Ooma
پرسش (1405/07/15):

مامانم اصلا برای خودش نمیزاره من حاملم

سلام مامانا
یه سوال خیلی عجیب دارم
این طبیعیه؟
من جمعه سزارین میشم
همه عمه هام و دور بری هامون تا منو می بینند میپرسند الا مامانم
که تو کل دوران نه گفته دکتر رفتی نه چی شد نه اصلا هیچی. انگار نه انگار
حتی ویارمم در نظر نداره هر چی خودش میاره باید خورد اصلا انگار من حامله نیستم سرتونو درد نیارم
دوتا بچه های کوچیک دیگرمم بابام گفت نگه میداره همون روز زایمان، الان میگه من کی گفتم؟
مامانم که هیچ اصلا برای خودش نمیزاره
بعد زایمان هم پیشم باشه هر چیزی که خودش تشخیص میده خوبه رو میاره هر چی میگم مادر من اینو دوس ندارم اصلا توجه نمیکنه ، بیشتر به ضررهای غذا واسه زردی توجه میکنه یا نون و چایی میاره یا سوپ و کمپوت خونگی
حرفم بزنی قهر میکنه یا میگه خوبی بهت نیومده کلا عصبی میشه شدید
من چه کنم واقعا؟
همیشه هم سرم شکستست چون حرفشو گوش نمیدم از نظرش.

شاید بخاطر بارداریت اعصابش خورد شده
دوتا داشتی سومی داری میاری حرصش گرفته
ولش کن بگو کمکی میگیرم
هم بچه هارو نگه داره
هم غذا درست کنه و بهت رسیدگی کنه
حقیقت یکی از دوستای من مامانش اصلا حال و حوصله نوه داری نداشت
بچه اولش که باردار شد کلی مامانش شماتتش کرد که به این زودی میخواستی چه کنی و من حوصله ندارم بچه تو تر و خشک کنم
با اینکه مامانش پیر هم نیست
بعدش که دومی باردار شد دیگه نیش و کنایه های مامانش و بی اهمیتی اش صد برابر شد
دیگه بحدی که بهش گفتم روز زایمان خودم میام پیشت نگران نباش
دیگه از آخر مامانش باهاش رفت و خلاصه چند روز هم خونه مامانش بود
شاید مادر شما هم چنین حسی داره متاسفانه
بقول دوستمون فوقش یه کمکی حالا از اقوام یانه کسی که بهش هزینه بدین بیارین
هم به خودت رسیدگی کنه هم بچه ها
البته احتمالا روز زایمان خودش دیگه بیاد و پیگیر بشه مثل مامان دوستم
سلام عزیزم مادرشوهرمن سر بچه اولم همه کاری برام کرد، سر این یکی هیچی، فقط دو سه روز رفتم خونه ش که اونم نتونستم تحمل کنم سریع برگشتم، بچه من ب شدت گریه میکرد و مادرم کلا پیشم بود ولی میدیدم که ب مادرم داره فشار میاد، به هر حال اونا هم اندازه خودشون توان دارن، شاید واقعا حوصله ندارن
سلام گلم ناراحت کننده س
اما شاید واقعا مامانت خسته شده چون پشت همه بچه هات و روش نمیشه بگه. میدونم از مادرت انتظار داری اما چون خواسته خودت بوده تمام تلاشتو کن حودت از پس خودت بربیای

