الوند و آسمان نوشتن این نامه صبح روز شنبه ساعت ده و بیست و هفت دقیقه ی پنجم اردیبهشت سال هزار و چهارصد پنج اتفاق افتاد.
زمانی که درد زایش کلمات استخوان مغزم را شکسته بود و تو الوند برای چنگ انداختن به آسمان به پای سمت راستم آویزان شده بودی و آسمان بارانی برای اینکه آبی بماند در آغوشم سنگر گرفته بود.
درست همان زمانی که بره های چرخ شده در همبستری با پیاز های نیم سوخته با آرزوی چریدن در علفزارها آبستن معنای جدیدی از زندگی بودند همان لحظه بود که این نامه با این جمله برای شما متولد شد
یک زن برای اینکه موفق شود باید یکی از این سه کلمه باشد مجرد ، معشوقه ، مطلقه
نمیدانم وقتی شما به این جمله رسیدید چه میکنید ؟ موافق این خط خطی های آشفته ی ذهن مادرتان هستید یا نه؟ اما حتم دارم پدرتان با شقیقه متورم از رگ های پیشانی و چشمانی تا حد ممکن باز و پره های بینی که تا جای ممکن کش آمده در حالی که یک زانویش را در بغلش جا داده و یک پایش را در زیر نشیمنگاهش گذاشته و سعی میکند منطقی ترین کلمات را روی خشمش سرپوش کند در حالی که تک تک استخوان های صورت و جمجمه اش از خشم سر می رود میگوید این حرف ها از اساس بی پایه است و زاییده ی ذهن زنیست که دارد گوشه ی آشپزخانه خاک میخورد
بعد مطمئنا سه یا چهار زنی که از قضا هم همسرند هم مادر هم موفق برای من قطار میکند و بعد وقتی سوت آخر مکالمات به صدا در آمد دستانم را می گیرد و می گوید مدرسه که باز شود اوضاع بهتر می شود بعد می رود روی تراس کنار قناری و شمعدانی ها و به سیگارش عمیق تر ، متفکرانه تر وشاید غمگین تر پک میزند و فکر میکند مقصر این افکار در هم برهم من خودش است .
اما او نمیداند او یکی از هزاران دلیلی است که من را به این فرضیه ی تلخ رسانده است.
مثلا فکر لک های قهوه ای که ته استکان های جهازم لم میدهند و چای بهار نارنج را رنگ پریده میکنند ، فکر سوسک های نیمه شب که با دهن کجی به مایع های ضدعفونی کننده پی شلختگی های من میگردند و تتمه ی زنانگی ام را با خود میبرند به فاضلاب های این شهر ،فکر شوری غذاهای این دستان بی نمک که مدت ها می شود سوژه ی زنانی که خوب شور می اندازند ، فکر رخت های چرک خورده ته حمام که بین خستگی ها روز مردگی مچاله می شوند ، فکر اینکه کیک هویچم مثل زندگی ،چه در خودش کم دارد که بعد از رسیدن بادش میخوابد و وا می رود .
همه ی این فکر ها نمیگذارد که خوب فکر کنم.
بعد میگویم گور پدر این اراجیف ذهنی چه عایدی دارد این خانه داری
بعد فکر میکنم بهتر است بروم به مغازه ی زیبایی و نقد و نسیه کمی زیبایی بخرم مثلا این موهای سیاه بخت که نمیدانم در پی روسفیدی چه کسی هستند را رنگشان کنم و جای قناری بفروشمشان .
یا قامتم را بیندازم روی پاشنه های بلند تر ، آشیل نیست که بکشد مرا
نهایت کمرم صاف نخواهد شد اینطور شاید بشوم شبیه زنان مجله ی وگ .همان قدر زیبا همانقدر فریبنده همانقدر خواستنی
بعد فکر میکنم اگر چنین کنم مبادا در و همسایه ها به گوش مادرم برسانند و او ناراضی باشد و سر نمازهایش کمتر دعایم کند که زن زندگی نبودم که بجای اینکه به فکر آرامش خانواده باشم رفتم پی فریبندگی ، بعد سینه چنگ بزند که چنین و چنان بزرگت نکردم
تو باید زن باشی . دستمال به دست خانواده . که آنها هی گند بزنند و تو پاک کنی ولی تو خود چنین نباش که زن باید نماد درایت و هوش باشد نماد سادگی.
