Ooma
پرسش (1405/04/29):

خانومای عزیز کسی تجربه داشته طبقه بالای خانواده شوهر زندگی کنه

ممنون میشم از تجربیاتتون برام بگید اقنکه واقعا سخته طبقه بالای مادرشوهر زندگی کرد؟خیلی میترسم برم کلا زندگیم بهم بریزه

سلام خانومای گل لطفا تجربه هاتونو بگید که من یه تصمیم جدی بگیرم
ما دوساله ازدواج کردیم و خوزستانه خونمون کار شوهرم اینجاست ولی شوهرم میگه بریم‌شیراز اونجا خونه داریم دادیمش اجاره طبقه پایین مادرشوهرمه و برادرشوهرم و زن و بچشم پیشش زندگی میکنن ولی من این دوری و خیلی بیشتر دوس دارم میترسم برم اونجا نزدیکشون
خیلی بامن خوبن همشون منو دوس دارن ولی من میگم چون ازشون دورم اینجوریه برم طبقه بالاشون نزدیکشون باشم دخالتا زیاد میشه دلخوری همه چی پیش میاد شوهر منم فوق العاده ادم احساسیه اینجوری نیست رابطه رو بگی کم کنیم نزدیک باشه مدام میخواد که رفت و امد کنه
من هی به شوهرم میگم ن همینجا بمونیم فعلا بچمون ۳چهارسالش بشه بعد بریم اونجا که بتونیم‌یکم قسط و بدهیامونو سبک کنیم و یچی داشته باشیم بریم ولی دیگه میگه اذیتم خسته شدم ازاینجا و میخوام بریم‌شیراز خیلی استرس گرفتم،من میگم طبقه بالارو بدیم اجاره خودمون بریم یجا دیگه خونه بگیریم همون شیراز ولی میگه دیگه حوصله اجاره نشینب و ندارم هم اینکه خونمون نوساز بود مستاجرا ک اومدن توش کلا زدن داغونش کردن میگه بریم توش خودمون زندگی کنیم
سلام عزیزم
وقتت بخیر
ببین به اخلاقیات و حریم زندگی خودتون و خانواده همسرتون بستگی داره
ولی در کل زندگی در کنار خانواده همسر یا حتی خانواده خود ادم محدودیت هایی داره قطعا
من با خانواده خودم تو یه ساختمون هستیم
از لحاظ بچه داری و کمک حال بودن ب شدت پدر و مادرم کمک حالمون هستن
ولی خب یه سری محدودیت ها هم هست
من چون تجربه ۵ سال زندگی تو یه ساختمون مستقل داشتم همیشه نظرم اینه که نباید در کنار خانواده ها زندگی کرد
ولی این فقط نظر و تجربه منه
مثلا من دوست ندارم مادرم یا زن داداشم خیلی از مسائل مربوط ب زندگیمو بدونن
اما خواه ناخواه چون کنار همیم متوجه میشن
منم دقیقا دوساله ک اینجام درسته غریبم تنهام هیچکسو اینجا ندارم ولی واقعا خوشبختم ن کسی تو کارم دخالت میکنه ن حرفی میشنوم زندگیم خیلی خوبه بدون مشکل ولی میرم مثلا خونه مادرشوهرم یکی دوهفته میمونم بلاخره یا اون یچی میگه من ب شوهرم میگم شوهرم گلگب میکنه ک چرا به زنم اینجوری گفتی یچی میشه یه ناراحتی پیش میاد ولی اینجوری ماهی یبار میریم خیلیم احتراممون میکنن چقد دوسمون دارن هیچکسم از زندگیم خبر نداره چی دارم چی ندارم چیکار میکنم
یا مثلا یه ناراحتی بین خودم و همسرم یا خودم و بچم پیش بیاد قطعا بابت بی حوصلگی و قیافه ناراحت من متوجه میشن خ
خیلی خیلی دلایل دیگه هست
تا یک ماه میتونم برات صحبت کنم 😬
من خیلی میترسم از اینکه کسی دخالت کنه تو زندگیم یا محدودیت داشته باشم یا هی بپرسن ازم ک کجا بودین کجا رفتین هی بیان دم و دیقه خونم مدام از همه چیم با خبر باشن
پس ب نظرم اصلا نزدیک بهشون زندگی نکن
اذیت میشی
زندگی در کنار خانواده ها این چیزا رو داره متاسفانه
