Ooma
پرسش (1405/02/27):

وقت گذراندن با نوزاد

سلام وقت همگی بخیر ، میخواستم بدونم چجوری با نوزاد وقت میگذرونین ، چجوری به همه کاراتون میرسین ، مهمونی هم می‌دید ؟

سلام
قطعا نمیرسی همه کارای خونه رو انجام بدی در حد غذا پختن و خوردن و ظرف شستن.
من یادمه پسرم ۶ ماهش بود دو تا مهمونی بزرگ ۲۰ نفره دادم به فاصله دو هفته بعدش واکسن ۶ ماهگیشو زدم.
ولی الآن که دو تا شدن چون شاغل هم هستم خیلی وقت نمیکنم همه کارا رو انجام بدم
سلام به سختی هم مهمونی میدم هم مهمونی میرم🤣
برای مهمونی دادن حتما کمکی داشته باش نمیشه اصلا بچه زیر یکسال باید دم ب دقیقه دستت بهش باشه بعد یکسال حداقل یک ساعت دوساعتی بیشتر میخوابه خودش کمی بازی میکنه میتونه کسی ببرش بیرون‌پارکی جایی
سلام عزیزم
من برای دخترم همینجور راه میرفتم داستان میگفتم
یا کارهایی که انجام میدادم رو توضیح میدادم
کتاب میخونم
عروسک انگشتی داشتم بازی میکردیم
هنوزم انجام میدم
وقت غذا درست کردن براش توضیح میدادم
نمک زدم وای فکر کنم شور شد، بنظر خوشمزه شده، هانا هم دوست داره؟
دعوتی دادم سخت بود.
دخترم یک هفته به ۶ ماهگی بردمش اتاق خودش
و آموزش خواب دادم از ۴ ماهگی
همین الان هم ۸ می‌خوابه ۸ بیدار میشه.
رفلاکس شدید و حساسیت به پروتئین گاوی داشت برای همین خوابش خوب نبود
پس برای آرامش خودم نه میرفتم نه کسی اومد.
و خیلی بهتر بود برای من.
با توجه به شرایطت انتخاب کن عزیزم.
سلام گلم من تا یکسالگی دخترم مهمونی ندادم😁چون واقعا تنهایی نمیشه قطعا به کمکی احتیاج داری🫣
والا اهل کمکی گرفتن نیستم یعنی عادت دارم کارامو تنها انجام بدم . دخترمم بشدت بغلیه و باید همش تو دیدش باشم یا کنارش باشم فقط وقت میکنم غذا بپزم و به ظرفا و لباسا برسم میگن خونت تمیزه سخت میگیری ولی مهمونی دادن واقعا برام سخته چون باید کل روز و رو پا باشم ولی خوب ازم توقع دارن
وقتایی که خونه تنهاییم وقتی هی در رفت و آمد باشم و هی برم به کارم برسم و بیام پیشش غر غرو میشه بعد هرچی باهاش حرف میزنم اصلا توجه نمیکنه گریه میکنه
کی توقع داره؟
همه ،خواهرشوهر ها، فامیلای دور و نزدیک
ِ لقشون 😶
خودشون خودشونو دعوت کردن، چون روز دکترم بود نیومدن منتظرن دعوتشون کنم
گفتم شاید کسی راهکاری داره که کل انرژیک کشیده نشه چون دخترم شبا هم اصلا خوب نمی‌خوابه شبا هم خواب خوبی ندارم
آخه از بعد زایمان سرگیجه مونده روم گاهی از صبح تا فردا سرگیجه دارم
زهرا جان منم اهل کمکی گرفتن نیستم.
من اولویتم دخترم بود و هست.
خیلی جمع میکنم ولی همش بهم ریخته هست اوایل بخاطر کمبود خواب واقعا نمی‌تونستم خیلی کاهارو بکنم الان هم بخاطر سن دخترم که همش می‌ریزه.
من توقعات رو از دوش خودم برداشتم و اگر انتظار داشتن اهمیت ندادم
مادر شوهرم که خیلی انتظار داره ما میریم دیدنش.
اگر کسی از زنی که بچه کوچیک توقع داره باید به عقلش شک کرد.
زمان قدیم همه توی یه خونه بودن بچه هم تو کوچه
الان همه مسئولیت با مادره.