یا مثلا همان عمه ی تان که سعی میکند خدا را در حوزه بشناسد ، پشت تلفن نمیدانم به چه کسی علم زن بودن یاد میداد
میگفت :او مرد است ، گاهی اوقات عصبی می شود تو اما فهم پیشه کن و خشمت را چای هل دار کن و بگذار تا دم بکشد که وقتی وقت هم خوابگی رسید حرفت را با آرامش بگویی .
با خودم گفتم اینطور این خشم ها که کم کم انبار میشود ته گلو و خاک خورده میکند روحش را. بعد فکر کردم خب خاک خورده شود. زن ها همان طور که مادرم گفت بلدند چطور دستمال به دست بگیرند بیفتند به جان خانه یشان حتما با همان دستمال هم وقتی تمام خانه خواب هستند می روند یک جای گرم جایی که چشم اهالی خانه بهشان نیفتد و غم هایشان را پاک می کنند .
میدانید آخر زن نباید غمین باشد . غم که داشته باشد آینه ها غبار میگیرند و دیگر بوی زعفران قیمه ها در خانه نمیپیچد . باید غم را بگذارد لای روسری بیندازد ته صندوقچه که مبادا بی هوا بپرد بیرون و احوال خانه را دگرگون کند . فرقی هم ندارد این اندوه چنگ در کجای قلبت می اندازد. زن اما باید زود سرپا شود که عشق از تا نیفتد و رخت خواب مشترک سرد نشود که اگر یخ کند میتواند چهار زن دیگر جای او باشند.
بعد فکر میکنم در هیچ کجای این آشفته بازار ذهن مادر نبودم پختن غذا و رفو کردن این قامت از تک و تا افتاده و زن بودن برای پدرتان چه دخلی به بزرگکردن شما دارد .
در کنار همه این فکر های سردرگم اول باید مادر شما باشم که بهشت را ارزان بخرم و بیندازم زیر پاهایم.
بزرگ کردن شما باید جدا از هر چیزی باشد ورای هر چیزی باشد که شیشه هستید در این سنگلاخ زندگی.
این سنگلاخ زندگی .
باید آهسته در آغوش بکشم تان که خدای نکرده ترک برندارید .
عزیزانم ، مادر بودن ورای فهم هر ناسره ای هست بدیهی ترین کارهای امروز شما چین و چروک و موهای سفید امروز من هست .
آه امان از این کلاف سرگردان فکر که وقتی گم میشود دیگر نمیدانی باید از کجا پیدایش کنی که خدای نکرده نیفتد پی خرخره ات که خفه ات نکند.
اما این کلاف گم شده چون عنکوبت هر لحظه تار میندازد که پود هایم را بهم ببافد کاش نبودند.
اینطور شاید میتوانستم بهتر بخوانم ، بهتر بنویسم بهتر زندگی کنم کنم و انقدر چون طفل دوان در پی گنجشک رمیده دنبال هر افکار مالیخولیایی ندوم .
البته فکر کنم این خاصیت زنانه است که پی همه چی بدوند . کجای تاریخ مردها اینگونه بودند کجا این همه دویدند کجا
پی زیبایی، آرامش ، مذهب ، سنت، مدرنیته دویدند آنها فقط پی زنان میدوند بعد که با شعر به دستشان آوردند مینشینند یک گوشه منطق میخوانند .
پسرکم، تو چنین نباش تو بعد رسیدن همچنان شعر بخوان که این تندیس زیبایی و حسرت با دوچیز زنده است شعر و عشق
مچ مادرتان را بگیرید ؟ مادرتان این زن مسکوت مسکون گاهی عجیب نقش قربانی به خود میگیرد که وقت سلاخی کردن راحت تر بتواند رد خون را از دامنش پاک کند .
رد خون واقعیت را ... شاید بعد ها که همه چیز آرام تر شد این حرف که مرد ها یک گوشه میشنند صدق کند اما امروز در تاریخ هفده اردیبهشت ۱۴۰۵ سندیت ندارد.
مردهای این خاک خون خورده این روزها بعد از رسیدن نمینشینند ، می ایستند که نفس چاق کنند که تازه شروع کنند به دویدن
که نان بیاورند از سرزمینی که گندم هایش را کلاغ ها به تاراج بردند و مترسک ها در جالیزها تنها نظاره گراند .