آفرین همین،شاید با شوهرت یه بحثی داری شاید اصلا دعوات شد چه میدونم هزارتا چیز دیگه سریع با خبر بشن از همه چیز،شوهر منم خیلی احساسیه بریم اونجا هردیقه خونه یه داداشه یا آجیشه یا مامانشه
دقیقااا این بدیای زندگی کنار همه
به نظرم از اول هرجور رفتار کنی همون میشه عادت بستگی ب خودت داره از همین اول قانون خودتو داشته باش،زیاد بری پایین میشه عادت هرجا رفتی خبر بدی میشه عادت چند وقت دیگه انجامشون ندی باعث اختلاف میشه حد و مرز رو از روز اول رعایت کن
حقیقتا بیشتر ترس من ازاینه ولی اینو هیچوقت مطرح نکردم پیش هیچکس،اینکه مادرشوهرم تنهاست چندین ساله برادرشوهرم و زن و بچش پیشش زندگی میکنن چون یه خونه بزرگه با سه تا خواب اونم تنها دیگه اینام خونه ندارن اونجا زندگی میکنن ولی دیگه میگن بریم خونه بخریم یه شهر دیگه یعنی مادرشوهرم تنها بمونه و قطعا منی که نزدیکشم و طبقه بالاشم کل کاراش و مسئولیتاش میفته گردن من شوهر منم پسر کوچیک خانوادست دیگه هربار باید بگن شما نزدیکین ببرینش دکتر یا فلان جا یا براش غذا بپزین مهمون بیاد یا بچه هاش بیاد کلا باید من برم کارارو بکنم دیگه همه چی میفته گردن من
عزیزم بهترین خانواده هم باشید بازم مشکل ایجاد خواهد شد اون واحد رو اجاره بدن یا بفروشن شما با پولش جای دیگه زندگی کن یا همون جای خودتون باشید
نگاه طبق چیزی که میبینم میدونم که تو زندگی منم هست مثلا ما برا طبقه بالا مستاجر میاریم پمپ آب پایینه بعد یه پله از پایین میخوره میفته تو بالکن طبقه بالا ولی در اصلی از کوچه پشتیه دیدم مثلا میرن با طبقه بالایی میان رفت و امد میکنن حتی با اون مستاجر ما بریم اونجا ک دیگه هیچی هر دیقه میان شک نکن،مخصوصا مادرشوهرم هی میاد مثلا بعضی وقتا بمن میگه رفتی خونه بابات چی اوردی و اینا نزدیک باشم توقع داره هرچی ک دارم به خواهرشوهرم و برادرشوهرامم بدم،یا یه مراسم‌یا عروسی باشه ما باید بریم مادرشوهرمم ببریم دیگه مجبوریم
ولی متاسفانه شوهرم اینارو نمیدونه میگه بریم اونجا بچمون تو یه شهر خوب بزرگ شه به خانواده ها نزدیک تر باشیم و آب وهوای اونجا بهتره اینجا بده ولی من حاضرم اینجا تنهایی بکشم تا بخوام همش استرس داشته باشم و اعصابم خورد باشه
منم همین پیشنهادو میدم میگم طبقه بالارو بفروشیم یجای دیگه خونه بگیریم ولی همسرم میگه فعلا بریم اونجا زندگی کنیم بعدا بخریم،من بچمونو بهونه میکنم میگم ازاون شهرک تا توشهر شیراز فاصله هست بخواد یه کلاسی بره و بیاد چی اذیته میگه خودم ک میرم سرکار میبرمش میارمش،من میگم بریم حداقل خونه اجاره کنیم میگه خب خونه خودمونو خراب میکنن مستاجرا،طبقه بالا فعلا کنتور برقشون یکیه میگن نفروشیم تا جداش کنیم اجازه جدا شدن نمیدن باید ۱۰۰ملیون بدی اونم شاید جداش کنن
از یطرف میگم بزار بریم ببینه ک مشکلات زیاد میشه خودش به این نتیجه برسه ک داریم اذیت میشیم بریم خونه بگیریم ولی باز میگم میدونم رفتیم تو خونه خودمون دیگه عمرا دربیایم تا ابد همونجاییم،خونمون خیلی باصفاست یه بالکن خیلی بزدگ داره همه جا پیداست خونمون بزرگ نوساز خودمم وسوسه میشم برم ولی باز میترسم
سلام من با مادرشوهر همسایه دیوار به دیوار هستیم اصلا کاری به کار هم نداریم تازه کلی هم کمک حال هم هستیم.
