار یه مشکلی شد که رفت بیمارستان
البته چندروز بیشتر نبود
🙄🙄
ولی خداروشکر ما سنمون بیشتره
وگرنه شک میکردم نکنه خودتی😂😂😂
چرا بیخودی خودتو اذیت میکنی
زندگیت که خوبه مشکلی نداری از همسرتم که راضی هستی، دیگه برای چی دنبال بهونه میگردی خودتو ناراحت کنی ولش کن دختر خوب بچسب به زندگیت سعی کن تنهایی از زندگیت لذت ببری و خوش بگذرونی. اینقدر خودتو وابسته به غریبه نکن. هر چند بنظر من آدم به همسر و بچه هم نباید وابستگی داشته باشه چون خودش اذیت میشه.
واقعا برام عجیبه اینقدر ذهنت درگیر این قضیه شده!
برو باشگاهی کلاسی جایی خودتو سرگرم کن دوستای جدید پیدا کن.
لازم نیست اینقدر صمیمی بشی که از نبودش آسیب ببینی. تعادل داشته باش
عزیزم منم خیلی دوست نداشتم فقط یکی بود که خیلی رفت آمد داشتم دوست بچه گیم بود هم مدرسه ای بعد یه مدت شد عروس همسایه روبه رویی ما که خیلی رفت آمد داشتیم خونشون با ما ۲تا در فاصله داشت گذشت گذشت مادر من فوت کرد من موندم بابام چون تو خونه تنها بودم یکسره روز شب پیش من بود تا این که من ازدواج کردم اولش خوشحال خندون ولی هی رفته رفته من زنگ زدم اون جواب نداد من رفتم اون نیومد من همسرم مشهدی اومدیم از شهرستان مشهد ولی من زنگ زدم اون جواب نداد عروسیم دعوت کردم نیومد بچم بدنیا اومد کلی یه پیام بلند بالای تبریک فرستاد ولی زنگ نزدم بچم ۲ماه بود که پدرم فوت کرد فقط اومد در حد ۵دقیقه گفت خدا بیامرزه رفت که رفت حالا هر وقت میرم شهرستان میبینه منو میگه نمیایی طرف ما منم گفتم گفتم میترسم زنگ بزنم جواب ندی نه دیگه بهش زنگ زدم نه رفتم تمام
دندون لق باید کند آدم حسود زندگیت به باد میده بیخیال شو عزیزم
دقیقا مثلا میاد میپرسه چه خبر منه سادم البته نه مسائل خصوصی اما تعریف میکنم از زندگیم کارام بعد من میگم خب تو تعریف کن میگه هیچی سلامتی
عه😁
😑عجب چقد شباهت
گفتنش راحته که خیلی راحتی یکیو که مدت ها تو زندگیت بوده بزاری کنار من این جوری خیلی سخته برام خیلی خیلی سخت تما اگر به اون مرحله برسم که طاقتم تموم بشه واس همیشه میزارن طرفو کنار و دیگه حتی دلم نمیخواد ببینمش اما راجب زهرا هنوز به اون مرحله نرسیدم متاسفانه 😑
وقتی برای طرفت راحت باشه تو چرا خودت اذیت کنی
یعنی تولدشو تبریک نگم کادوش نگیرم ؟
اگه هنوز ب اون مرحله ک برات تموم شده باشه نرسیدی، در حدی ک برا تولدت انجام داد جبران کن ولی لازم نیست ادامه بدی
عزیزم نمیگم یه هو چون شاید نتونی ولی کم کم رابطتو باهاش قطع کن
آدمای سمی دورو برتو حذف کن
چیزی کم نیست تو زندگیت
شوهرتو داری که دوستت داره پسر ماهتو داری
خانواده خودت هستن و...