نظاره گر این مزرعه ی آفت زده . که خون میخورد و بار مرگ میده .
شاید توقع من از این سربازان زیاد هست . کسی که هر روز پی دو دوتا چهارتا هست که کم نیاورد که از بعضی چیزها بزند که از بعضی چیزها نزد توقع شعر خواندن عملی است بس عبث و بیهوده.
این فکر ها مالیخولیایی بس که ریشه دوانده اند دارد گلدان سرم را می شکند . باید بروم
بروم لباس هارو بشورم . زیر سماور را آتش کنم ، آب لپه هارا عوض کنم که نفخ نیندازد . باید بروم از دست فروش های شهر سرخی ماتیک کرایه کنم . باید دستمال بگیرم بیفتم به جان خانه .چه زن بی فکری هستم . چقدر کار دارم و چقدر الکی کلمه خرج این نامه کردم .
شاید دیگران راست گفته اند من اصلا زن نیستم ...
پرسش (1405/08/13):
نامه ی دوم به الوند و آسمان
818
91
1 روز قبل
سوال کننده
14
1 روز قبل
❤mahur❤ ❤mahak❤
خیلی خوب بود🥺🥺🥺🥺حتما پیج بزن نوشته هاتو بذار
2
1 روز قبل
نیلو آبی
عزیزم قلمت خیلی دلنشنین و قشنگه
2
1 روز قبل
m.h. 👶
بسیار بسیار زیبا بود
2
1 روز قبل
نبات بانو
خیلی عالی بود
قلمتون قوی و دلنشینه🥹😍
قلمتون قوی و دلنشینه🥹😍
1
1 روز قبل
Somi kord
بغض کردم🥹😭
1
1 روز قبل
Somi kord
عالی بودی عزیزم 💐
1
1 روز قبل
ela z
وای خدا من هیچ وقت حوصله ی خوندن متن بلندندارم ولی همون ابتدا خوندم نتونستم بیخیال بشم تا اخر ادامه دادم آفرین به توبانو 👍
1
1 روز قبل
Faezeh k
سلام گلم واقعا عالی بود🥺❤
ذهنم رویایی شد خیلی به دلم نشست🥺🌹
تصور زیبایی بود برای من😊
ذهنم رویایی شد خیلی به دلم نشست🥺🌹
تصور زیبایی بود برای من😊
1
1 روز قبل
مهناز ❤
چقد زیبا و دلنشین ❤️❤️❤️
1
1 روز قبل
fatemeh امید به خدا😍
عزیزم چقد دلنشین بود و محو خوندن جوری بود که خودم رو داخل این نامه حس کردم دمتگرم واقعا
من درکی از مادر بودن ندارم
ولی وقتی نامه شمارو خوندم چقد بهم چسبید حس کردم خودم دارم قربون صدقه بچههام میرم حس کردم خودم دارم بهشون یاد میدم چکار کنن🥲
بغضم گرفت🥺
سالم باشن بچه هات عزیزم 🥰❤️
من درکی از مادر بودن ندارم
ولی وقتی نامه شمارو خوندم چقد بهم چسبید حس کردم خودم دارم قربون صدقه بچههام میرم حس کردم خودم دارم بهشون یاد میدم چکار کنن🥲
بغضم گرفت🥺
سالم باشن بچه هات عزیزم 🥰❤️
1
1 روز قبل
fatemeh امید به خدا😍
من برم اولیشم بخونم🥰💔
1
1 روز قبل
Fatima ♥️
فوق العاده بود عزیزم 👍چقدر زیبا نوشتی، قلمت پایدار دوست عزیز ❤️
2
1 روز قبل
❤mahur❤ ❤mahak❤
بزودی قسمتت شه قشنگم
0
1 روز قبل
مامان هانا❤ ☆☆
چقد قشنگ نوشتی
خیلی عالی بود
خیلی عالی بود
0
1 روز قبل
سوال کننده
ممنون از شما❤️
0
1 روز قبل
سوال کننده
ممنون❤️
0
1 روز قبل
سوال کننده
🙏❤️😘
0
1 روز قبل
سوال کننده
❤️🙏
0
1 روز قبل