دیوار وسط یکی هست که ی‌در وسط گذاشتیم که برا رفت و امد به خونه هم راحت باشیم.
مادرشوهرم که اصلا خونه ما نمیاد تا وقتی دعوتش کنم ولی من همیشه خونه اون هستم😁😁
نگاه من خیلی دلنازکم یچی میگن سریع ناراحت میشم ولی به شوهرم سعی میکنم نگم چون بهشم بگم نگو میره مثلا به آجیش میگه آجی مامانم نباید به زنم اینجوری میگفت و فلان خب اونم قطعا طرف مامانشو میگیره میگه مامان تو چیکار داری به زنش این حرفو میزنی ک ناراحت شه بره به شوهرش بگه مثلا فکر میکنن من عمدا گفتم ک رابطشونو خراب کنم در حالیکه ک قبلا چون ناراحت میشدم براش حرف میزدم اونم از ناراحتی من ناراحت میشد،ساده هست شوهر من میگه ن آجیم تورو خیلی دوس داره بهش بگم مامان ناراحتت کرده یطوری بهش میفهمونه‌ک نباید این حرفو میزده میگم هرچیم ک منو دوس داشته باشه قطعا مامانشو بیشتر دوس داره اینجوری راجبه من فکر بد میکنه
خیلی خوبه،ولی من خیلی ترس دارم شایدم من بزرگش میکنم برم اونجا اینقدرم ک فکر میکنم بد نباشه،ولی تو این دوسال ک اینجام واقعا زندگیم عالیه بخاطر همین از نزدیکی و حرف میترسم
وای 😂یهو یکی درو وا میکنه میره اون ور😂
حس میکنم همیشه باید آماده باش باشی توی خونه من گاها میبینی حال ندارم حالم خوب نیس خونه به شدت بهم ریختس منم دراز کشیدم فک کن یهو درو بزنه بیاد داخل😂😂
همیشه خدا باید جمع جور باشی تا حدودی بالاخره
اگه ورود و خروجتون جداس که مشکلی پیش نمیاد ممکنه ماه به ماهم همو نبینید همه چی به خودتون بستگی داره
من بالا خانواده شوهرم زندگی کردم تو یه حیاط پیش هم من زیاد نمیرفتم کاری هم به کار هم نداشتیم کی میاد کی میره کجا میریم کجا نمیریم وقتی خونه خودته به نظرم کرایه نشینی بری تو این وضعیت ظلمه خیلی سخت میشه برو خونه خودت ولی دور و دوستی باش
من هیچوقت این پیش نیومد با اینکه تو یه حیاط بودیم راه پله من جفت در ورودی اتاقشون بود و همیشه هم در خونم باز بود هیچوقت سرزده یا بدون اجازه داخل نیومدن همه چی به طرف مقابل برمیگرده هم خانواده شوهر همم خوده ادم
نه بابا اینجوری نیستن اونا صبا زود بیدار میشن مطمئنم هی زنگ میزنن من اگه بیدار نباشم میان جلو در مثلا به بهانه یچی خواستنم شده هرروز میان،تازه جاریم میگفت وای کاش خونتون بیاد هرروز بیایم خونه همدیگه و فلان،بچه هاش ک کلا بخاطر بچمم شده هردیقه میان بالا
اینطور که خیلی سخته
ادم ارامش نداره
ما تو یه حیاط بودیم ممکنه بود ده روزم همو نبینیم😂
