Ooma
5 عامل مهمی که سلامت بانوان در جامعه را نشانه گرفته است.

قصه‌های کمتر شنیده‌شده از زخم‌های زنانه و آنچه در انزوا روانشان را می‌خورد. زخم‌های زنانه همیشه با سکوت آغاز می‌شوند. قصه‌هایی که کمتر گفته می‌شوند، اما در دل هر زن ایرانی ردی از آن‌ها پیدا می‌شود؛ در نگاه خسته مادرمان، در بغض فروخورده خواهرمان، یا حتی در لبخندهای ظاهراً آرام نسل ما. این زخم‌ها، حاصل فشارهای اجتماعی، خشونت‌های آشکار و پنهان، وابستگی‌ها و ناامنی‌های روزمره‌اند—زخم‌هایی که آرام و بی‌صدا در انزوای دل زنی مثل من و ما می‌نشینند و کم‌کم کسی را که می‌زاید، پرورش می‌دهد و زندگی را سرپا نگه می‌دارد، از درون می‌فرسایند.

زخم بی‌هویتی؛ گم شدن در نقش‌ها

نخستین زخم، زخم بی‌هویتی است. زن، درگیر «بایدهایی» می‌شود که دیگران برایش نوشته‌اند: باید زیبا باشد، باید مهربان باشد، باید قوی باشد و هیچ‌گاه از خستگی‌هایش سخنی نگوید. این سیاهه‌ی تمام‌نشدنی، در نهایت او را در میان نقش‌های بی‌پایان—زن، مادر، همسر، دختر و دلبر—کم‌کم از خود واقعی‌اش جدا می‌کند. به راستی چه کسی از او می‌پرسد: «خودِ تو چه می‌خواهی؟ چه چیزی تو را خوشحال می‌کند؟»

خشونت‌های آشکار و پنهان

بسیاری از زنان زخم‌هایی را حمل می‌کنند که با یک سیلی، یک هل دادن یا حتی آسیبی کوچک آغاز می‌شود. لحظه‌ای که در ناباوری و شوک سپری می‌شود و زن با خود می‌گوید: «شاید دیگر تکرار نشود.» اما این چرخه بارها تکرار می‌شود، و آرام‌آرام نه‌فقط بدن که روح زن را زخمی می‌کند.
خشونت اما همیشه فیزیکی نیست. خشونت روانی، زبانی و جنسی، دشمنی بی‌صدا اما ویرانگر است. کلمات تحقیر آمیز، عتاب‌ها و نگاه‌های بی‌اعتنا، مانند زهر در جان زن نفوذ می‌کنند. این زخم‌ها شاید دیده نشوند، اما عمیق و ماندگارند و در نهایت ریشه طراوت و عزت‌نفس زن را می‌خشکانند.

وابستگی اقتصادی؛ زنجیری ناپیدا

وابستگی مالی یکی از زخم‌های خاموش اما سنگین است. زنی که نتواند برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد، یا همیشه برای نیازهایش پاسخگو باشد، به‌ تدریج حس اختیار را از دست می‌دهد. ترس از آینده، ناتوانی در انتخاب‌های ساده و دغدغه‌ی تأمین هزینه‌ها، مانند باری سنگین بر شانه‌های او می‌افتند. این وضعیت، زن را از رویاها و رشد فردی‌اش دور می‌کند و حتی ممکن است او را وادار کند در روابط آسیب‌زا بماند، فقط برای زنده ماندن. 

خیابان‌های ناامن؛ ترسی که فرو نمی‌نشیند

خیابان‌ها برای بسیاری از زنان، نه محل آزادی که صحنه‌ای از اضطراب و تهدید است. نگاه‌های آزاردهنده، متلک‌ها، دست‌درازی‌ها و خبرهای تلخ خشونت خیابانی یا قتل‌های ناموسی، حس امنیت را از زن می‌گیرند. او احساس می‌کند هر قدم، میدان جنگی است برای حفظ حرمت و کرامت خود. ترس از مزاحمت یا خشونت باعث می‌شود حتی ساده‌ترین کارهای روزمره، برای زن با دلشوره همراه شود. این ناامنی مزمن، روان او را فرسوده می‌کند و حس اعتماد به جهان بیرون را از بین می‌برد.