آدم حسود همینه نمیتونه خوشی بقیه رو ببینه
منم یه دوست صمیمی داشتم که بعد ازدواجم یه هو تغییر کرد
می‌گفت خوشحاله برام ولی مشخص بود که نیست
منم دیگه متوجه شده بودم کامل و به پیشنهاد همسرم باهاش قطع رابطه کردم و واقعا حالم بهتره
بعضی آدما نبودشون خیلی بیشتر از بودنشون برات فایده داره
مطمئن باش اگه ادامه بدی یه روز پشیمون میشی
سخت نبود براتون
بنظرمن این دوستت قشنگ واضح بهت حسادت میکنه درضمن میدونه تو تنهایی ودوستی نداری مخصوصاکه گله هم ازش کردی اینم میگه بزاربراش کلاس بزارم هروقتم فقط خودش خیلی بیکاربشه میادسمتت ازنظرمن باهرکی مثل خودش شماهم اصلابراتولدش تماسی نگیر که نگیر بعداگه خودش اومدسمتت وگله هم کردبگو عه اینقدردرگیربودم اصلایادم نبودوبپیچون وتماس نگیراگه خودش براش مهم بود و برگشت که اکی اگه ن توهم مثل خودش بلکه کمترم تماس بگیر
مگه چی باید بشه که به اون مرحله برسی! اینقدر فکرت مشغوله درگیری داری ناراحتی. حس بدی بهت میده، برات کافی نیست؟ چی باید بشه؟
چیزی که واضحه شما الویتش نیستی حالا به هر دلیلی دیگه نمیخواد با شما ارتباط بگیره. آدمها میان و میرن قرار نیست که تا ابد تو زندگیمون بمونن. بپذیر و باهاش کنار بیا.
چرا اوایل سخته
خیلیم سخته
چون سال ها باهاش خاطره داشتم، قبلش خیلی خوب بود همه چیزمون باهم بود
رفتو آمد خانوادگی داشتیم
خیلییییی صمیمی بودیم
ولی خودش سرد شد و در عین حال انکار میکرد
من متوجه بودم حسادت میکنه ولی به روش نمیاوردم، تازه خوشیامم بهش نمیگفتم ولی باز حسود بود😑
اما الان که نیست میفهمم چقدر نبودش حالمو بهتر کرده
دیگه بابت کاراشو حرفاش نمیشینم فکر کنم و حرص بخورم🤷🏻‍♀️
انقدر حسود بود که خودش اعتراف میکرد به رابطه پدرمادرش حسودی میکنه
و تا میرفت تو فکرشون بد بختا دعواشون میشد😑
ممکنه به زندگی شخصیت ضربه بزنه
از من میشنوی با کسی که حسوده بخاطر زندگی شخصیتم شده قطع رابطه کن
کلا رفاقتا دیگه مثل رفاقتای دوران مامانا نیست
آدما اکثرا ضربه میزنن بهم
منم چند ماه پیش یکی از دوستامو گذاشتم کنار اینقدر حالم خوب شد که نگو، راحت شدم از دستش. آرامش گرفتم.
خیلی حساس و زودرنج بود نظر میپرسید جواب میدادم بابت جوابم ناراحت میشد اصلا میموندم چی بگم چکار کنم که یوقت ناراحت نشه. مثل موش رو قالب صابون شده بودم 😄
گذاشتمش کنار راحت شدم.
دقیقا همینه
آدم بعدش میفهمه چه لطفی در حق خودش کرده😂
اینقدر درگیر خونه و زندگی و بچه هامم دیگه ظرفیت سابق رو ندارم تا ببینم چیزی داره اذیتم میکنه راحت میزارم کنار
سلام عزیزم
نه تولدشو تبریک بگو و نه کادو بگیر
آخه چرا میخوای باهمچین آدمی همچنان دوست باشی که براتو اصلا ارزش قائل نیست؟!