به قول دوستان همراه بیمار بگیر
من ک خودم بچهامو نگه داشتم خونمون پیش مادرشوهرم ایناس گاهی کاردارمش میذارم پیشش یکی دوساعت وگرنه پیش خودمن نباید انتظار داشته باشی از کسی الان حوصله بچه خودشو نداره چ برسه نوه
البته شایدم من اشتبافکرمیکنم
ما همیشه از مادرا بت ساختیم. ولی وقتی بزرگتر میشیم میفهمیم اینجوریام نیست. همیشه قرار نیست ب دادمون برسن‌
منم همش تنها بودم. حتی واس ختنه پسرم گفتم بیا قشنگ گفت نمیتونم.
منم دیگ یاد گرفتم هیچی نخوام ازش.
دیگ اونام زندگی خودشون دارن.
مقایسه نکن‌ بعضی مادرا خودشون تا اخر عمر وقف بچه میکنن. بچه نگه میدارن دختر یا عروسشون میرن سرکار. بعضیام دوست ندارن سر پیری دوباره خونه نشین بشن.
سلام جانم من ین نی نی هاتو دیدم خیلی تند تند بچه دار شدی شاید بنده خدا خسته شده ولی نمیخواد چیزی بگه دلت بشکنه بنظرم اون به اندازه کافی برات زحمت کشیده قرار نیست بچه بزرگ کنیم تا اخر عمر دوباره بچه های بچه هامونو بزرگ کنیم که..
سن*
خدا فندقاتو حفظ کنه ولی وقتی انقدر زود زود بچه دار شدی طبیعیه که اطرافیانت خسته بشن
بنظره من وقتی باردار میشیم باید توانه خودمونو در نظر بگیریم ن توانه اطرافیان
بقیه هیچ وظیفه ای ندارن در قبال بچه هامون
جالبه اون وقتا که معلم بود، حوصله ما ودرس ما رو نداشت، الان ک بازنشسته باز حوصله نوه ها رو نداره..خونشون نباید چیزی و دست بزنن ک خراب شه..کلا شیطونی ممنوع
من سر همین کارمو ول کردم تدریس دانشگاهمو ول کردم موندم خودم نگهشون داشتم خونه...
ولی آخه پس کی؟
جالبه هیچ فامیلی هم نمیدونه چرا ؟
همه فک میکنن من ببخشید خر ازدواجم و شوهرم شدم موندم خونه مهد کودک باز کردم!
پای حرف بشه به ملت میگه بچه بیارید
وقتی خبر بچه دارشدن خدا خواسته ای سومی منو شنید تا ۶ ماه ک اون خونه بودیم پاشو خونمون نذاشت چراشو نمیدونم
آبروم پیش شوهرم رفته
مادر شوهر من کلاسش خیلی پایین تر از مامانمه پول نداره ولی یه دنیا عشق و یه در همیشه باز برای بچه ها و نوه هاش داره یبار بچم کلا جیشش کرد ولی بیشتر خندید و گفت خوش یمنه!
من همیشه کلاس خانوادمو پیش شوهرم میرم ولی ازین نظر هیچی برای گفتن ندارم
مامانه من میگه یدونه که بچه نمیشه یکی دیگ هم بیار
گفتم همینم تو کلید کردی بیار ولی نه یه شب از خوابت گذشتی نه یه رو گفتی من نگهش میدارم تو استراحت کن
همینم خدا برام نگه داره اولین و اخری بود برام
فقط اینو یاد گرفتم آدم نباید از کسی انتظار داشته و حق دخالت بده
روز
چقدر رک !
من غیر مستقیم بگم نمیگیرن
مستقیم بگمم ناراحت میشه شدیدا
یعنی همون دقیقه پا میشه میره
تهشم من میشم دختر بده
این تعریفی که از مادرت و مادرشوهرت کردی بازم میگی کلاسه مادرشوهرت پایین تر از مامانته🤦
👌🏻
سر اون یکی بچه هاتم همین بود موقع بارداری؟
تو خانوادمون بچم نوه ی اوله مامانم همش میگفت ینی میشه منم مادربزرگ بشم ب هرکی می‌رسید میگفت بهش بگین یه بچه بیاره خداشاهده از بیمارستان خودش گیر داد بیا خونمون رفتم تا چشم کار میکرد مامانم خواب بود😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
مامان من تو بیمارستانم خواب بود وقتی پیشم بود ولی من ناراحت نشدم چون واقعا خسته بود
با بچه هات خوبه؟
منم تجربه اولم بود. مامانم هیچ کار برام نکرده. با اینکه خیلی جوونه. تو بیمارستان که فقط با تخت کناری حرف می‌زد و خوراکی میخورد. بعدم بابام گیر داد من برم خونشون. روزا می‌خوابید که دارم میخوابم شبا بیدار باشم برای بچه ولی شبا هم قرص خواب میخورد می‌خوابید.
لیلا دیروز خونه ی مامانم بودم شام عمم اینا بودن اونجا
داداشم گفت بیا بریم خرید گفتم ماهسو چی
عمم و مامانم گفتم نبر بچه رو خودمون مواظبشیم
رفتیم و برگشتیم دیدیم رنگاشون پریده اصن یجوری
نگو مشغوله صحبت شدن پسرعمم اومد تو خونه بچه رو گرفت رفت مغازه مامانم اصن متوجه نشد یهو دیدن بچه خونه نیست رفتن تو حیاط و کوچه خیابون دنبال بچه
پسرعمم میگفت داشتم میرفتم گفتم زندایی منو ماهسو میریم
غذا شب اول گشنه خوابیدم رفت خوابید چیزی درست نکرد. فرداشم یه سوپی درست کرد که معدم ترش کرد کل اون یک هفته که اونجا بودم به هیچ چی نتونستم لب بزنم چیزیم درست نمیکرد.فقط کمپوت هایی که شوهرم می‌خرید رو میخوردم و یک شبم بابام گیر داد چی میخوری بخرم منم جوجه گفتم ولی نتونستم بخورم.
بعد دیگه اومدم خونه خودم و خدا از همسرم راضی باشه به محضی که می‌رسید خونه میچسبید به کارای خونه. هی برام ابمیوه طبیعی درست میکرد غذا سفارش میداد و کلی بهم می‌رسید.
عزیزم می‌دونم ناراحت کننده س اما پدر و مادر هیچ وظیفه ای در قبال نگه داری نوه ندارن اونایی هم که انجام میدن لطف میکنن ما خودمون کاهی حوصله خودمون هم نداریم چه برسه نوه
بچم از ۶ تا ۱۲ روزگیش تو بیمارستان برا زردی بستری بوده من و مامانم دوتایی بودیم نمیذاشتم بره میگفتم برو اتاق مادران بخواب خونه نرو😂 خواهرشوهر و مادرشوهرم تا میومدن از بچه ایراد میگرفتن باید حرص میخوردم دیگ برا همین نمیذاشتم بره ک مجبور نباشم ایرادای بچمو بشمارم😁
تازه من موقع ختنه پسرم گفتم بیاد چون تجربه ندارم کمکم کنه. زنگ زد به بابا و داداشم گفت الناز امروز مارو مهمون کرده باز ناهار و شام بیاین اینجا. بعدم اومد نشست رو مبل هی غیبت عمه هامو کرد و چایی خورد. من هی بدو بچه بغل کن هی بدو غذا درست کن
این حرفو خیییلی قبول دارمااا ولی همش به خودم میگم دخترم یه روزی مادر بشه صفر تا صده کارای خودشو بچشو خودم انجام میدم تا بچم فقط از اون دوران لذتش یادش بمونه
منم دقیقا همین حرف رو همش به خودم یاد آوری میکنم
عزیزم مادرتون حق داره برای خودش و زمانش خودش تصمیم بگیره .
ما خودمون مسئولیت تصمیمات خودمون رو باید به عهده بگیریم و حق گلایه نداریم.
اما از طرفی در زمانهایی که مادرتون نیاز به کمک داشته باشه شما هم میتونید در حد توان و علاقه‌تون کمک کنید . اینجوری ایشون هم حق ناراحت شدن و گلایه کردن ندارن.
به هر حال یه سری چیزا قرضه ، امروز من به کسی لطف میکنم مطمئنا فردا لطفم رو بهم برمیگردونه
😅😅😅😅😅 حواسش نبوده مشغول شام شده
منم دیگه برام درس شده، برای هیچ کاری دیگه بهش نمیگم. موقع سختی ها گریه میکنم ولی هر جور هست از پسش برمیام. و بعد که دیدم تونستم خوشحال میشم که ازش کمک نخواستم.
😅😅😅😅😅
در عوض به همون اندازه مهر ، محبت و احترامی که مادرشوهرتون میذاره رو بهشون برگردونید و کلاس خانواده‌تون رو به روشون نیارید
میدونی وقتی بچم ۱۴ روزش بود و تنهایی بردمش حموم بدون کمک با بی‌تجربگی واقعا برام عذاب آور بود
می‌گفت صحبت میکردیم یادم رفت😂😂😂
منم از این روزا داشتم یادمه خیلی که سخت میشد گریه میکردم و بعدش پس به کارام می‌رسیدم.
من ولی همسرم خیلی کمکم میکرد با اینکه اصلا تا حالا بچه نوزاد ندیده بود از نزدیک. ولی بهش توضیح میدادم و انجام می‌داد. تا 6 ماهگی با هم حمومش میکردیم. اون می‌گرفت من میشستم.
همسره من نهایت کمکش اینو بود ک بچه رو میپیچیدم تو حوله میبرد خشکش میکرد 😂
تا جایی که ازش اطاعت کنند
سر اولی اواخرش هوامو داشت یبار تو سیل رفت برام کله پاچه خرید
سر دومی کمتر..
سر سومی که می‌بینید اوضامو
من فک کنم خجالت میکشه یا میگه مردم چشم می‌کنند نمیدونم
ولی هر کس میپرسه هم میپیجونه
می‌پیچونه جنسیت و تاریخ و کلا ...
فک کنم مامانت از خودت خسته تره
بچه هات خیلی کوچک و پشت هم اند.
ان شاء الله بسلامتی زایمان کنی.
موافقم
منم خانواده شوهرم تو موصوع بچه دار شدنم خیلی همراهم بودن.
همیشه میگم مادرشوهرم کارایی برام کرده که جفت چشامم دراره بازم تا ابد بخاطر اونا ممنونشم.