الانم طبقه پایینمون برادرشوهرم ماه به ماه همو نمیبینیم
من اینجا تا ظهر بعدظهر میخوابم بعضی مواقع تا چندروز خونم بهم ریختس اصلا حال ندارم بلندشم حتی چیزی درست کنم یا جمع و جور کنم ظرفام بعضی وقتا روزا تو سینکه شوهرم اصلا کاری نداره،عصرا مخصوصا مادرشوهرم حوصلش سر میره میره بالکن طبقه بالا با مستاجر ما میشینن ما اونجا باشیم ک دیگه هرروز عص ر میاد
چه سخت
اگه ادم درونگرایی هستی سخت میشه مگر همون اول بگی که انقد دوس نداری صمیمیت و راحتی باشه و رفت و امد خیلی زیاد
همه میگن رفتی اونجا ازاول قانون بزار مثلا چند روزی یبار برو یا یطوری رفتار کن اونا کمتر بیان ولی من طبق شناختی ک دارم میدونم نمیشه
دقیقا اینجوریم کلا سکوت و خلوت و بیشتر دوس دارم میشه ک هفته ها تو خونه ام هیجا نمیرم
اره خوب اگه اونا بخان بیان تو بگی نه نیایید و اینا شاید اول کاری دلخوری پیش بیاد نمیدونم والا چطور باید رفتار کرد
من خودمم ادم اینطوریم دوس ندارم زیاد یکی بیاد و بره و بچه ها برن بیان سروصدا
برای من این اصلا قابل تحمل نیست هرکی یه جوریه دیگه
من اصلا از رفت و آمد زیاد خوشم نمیاد🙂
خسته میشم واقعا نمیتونم هی هی رفتو آمد اینا😂
رفت و امد زیادم بحث و جدل پیش میاره
آره بخدا
ولی هیچ جا خونه خود آدم نمیشه
وای منم اینجوریم اینجا شوهرم میره سرکار دیگه کلا من میخوابم تا عصر ک میاد یچی درست کنم یا نکنم اصلا اینجوری نیست هرچی باشه میخوره یا خونه بهم ریخته باشه اصلا کاری نداره،ولی فک کن نزدیک باشی خونت نامرتب باشه هی بیان هزهرتا حرف میزنن
وای منم اینجوریم اینجا شوهرم میره سرکار دیگه کلا من میخوابم تا عصر ک میاد یچی درست کنم یا نکنم اصلا اینجوری نیست هرچی باشه میخوره یا خونه بهم ریخته باشه اصلا کاری نداره،ولی فک کن نزدیک باشی خونت نامرتب باشه هی بیان هزهرتا حرف میزنن
من الان باردارم واقعا حوصله هیچیو ندارم گاها میبینی بخدا در طول روز موهامم نتونستم شونه کنم چه برسه شستن ظرفو رسیدن به خونه ولی نزدیک مادر شوهر باشی چون احتمال ۶۰ درصد ممکنه بیاد خونت دیگه اومدن یه ساعت دو ساعت نمی‌کشه پاشی یهو جمع جور کنی یدونه در میزنه میاد واسه همین حالت هرجوریم باشه حداقل باید موهات شونه کنی آمادگی اینکه ممکنه هر لحظه بیادداشته باشی مثل خونه خودت نیست که مطمعنی نمیاد با بخواد بیاد تا زنگ بزنه ک بیاد یک ساعت میکشه اینا
من گاها انقدر حالم ندارم جای خوابم درست نمیکنم خیالم راحته کسی نمیاد اینا ولی خونه نزدیک یه خانواده باشی اینجوری نیست دیگه😂