ولش کن کمتر بهش پیام بده و زنگ بزن
کم کم قطع رابطه کن
همچین دوستی بدرد نمی‌خورد
جون خودتم راحت میشه مطمئن باش
عزیزم آدما عوض میشن ب مرور
سعی کن با این قضیه کنار بیای

اگه میبینی خیلی تمایلی نداره مثل سابق باشین تو هم رهاش کن برو دنبال زندگیت و آدمای جدید
اینقدری اومده خونت وازش پذیرایی کردی که بهشم بدهکارنباشی بابت کادو پس خیلی راحت شماهم نادیده بگیرش و اصلا براتولدم بهش زنگ وپیامی نده اگه زمانی گله کردتوهم مثل خودش دلایل الکی بیار
همشو نخوندم ولی اول اخر شوهرت و زندگیت و بچت حال خودت مهمه
تامام
حس کردی حالت باهاش خوب نیست و خودشو دور میکنه
ولش کن
ازش فاصله بگیر چون اون مجرده بعدا خودش با تو مقایسه میکنه تو دلش خواه ناخواه و از طرفی از دید اونم بخوایم ببینیم یه مجرد نمیتونه یه مادرو درک بکنه مثلا تو میخای از شب بیداری برای بچه بگی اون نمیفهمه چیه اصلا تو میخای از غذا درست کردن و ریخت پاش خونه بگی کارای خونه تمومی نداره اون متوجه نمیشه و حتی تو دلشم بهت میخنده براش جذابیتی نداره یعنی
در انتها حالا که اون دور شده شمام ادامش بده و دنبال این نباش حالا من فعلا کادوش بگیرم آتو دستش ندم و فلان یهث قطع کن تموم بشه بره اگرم پیام داد زنک زد هررررر زمان بگو خوبیم شکر میگذره تو چه خبر همش بهش اطلاعاتت نده
سلام عزیزم بنظرم هیچ کس ارزش نداره که بخاطرش بخوای حال دل خودتو بد کنی براش بنظرم باهاکس مثل خودش باش اگه برای یکی زیادی باشی زیادی میشی منم تنهام کل بیستو چهارساعتو با انیا میگذرونم دوست دارم نه که ندارم ولی خب اصلا سالی دوازده ماه هم همو نمیبینیم حتی مریضم شدم نتونست بیاد البته اونم شوهر داره شوهرش ادم نرمالی نیس درک میکنم انتظار ندارم ازش کلا هرروزو همینجور میگذرونم 🥲 ولی خب چکار میشه کرد
بعد بنظرم بهتره رابطتتو با اینجور ادمی هم قطع کنی درسته تنها میشی ولی ارزش نداره حالتو بخاطر همچین ادمی بد کنی من میگم حاضرم تنها باشم ولی ادم سمی دورم نباشه اگه طرف رفتارش اوکی بود مثل خودش میشم نبودم هم همینجور
به نظرم سعی کن وابستگیتو کم کنی نه فقط به دوستت حتی نزدیکانت مثل همسر مادر و غیره چون وابستگی ادمو داغون میکنه با کوچیک ترین حرف یا رفتارشون بهم میریزی منم ادم وابسته ای بودم ولی دارم روی خودم کار میکنم
از ادم حسود هم باید دور موند
چون برای تولدت کادو گرفته مجبوری شما هم یه کادو بگیری و این که مثل خودش رفتار کن اگه نمیتونی هم حداقل سعی کن
سلام نیلو جان
من دوران دانشگاه یه دوست داشتم به قول شما همه چیمون باهم بود ما خانوادگی رفت و آمد داشتیم خریدامون تفریحامون
دانشگاه رفتن و برگشتنمون کافه رفتن و سینما و شهربازی و پارک و کتابخونه و.....اوووه تمام زندگیمون باهم بود
از صبح تا شب دانشگاه بودیم شبم ۴ ساعت اول تلفنی صحبت میکردیم بعد دوباره چت
دوباره ۶ صبح تماس میگرفتیم واسه هماهنگی
باهم کلی مسافرت رفتیم
همه جا و در هر زمان تو خوشی و ناخوشی باهم بودیم عین دوتا خواهر
من با اینکه نامزد بودم ولی رابطمو اصلا باهاش قطع نکردم همونجوری موندم
ولی بعدش ایشون ازدواج کرد
و روی سکه برگشت حتب عقدش دعوتمون نکرد

دیگه اون دوستی رو خاتمه دادم
الان حتی بهش فکرم نمیکنم ثانیه ای
و خب لازم نیست توی زندگیت حتما یه دوست داشته باشی عزیزدلم
من هم هیچ دوستی ندارم
چون یه دخترِ واقعا خوب ندیدم
چه دوران مدرسه چه دانشگاه
هرکسی ارزش دوستی رو نداره
بعد فکر کن صدتو میزاری از اونور ضربشم میخوری
بچسب به زندگی پسرت و پیشرفت و موفقیت🥰😍خیلی وقتها نداشتن همچین به ظاهر دوست هایی یه موفقیت بزرگه
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.

سوالات مشابه