برای نینی هم که مدام پشت سرت هست بخاطر سنش هست.
من از آغوشی استفاده میکردم
شونه هام نابود شد
ولی انجام دادم
من تا ۲۲ ماهگی دخترم هم دخترم باهام هرجا تو خونه میرفتم دنبالم میومد. منم عادتش دادم جارو دستی براش خریدم باهام جارو می‌کنه.
یادمه راه نمی‌رفت لباس از تو ماشین لباسشویی در میورد می‌گفت اهه یعنی از دستم بگیر، من پهن میکردم
خشک که میشد از رو رخت آویز کمکم می‌کشید بعد من جمع میکردم.
الان ادویه غذا با دخترم هست. مخلوط کردن مواد با هاناست. لباس تا میکنم کمکم تا می‌کنه
حیاط کمکم می‌شوره.
انتظارم ازش در حد خودشه ولی می‌دونی نتیجه این کارها چی بود؟
اون روزی تو لگنش نشست جیش کرد خودش برد تو حیاط دم راه آب خالیش کرد شلنگ رو باز کرد شستش آورد گذاشت سر جاش.
خودش مسواک میزنه خمیردندان میزنه.
همینجوری با صبر تلویزیون دیدنش رو کنترل کردم.
و اصلا اضطراب نداره خجالتی نیست و خیلی راحت با همه ارتباط میگیره
بیهوشی بودی؟
منم اهل کمک گرفتن نیستم
ولی اتفاقا این یه بارو کمک بگیر
بگو شما بیاین از صبح من دست تنهام. دیگه خودشون دعوت کردن حداقل بیان ببینن نوزاد سخته که دیگه نیان😃
خیلی روش خوبیه فقط بقول شما صبر و حوصله میخواد چون بچه نمیتونه پاب پای ما باشه. حتما امتحان میکنم روزا تو خونه دوتایی که هستیم
نه دکتر رفتم گفت فشار روت زیاد بوده
والا فکر کن شب داشتم از کاراش و کارام میگفتم همه گفتن اخی خیلی سخته فردا دیدم بهم پیام داده فلان روز ما هماهنگ شدیم میایم خونتون من 🙄
یکی رو حداقل درگیر کن
خودت کارا رو کنی به نظر میاد که میتونی و راحته برات انجامش دیگه ولت نمیکنن
اره متاسفانه من مدلم این نیست که بزارم اونا هم کمکم کنن از خداشونه بگم بیان اما هرجا بشینن می‌خوام بگن منم خوشم نمیاد خودم کارامو میکنم تا اونا میان فقط خورده ریز میمونه ، اتفاقا چون همین کارو کردم انقد راحت برای خودشون هماهنگ می‌شن بعد دعوت...
دقیقا
دخترم سه ماهش بود یکی دیگه از خواهر شوهرام گفت روشو زمین ننداختم اون موقع باز می‌خوابید الان نمیشه
بعد من همیشه میبینم دوست دارن ب مادرشوهرم میگم بیا خونمون شما دونفرید باز آدم راحت تره هیچوقت نمیاد ولی تعداد سختته
الآنم که پیام گذاشتم والا عکس بگیرم ببینین تو چ حالتیم خندتون میگیره البته که همه تجربه کردن، سرگرم با دخترمم از سر و کولم بالاعه
خونه منم همینه
من میومدن میگفتن چرا جمع نمیکنی
از یه جا به بعد انگار فشار از اونا هم برداشته شد
دیگه خونه رو لیس نمیزنن
به شوهرت بگو کنسلشون کنه
یا اگه نمی‌تونه غذا از بیرون بگیره یا به خواهراش بگه خودشون بیان آماده کنن!
یوقتایی همسرم از سر کار اومده میبینه یه دستم بچه به بغل یه دستم به آشپزی.خونه پیش مادرشم گفته بااینحال توقع دارن مهمونی ده پانزده نفری بدم
اره دیگه باید از بیرون غذا بگیرم تنها راهش همینه
من دقیییقا همینم. کاری به کسی نمیدم
ولی بذار بیان و برن تعریف کنن. دیگه راحت میشی😃
من حتی نذاشتم خانواده شوهرم ک ۴ نفرن تا الان توقع کنن بیان مهمونی من بیشتر میرم همین ک میبینن پسرم شیطون نمیذاره هیچ کاری کنم براشون جا افتاده ک زیاد نیان شما رو نده خیلی دلشون. مهمونی میخواد بیان بپذن بخورن برن با بچه ۶ ماهه دست تنها امکان پذیرنیست ما هم این روزا رو گذرونیدم و میدونیم نهایت بشه ی غذا درست کرد و ب کاری بچه رسید