یبار مادرشوهرم و خواهرشوهرم اومده بودن خونمون صبا ک شوهرم میره من اصلا بیدار نمیشم ساعت۸اینا میره بعد مادرشوهرم و خواهرشوهرم چندروز اینجا بودن میگفتن شوهرت صبحانه نمیخوره میره گفتم ن خودش میگه نمیخورم اینا هی بلند میشدن صبحانه آماده میکردن براش و سفره پهن میکردن من تازه زایمان کرده بودم شوهرم میگفت ن من اصلا نمیتونم بخورم نمبخورد میرفت گفت خوب شد تا فک نکنن من بیدار نمیشم بدمش بدونن خودش نمیخوره
سلام عزیزم اصللاااا نرید من الان پیش مادرشوهرمم از سال ۱۴۰۰ اینکه توقعشون میشه همش بری سر بزنی و اینکه رفت و امدات چک میشه برای من تا میفهمه داریم میریم بیرون سریع میره پشت پنجره
و برای اینکه بفهمه کجا میریم فرداش زنگ میزنه ب پسرش کافیه شوهرم بگه بیرون بودیم هی سوال جواب میکنه تا شوهرم دقیق بگه کجابودیم خیالش راحت شه
آره دیگه
سلام
من تجربه داشتم بهترین کار این که خودتون مستقل باشید
خونتون جدا باشه از همه نظر خوبه
غذا بسوزه بوش میره زود 🤣😂
چه سریش
سیریش
بدم بیاد از ادما اینطور بگو به توچه ما کجا میریم
من در طول روز کار داشته باشم میرم میام بیرون هی هی فک کن خونه مادر شوهر یا همش باید مثل واحد درشون بسته باشه رفت آمد نبینن یا همش نمیتونی که بدون محل دادن و نگفتن هی بری بیای مثلا تو روز میبینی ۵ بار من رفتم اومدم 😂
خیلیم سیریشِ باورت میشه خودش ی جور میره میاد ک من و جاریم نفهمیم؟؟؟
و اینکه خودش امار نمیده فقط امارمیگیره منم رو نمیدم مثلا میگه چخبر منتظر خبر میمونه منم میگم سلامتی و امار نمیدم
ما میریم بیرون میبینی درحال گشتنیم مادرشوهرم زنگ میزنه شوهرم میگه خونم خواب بودم تازه بیدار شدم مادر شوهرم کاری نداره ها کلا شوهرم همچین عادتی داره😑😂
بعد کلااااا در خونشون باز چ تابستون چ زمستون میگه هوای خونه عوض شه بابا اون بی صاحابو ببند بذار راحت بریم بیایم دیگه
انگار خونه پنجره نداره خب پنجره رو باز بذار جالب اینجاس خودشم مبل گذاشته دم ورودی در ک رفت و امدا رو بفهمه
اره دیگه خونشه ادم نمیتونه ک بگه درو ببند ولی واحد جدا دیگه همه واحدا از گرما هم بپذن دیگه دراشون بستس
دقیقا
الان من چهارمم جاریم پارسال بمن ملحق شد و رفت سوم خودشونم دومن
بعد هی بمنم میگه خوشبحالتون شما چهارمید صدای پمپ رو نمیفهمین و‌...
رومم نمیشه بگم خب توعه فضولم خوشبحالته ک رفت و امد ما رو میفهمی
جدا که خیلیییی بهتره دیگه از همه چیز همه خبر دارین کنار همین .