سوال کننده
❤️🙏
0
1 روز قبل
سوال کننده
❤️🙏
0
1 روز قبل
سوال کننده
ممنون ❤️🙏
1
1 روز قبل
سوال کننده
ممنون🙏❤️
0
1 روز قبل
سوال کننده
🙏❤️
0
1 روز قبل
سوال کننده
ممنون عزیزم ، آن شاء الله به زودی مامان بشید❤️🙏😘
0
1 روز قبل
سوال کننده
🙏😘❤️
1
1 روز قبل
سوال کننده
😘❤️🙏
0
1 روز قبل
سوال کننده
ممنون از همه ی شما عزیزان که وقت گذاشتید و این نامه رو خوندید❤️🙏
1
1 روز قبل
raziyeh🔻 💫
واقعا لذت بردم❤️❤️❤️🌹
1
1 روز قبل
سمیرا سرو
چقققد قشنگ بود و دلنشین 😍😍
بعد مدتها متن زیبایی خوندم و به دلم نشست ❤️😘
قلمتون مانا دوست عزیز 🙏❤️
بعد مدتها متن زیبایی خوندم و به دلم نشست ❤️😘
قلمتون مانا دوست عزیز 🙏❤️
1
1 روز قبل
fatemeh امید به خدا😍
فداتشم آزی جان ممنون❤️😘
0
1 روز قبل
fatemeh امید به خدا😍
ممنون عزیزدلم امید به خدا ❤️
حس مادر شدن با نوشته های شما در من نهادینه شده و از امروز به بعد هرروز با این حس زندگی میکنم تا خدا به حقیقت برسونش🥺❤️
حس مادر شدن با نوشته های شما در من نهادینه شده و از امروز به بعد هرروز با این حس زندگی میکنم تا خدا به حقیقت برسونش🥺❤️
1
1 روز قبل
مینا ...
چقد قشنگ نوشتی کاش الان خواهرم کنارم بود میدادم بخونه اش تا بیاد لابلای تاپیک ها گمش میکنم😩
1
1 روز قبل
پری خانم
قلمت خیلی زیبا و دلنشین
چقدر هر جمله اش رو تجربه کردیم 🫠
چقدر هر جمله اش رو تجربه کردیم 🫠
0
1 روز قبل
پری خانم
اون بالا تایپیک پیام جدید را اعلان کن رو بزن تا گمش نکنی
0
1 روز قبل
مینا ...
خب بازم فقط در صورتی ک پیام جدید بیاد میشه دیدش والا دیگ نمیشه پیداش کرد که
0
1 روز قبل
پری خانم
پیام هم نیاد این تایپیک میره جز اعلان های من
اون آخرین پرسش ها رونزن
بالا اعلان های من بزن برات میاره
اون آخرین پرسش ها رونزن
بالا اعلان های من بزن برات میاره
1
1 روز قبل
m.h. 👶
مامان الوند و آسمان جان می تونم بپرسم رشته تون چی بوده؟ و چی درس میدید؟
0
حدود 23 ساعت قبل
سوال کننده
🙏❤️😘
1
حدود 22 ساعت قبل
سحر اقائی
عالی عزیزم
0
حدود 22 ساعت قبل
سوال کننده
ممنون از لطفتون🙏
1
حدود 22 ساعت قبل
سوال کننده
😍😍😍🥺🥺🥺
0
حدود 22 ساعت قبل
سوال کننده
عزیزم🙏😍
0
حدود 22 ساعت قبل
سوال کننده
🙏❤️
0
حدود 22 ساعت قبل
سوال کننده
عزیزم دبیر ادبیات هستم 🙏
0
حدود 22 ساعت قبل
سوال کننده
🙏❤️
1
حدود 21 ساعت قبل
m.h. 👶
بسیار عالی، خوشبحال دانش آموزاتون❤️
0
حدود 18 ساعت قبل
سوال کننده
❤️🙏😍
1
حدود 15 ساعت قبل
Feri 🙃🤩☹️
@مامان الوند و آسمان ❤️
نوشته هات عالیی و بی نظیر مثه همیشه🤩😍
نوشته هات عالیی و بی نظیر مثه همیشه🤩😍
0
حدود 6 ساعت قبل
سوال کننده
😘😘😘😘
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.


