Ooma
پرسش (1405/02/03):

بالاخره ختنه شد پسرم

امروز، سوم اردیبهشت ۱۴۰۵، یکی از اون روزهاییه که تا آخر عمر توی قلبم می‌مونه...

پسرکم رو بردم مطب برای ختنه، به روش حلقه. از وقتی راه افتادیم، هزار جور فکر و خیال توی سرم بود، هی دلم می‌لرزید، هی زیر لب دعا می‌خوندم. اما اون... انگار نه انگار. مثل همیشه، آروم و مردونه. توی مطب، وقتی دکتر مشغول کارش بود، اصلاً گریه نکرد؛ چشم‌هاش خندون، دل منم کم‌کم آروم‌تر می‌شد. ته دلم می‌گفتم: «خدایا شکرت، چه قهرمانی دارم من...»

دکتر با حوصله کارش رو انجام داد، گفت: «فقط بی‌حسی حدود نیم ساعت اثر داره، بعدش ممکنه گریه کنه، مخصوصاً با اولین ادرار.» همون موقع توی دلم گفتم: «ای کاش می‌شد همه دردهاشو من بکشم، نه اون...»

وقتی برای اولین بار ادرار کرد، اون لحظه‌ای که از شدت سوزش و درد، با تمام وجودش گریه زد زیر گریه، انگار قلب من رو گذاشتن وسط مشت و فشار دادن... ده قطره استامینوفن بهش دادم، با دستای لرزون، با یه عالمه نگرانی و دعا که زودتر آروم بشه.
از ساعت چهار که ختنه شد تا حدود هفت، کم‌کم خسته شد، بدن کوچولوش از درد و بی‌حالی کلافه بود. آخر سر همون‌طور که گریه‌هاش آرام‌تر شد، توی بغلم خوابش برد...
این‌قدر درد داشت که حتی شیر هم نخورد، انگار اعتصاب کرده بود، انگار داشت می‌گفت: «مامان، من خسته‌ام، دیگه نمی‌کشم...»

به دلم می‌گفتم: «ای کاش می‌تونستم یه لحظه جاش باشم، این درد رو از تن کوچولوش بکشم بیرون...»
ولی در کنار همه‌ی این سختی‌ها، ته دلم یه آرامش بود؛ چون از دکترش راضی بودم، از اون دستای محکم و مطمئن. باور داشتم دستش شفا بخشه، همون دستی که خدا وسیله‌اش کرده تا پسرکم سالم و راحت‌تر بزرگ بشه.

امروز برای خیلی‌ها شاید یه روز عادی باشه؛
اما برای من، روزی بود که پسرم یه قدم کوچیک دیگه به سمت مرد شدنش برداشت، با اشک‌ها و لبخندهای خودش، با دلشوره‌ها و دعاهای من.
امروز رو توی قلبم قاب می‌کنم؛
سوم اردیبهشت ۱۴۰۵، روز ختنه‌ی پسرکم، روزی که هم دلم سوخت، هم به شجاعتش افتخار کردم، هم به خدا گفتم:
«شکر که تنش سالمه، شکر که کنارشم، شکر که این روز هم گذشت...» 🌱🕊️

عزیزم الهی بگردم
اولا مرد شدن کوچولوت مبارک
دوما نگران نباش این روزها خیلی زود میگذره
عزیزم ،خدارو شکر که این روزا هم گذشت ،واقعا بهشت زیر پای مادران است ،بزرگ میشه یادش میره مثل همه چیزایی که ما خودمون تو کوچیکی تجربه کردیمو یادمون نیست ،این مساله هم به خوبی و خوشی میگذره ،الهی همیشه سلامت و شاد باشه کنار پدر و مادرش😍
مبارک باشه عزیزم ، منم خیلی استرس ختنه پسر دومم رو داشتم چون اولی به تمام معنا اذیت شد، این بار بردم پیش دکتر هرمان مقدم، واقعا کارشون عالی بود.
بسلامتی عزیزم مبارکه 🥺😍❤️
ممنونم عزیزدلم 😘😘انشالله برای خودتم ب اسونی بگذره
فداتبشم عزیزم انشالله ب آسانی فارغ بشی گلم
ای جان مبارک پسرت .... اره واقعا قبلش استرس زا بود برام ب خوشی تموم شد
ممنونم فاطمه جانم
سلام عزیزم خداروشکر که تونستی این مرحله هم به خوبی بگذرونی
منم امروز صبح پسرمو ختنه کردم و بین تمام مادرای توی سالن وقتی بردنش توی اتاق اشکم سرازیر شد و بقیه اومدن دلداری دادن بهم
خیلی خیلی سخت بود واسم ففط خداروشکر که گذشت
عزیزدلممم آدم وقتی. یکی از استرس اش رفع میشه. سبک میشه خداروشکر که این مرحله و توهم گذروندی گریه هاش فقط تا امشب. امشبم مطمعن باش راحت میخابع صبحم اصلا درد ندارع
مهرسام فقط همون شب شدید گریه کرد پنج شیش بار ادرار ک کرد اصلا دیگ‌گریه نکردی راش از فرداش اوکی بود الآنم امروز فرداس ک حلقش بیوفتع
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.

سوالات مشابه