اصلا به نظرم تا میتونیین جدا از هم زندگی کنین
😑خوب میکنی محلش ندع فردا انتظار داره هرکار میکنی بری بهش بگی و تکلیفتو برات بگه
من اصن اینطور نبود مادرشوهرم بنده خدا اصن کار نداشت میرم میام خونم خونه نیستم خونه بهم ریختس بهم ریخته نیس هیچی
🗿خدا صبرت بده
با ادم اینطور زندگی کردن صبر ایوب میخاد
بعد نگار دورازجونت انقد گاوه ک حد نداره من حامله بودم بوی غذا میومد برای من نکرد ی بار غذا بیاره نمیگفت شاید این دلش بخواد
ی بار نیومد بگه چرا بچه انقد گریه میکنه بده من ساکتش کنم یا نگهدارم تو استراحت کنی لاقل
مادرشوهر من بامن خیلی خوبه مهربونه میرم خونش خیلی احترامم میکنه ولی یسری اخلاقا داره ک من نمیتونم تحمل کنم مثلا یچیو خیلی میپرسه مثلا من دارم با تلفن حرف میزنم همش میگه کیه با کی داری حرف میزنی چی‌میگه هنوز دارم حرف میزنما نمیزاره قطع کنم بعد بپرسه،یکمم رو بچه هاش حساسه ک خرج بکنن و اینا مثلا بفهمه من برا خونه بابام یچی‌گرفتم یطوری میشه منم برا خونه بابام ۱۰ملیون۲۰ملیون چی‌میگیرم میبرم چون تک دخترم مامان بابامم خدایی همه جوره جبران کردن و میکنن برامون
😆😆بگو بیا جا عوضی
خستس😂
ولش کن خودت اذیت نکن باز خداروشکر کاری نکرد که هر دقیقه منتی سرت بزاره
خدا نگهشون داره برات خدایی برای ماهم خانوادم ساپورتمون میکنن خانواده ی شوهرم ک هیچچچچ ن مالی ن جانی کمک نکردن بهمون فقط ی خونه دادن ک حاضرم مستاجر بودم امااا پیش اینا نبودم
نگو بهشون چون درامد خونتون به خودتون ربط داره که کجا خرج میشه کجا خرج نمیشه
والاهمینو بگو انگار من گفتم تو برو دوم خب خودت خواستی بری دیگه نمیگه خونمون اسانسور نداره اینا پاره میشن تا چهارم میرن فقط فکرش صدای پمپ
یا مثلا مامانش سریع از یچیزی ناراحت میشه قهر میکنه ۷۰سالشه دیگه،همون وقتی ازش دوری خیلی باهات خوبه ولی نزدیکشی یچی میگی ناراحت میشه دیگه تو دلش میمونه
از خسته خسته تره😂پاااارس دختر
بخوره تو سرش منتش زنیکه
وای خیلی سخته که بدون اسانسور طبقه چهاروم واقعا همینه حالا مگه صدا پمپ چقده یه ویژ هست دیگه
اینام قهرقهروان خودشون قهرمیکنن خودشون اشتی میکنن
با این تفاسیر نری بهتره
ولی همیشه خانواده ما یعنی خانواده دختر آدمو تا حدودی ساپورت میکنن ولی از خانواده شوهر یه گرونم برات در نمیاد هیچ که گاهیم ما چیز میز میخریم 😂
محلش نده بزار چک کنه رفت و امدت تا میتونه تو کار خودت بکن مهم شوهرته
خیلی سخته فک کن بچه داره میاد بالا خسته میشه وای ب حال ما
میگه پله های همسایه افتاده تو طبقه ی ما تا دارن میرن بالا ما صدارو میفهمیم صدای پمپ خودمون هس پمپ همسایه هس خب بمن چ درو ببند صدای پمپا اذیت نکنه
ولی قبول دارم مستقل بودن خیلی خیلی بهتره من الان مستقل شدیم خیلی خیلی استقلالمون بیشتره و بیشتر دوسش دارم