والا اصرار بقیه رو میبینم با خودم شک کردم گفتم لابد من دارم کم کاری میکنم البته خودم بدم نمیاد مهمون خونم بیاد ولی بخاطر رفلاکس دخترم،خواب بلبلیش که کوتاه کوتاهه.بغلی بودنش واقعا سخته و بااینکه خیلی غیر مستقیم گفتم از مهمون فعلا معذورم و از مشکلاتم با دخترم گفتم و میگم اونام میگن اخی سخته شب بیدار روزم بیدار بچم بغلی باز توقع کردن منم افتادم تو عذاب وجدان از رد کردنشون
خیلی رک بگو شرایطش رو ندارم.
من گفتم کسی هم نمرد
خانواده ها هم از هم نپاشیدن
کم کم کنار اومدن
😂😂 خیلی رک و واضح
اره دیگه
من باردار بودم بعد خیلی بد حال بودم من. بارداریم سخت بود
مادر شوهرم اینا گفتن میان پا شدم کارا رو کردم.
یک هفته بود منو شوهرم از کرونا نجات پیدا کرده بودیم
نتونسته بودم حیاط و بشورم یا خونه رو برق بندازم
در باز کردم دایی شوهرم و زن و بچه هم بودن.
غذا؟ برنج؟
زحمت نکشیده بودن که بگن
بعد شام اومدم حیاط رو بشورم. زندایی شوهرم اومد بیرون گفتم شرمنده مریض بودم حیاط نشستم کسی نگفته بود شما میای
بعدشم شوهرم به مادرش گفت
بعد من تو بارداری آروغ میزدم کل شهر می‌لرزید
اون شب خیلی سخت گذشت
من از حاملگی تا الان فقط یه بار عید خانواده همسرمو دعوت کردم اونم خیلی خسته شدم
همسرت رو درگیر کارا بکن از شب قبلش مجبورش کن بچه رو نگه داره یا خونه رو جاروبزنه و گردگیری کنه یا هر کاری که می‌دونی از دستش بر میاد
اگه خودت همه رو به عهده بگیری از پا میوفتی و میشه عادت واسه بقیه و حتی همسرت هم میگه خودت از پس مهمونی هم بر میای ولی کسی فشاری که روت هست رو نمیبینه اگه بتونی از خانواده همسرت هم کمک بخوای یا حتی بچه رو ببری پیششون بزاری عالی میشه
خیلی سخته که بی درد و بی درک باشن واقعا فهموندنش هم بهشون سخته
مال من طاقت نیاوردن من هیچ جا بی دعوت تا حالا نرفتم ، اما خونه من انگار رسم نیست بمونن تا دعوت بشن
اره من چون اکثرا کارا رو خودم انجام میدم و سعی کردم خونم تمیز باشه حالا شده سر سرکی ولی هرکس بیاد با خونه داغون رو به رو نمیشه همین توقعشونو حتی همسرمو بالا برده که وقتی خواهرش و بخاطر وقت دکتر رد کردم رفت تو هم بقول مادرم از روز اول درست می‌گفت الویتت همیشه بچه باشه من سعی کردم همه رو نگه دارم برای همین خیلی خسته تر از اونم که مهمونی بدم.عادتم ندارم کم بزارم .اما درستش همینه اگرم درک ندارن و توقع دارن باید حداقل همسرمو درگیر کنم
سلام عزیزم چه جور آموزش خواب دادید من دخترمو می‌زارم تو تختش تکون میدم نمیخابه باید حتما شیر بزارم دهنش تا بخوابه میشه راهنمایییم کنید ممنون
سلام عزیزم خوبی من دوره برداشتم ولی من از خواب بیدار میشد شیر میدادم آروغ و بعد چند دقیقه بازی اگر درست یادم باشه توی این سن ۳۰ تا ۴۵ دقیقه بازه بیداری بچه هاست
میذاشتم تخت اسباب بازی نرم بدون پرز و بدون خطر میدادم دستش
که بخوابه.
این سن چون اولشه باید مدارا کنی تا یاد بگیره
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.

سوالات مشابه