فشار رسانه‌ها؛ آینه‌های دروغین

شبکه‌های اجتماعی، با تصویرهای پرزرق‌وبرق و دست‌نیافتنی، آینه‌ای دروغین مقابل زن می‌گذارند. او هر روز خود را با این تصویرهای ساختگی مقایسه می‌کند و کمی بیشتر از خودش فاصله می‌گیرد. این مقایسه‌های بی‌پایان، اعتمادبه‌نفس او را می‌خورند و باعث می‌شوند زن حس کند هرگز کافی نیست. در این رقابت ناعادلانه، ارزش‌های واقعی زندگی‌اش را فراموش می‌کند؛  و دیگر نمیتواند ببیند که زیبایی و کامل بودن، همان زندگی واقعی‌اش است، نه آنچه پشت صفحه‌هاست!

روایت‌های زنانه

آنچه در ادامه می خوانید روایت‌های آشنایی از زن‌های رنج کشیده اطراف خودمان است که هر کدام بخشی از حقیقت داستان جنسیت ما و اهمیت سلامت روان زنان را بازگو می‌کنند:

ویدا، ۳۵ ساله،مدیر پروژه و مادر:
«من همیشه سعی کردم از جون مایه بذارم. صبحا قبل همه از خواب بیدار می‌شم؛ برای بچه‌ها صبونه آماده می‌کنم، غذای شوهرم و بچه ها رو میزارم، خونه را مرتب می‌کنمو همزمان، ذهنم درگیر جلسه‌ایه که باید تو محل کار برگزار کنم. شبا، وقتی همه خوابن، هنوز فهرست کارهای فردا رو مرور می‌کنم. گاهی احساس می‌کنم هرگز وقت نمیشه واسه خودم زندگی کنم—دیگه از هیچی ذوق نمیکنم. به خدا یادم نمیاد آخرین باری که فقط برای دل خودم وقت گذاشتم کی بود!؟ همه میگن همه‌چیو عالی انجام میدی، اما تو درونم حس می‌کنم از هم پاشیدم!»

پروین، ۶۴ ساله،خانه دار:
« بعد رفتن بچه ها، من و رضا خیلی باهم حرف نمیزنیم، تو ایام اوایل ازدواجمون همیشه دست بزن داشت. هر هفته با تن و بدن کبود راهی خونه پدرم بودم. بچه ها که بزرگتر شدن هر روز با دعوا و بگو مگو صبحمون شروع میشد. الان که پا به سن گذاشته دیگه حرف نمیزنه.انگار من وجود ندارم. میشورم، میپزم، میزارم، انگار یه کلفت شدم. دیگه از کبودی خبر نیست اما کسی از دلم خبر نداره! همیشه با سیلی صورتمو سرخ نگه داشتم. فک می‌کردم اگه چیزی بگم همه چی بدتر می‌شه! نکنه تو همه این سالها تقصیر من بود؟!»

شیدا، ۲۹ ساله، به تازگی ازدواج کرده :
«هر روز که از خواب پا میشم اول میرم سراغ اینستاگرام. دست خودم نیست اگه چک نکنم حس میکنم یه چیزیم کمه! همیشه به خودم میگم خدایا مگه میشه انقدر همه بی‌نقصن.همه دماغها عمل، زندگیا لاکچری، شغل پردرآمد، مسافرتاشون به جا، پارتنرهاشون خرج کن، باشعور! از سر صبح حالم از خودم و زندگیم به هم میخوره! هر روز احساس میکنم هزار پله از بقیه عقب تر میفتم! هر روز دارم درجا میزنم تو این زندگی! انقدر اعتمادبه‌نفسمو از دست دادم که دیگه روم نمیشه بدون میک آپ تا سر کوچه برم حتی! احساس میکنم ازدواج ناموفقی داشتم..گاهی به این فک میکنم که اگه یه شوهر پولدار میکردم میتونستم زندگی اونجوری داشته باشم.»

