سلام من خیلی از صبح حالم خراب بود همش گریه زاری همش ناراحتی میکردم بعدشم که اومدم اوما برا بچه ها همه چیزو توضیح دادم و بد برداشت کردن خیلی توهین کردن که حالم بدتروبدترشد زنگ زدم به یکی از دوستای اومایی حسابی حرف زدم گریه کردم یکم خالی شدم،گذشت شوهرم از سرکاراومد منم ناراحت بودم فهمید ولی خیلی به روی خودش نیاورد بهم گفت میخوام به شوهر ابجیم بگم بیاد بریم هم بیکاره هم میایم خونه خودمون راحتیم منم هیچی نگفتم ولی همش بغضم میگرفت یهو گریه کردم که اومد هی قسم که چی شده چرا ناراحتی و فلان بالاخره برگشتم گفتم بابام میگه پولشو بدید اونم برگشت گفت ناراحتی ندارم که دستش تنگه و فلان و بهمان بعد شروع کرد به قسم خوردن که من خودم میخواستم بهش پول بدم بالاخره وقت میذاره و..... خلاصه که بچه ها من با پدرم و مادرم حرف نمیزنم دیگه فعلنا دلمو خیلی شکستن با حرفاشون من حالا خیلیاشو نگفتم به شوهرم فقط پولو گفتم اونم که اینجوری گفت بعدم گفت اصلا با اسنپ میرم و میاییم