واسه دختراش که خودشو آتیششش میزنه. خیلی خیلی خیلی دلسوزززه

خب مامانم اینجور نیس.
کاریم از دستم برنمیاد. فقط همون عشق و محبت رو برمیگردونم و حواسم هست که در اینده خانواده شوهرمن که هوای بچمو خواهند داشت.بی گدار به اب نمیزنم.
رفته رفته کمتر میشه😅
تو دلیت چیه؟
من مامانم نه ولی مادرشوهرم اینطوری کرد
با خودم میگفتم شاید نمیدونه که حاملم😕یجوری رفتار میکرد انگار اصلا نمیدونست
مامانم با مریضیش منو برد دو هفته خونشون نگه داشت
الانم هر کار ازدستش بربیاد میکنه با اینکه مریضه
سلام عزیزم ناراحت نباش گلم بالاخره اونا بچشونو بزرگ کردن دیگه الان تو سنین که دلشون شاید بخوادراحت باشن ما خودمون گاهی بچهامونم هستن ازیت میشیم چه برسه به مادرامون
من مادرم واقعا خیلی برام زحمت کشید اما مادرشوهرم حتی یه جوراب برام اب نکشید که بگم اره برای آنیا کاری کرده فقط میاد خونم میگه پای بچه یخه اینجور کن اونجور کن منم حرصم میگیره
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.

سوالات مشابه