مریم،۳۷ ساله، خانه دار:
««گاهی حس می‌کنم توی زندگی خودم همون دختربچه خونه بابام هستم که باید از باباش پول توجیبی میگرفت. همسرم همیشه می‌گه: «کار بیرون برای خانم سنگینه. زن باید کانون خانواده رو گرم کنه ومرد تامین مالی کنه» شاید از بیرون حرفش یه جور حمایت به نظر بیاد، ولی واقعیتش اینه که من برای خرید ساده‌ترین چیزها هم باید ازش پول بگیرم. این حس، آدم رو کوچیک می‌کنه، انگار هیچ‌وقت صاحب زندگی خودم نیستم. من این همه تحصیل کردم. حقمه که بتونم تو رشته خودم مشغول بشم وبه اندازه خودم درآمد داشته باشم اما میدونی چیه؟ میترسم اینکه اگه بیشتر برای کار کردن گیر بدم زندگیمو از دست بدم.»

غزل،۲۳ ساله، دانشجو:
«هر بار که از خونه بیرون می‌رم، دلم شور می‌زنه. نگرانم که کسی تو خیابون مزاحمم بشه یا یه موتوری بیاد به بدنم دست بزنه، از اون موقع که جریان کشته شدن اون دختره به خاطر گوشیش تو تاکسی اینترنتی اتفاق افتاده دیگه از عالم و آدم تو خیابون میترسم. این دلشوره‌ها باعث شده ترجیح بدم بدون اعضای خانوادم بیرون نرم، حتی اگر کاری مهم داشته باشم مجبورم به یه بهانه ای داداشم رو با خودم بکشونم بیرون. احساس می‌کنم خیلی روی نرو داداشم رفتم با این پنیک زدنام! همه مسخرم میکنن، یه بیرون رفتن دیگه برام شده آرزو!»

چرا روایتگری برای سلامت روان زنان اهمیت دارد؟

روایتگری برای زنان فقط گفتن یک داستان نیست؛ آغاز رهایی است. شنیده شدن، بار سنگین رنج را سبک‌تر می‌کند، چرخه سکوت و شرم را می‌شکند و به زن احساس ارزشمندی می‌دهد. روایتگری همچنین پلی است میان زنان؛ وقتی یکی سخن می‌گوید، دیگری در او بخشی از خود را می‌بیند و حس همبستگی، تنهایی روانی را می‌زداید.
به همین دلیل، در روان‌درمانی روایتگری به‌عنوان ابزاری درمانگر شناخته می‌شود. وقتی زن قصه‌اش را در فضایی امن تعریف می‌کند، ذهنش شروع به بازسازی خاطرات و معنابخشی دوباره می‌کند، و همین فرآیند جرقه‌ای برای شفا و بازگشت به خود واقعی است.

روان‌درمان؛ جایی برای التیام زخم‌های روان زنانه

اگر صدایی شبیه صدای خودت را میان داستان زندگی زنهای بالا یافتی، وقت آن رسیده که قصه‌های فروخورده‌ات را بازگو کنی. در روان درمان، حرف‌هایت نه قضاوت می‌شوند، نه نادیده انگاشته میشود. کلاف سردرگم زنانگی‌ات را روی میز می‌گذاری و آرام‌آرام می‌بینی که گره‌های فروخورده‌ات باز می‌شوند—نه به دست کسی دیگر، بلکه با دستان خودت، اما با همراهی روان‌درمانی که شانه‌به‌شانه تو می‌ایستد.
تا اولین گفت‌وگو دربزرگترین پلتفرم سلامت روان و روانشناسی،  فقط یک کلیک فاصله داری.این فرصت را از خودت دریغ نکن!

امتیاز مطلب: 100% 100