اره خدایی خدا خانواده هامونو نگهداره
انقد لجم میگیره وقتی هی دیدم میزنه
اره میدونم ماهم پله داریم واقعا سخته ادم از نفس و کمر و پا میوفته
همین یکی نی بگه در و ببند صدا نیاد مجبوری مگه در باز میزاری
خدا روووو شکر من دیدم مستقل شدی خیلی خوشحال شدم بخدا انگار خودم مستقل شدم
میخاد به چی برسه واقعا خوب حالا دیدم زدی چی شد
فک کنم هی میگوزه😂😂درو باز میذاره ک هوا عوض شه
همینو بگو باید سر از کارمون دربیاره خانم
قربونت انشالله روزی خودت بری یه خونه دیگه برا خودت مستقل شی
منم هرکی میگه مستقل شدم انقد براش ذوق میکنم انگار خودم باز جابه جا شدم😂
😆میخاد از شما خیالش راحت شه بدون اجازش ورود خروج نکنید
قربونت ایشالله😍😍😍
ادم مستقل میشه انگار تازه متولدشده بخدا😂
من اسمشو گذاشتم سگ نگهبان😂😂
اره اینو هستم😍
بعد فک کن مهمون ک بیاد براشون زنگت میزنن ک بری اونجا نمیشه نری بعد توهم باید اون مهمونارو دعوت کنی اینا خیلی بده
آره دیگه اینا چیزای عادیه که باید در نظر بگیری ممکنه حال رفتن و شرایط نداشته باشی و مجبور باشی بری اینا میتونی چندتاشون بگی نه نمیام ولی بازم چندتاشونم باید بری
تنها خوبیم ک داره مثلا پول اجازه میمونه توی جیبت اینا
من ۷ سال طبقه بالا مادرشوهر زندگی کردم پدررررم در اومد
مادرشوهر من همیشه درش و باز میذاشت هرجا می‌رفتیم میدید
هرکسی میومد خونمون معذب بود
هرچی می‌خریدیم باید میدید چی ب چیه
ی کوچولو بحث میکردیم صدامون می‌رفت بالا بدو بدو میومدن بالا
مهمون میومد من باید میرفتم پایین حمالی شو میکردم
تو هر چیزی دخالت داشتن دیگ اینجوری بهت بگم
راه پله رو موکت کرده بودیم هر هفته ۴ طبقه رو من باید جارو برقی می‌کشیدم و دستمال
حیاط بشور
بالا پشت بوم و بشور اینو بگم مادرشوهر من وسواسه
واااااای روزی ک در اومد از اونجا انگار از زندان در اومدم انقد خوشحال بودم
عقل داشتم هیچ وقت نمیرفتم هییییییچ وقت
دقیقا همه همینو میگن ک نرو ولی نمیدونم شوهرمو چطور راضی کنم،فعلا ن پول دارقم که یه خونه جدا بخریم و نه حالاها برا خونهه مشتری میاد که بفروشیم،برامون دعا کنید که یه معجزه ای بشه تا خوزستانیم پولی دستمون بیاد اون خونه روهم بفروشیم‌یه خونه یجای دیگه بخریم بعد ازاینجا بریم
اتفاقا وقتی تو خونه خودتی کمتر حرص پول دراوردن میزنی میگی خونه خودمه توش نشستم نهایت چندروزم سرکار نرم کسی از خونه بیرونم نمیکنه نهایت یه چیرای خوردنیه ک جور میشه
بخاطر همین کمنر تلاش میکنن همیشه عقبی
عزیزم،واقعا سخته منکه تا حالا تجربشو نداشتم ولی دیدم بقیه رو و هرکیو میبینم پیشنهاد میدم مستقل باشه ولی حالا خودم توش موندم
به نظرم یه تاپیک دیگه بزن بگو چطوری شوهرمو راضی کنیم نرم طبقه بالای مادرشوهر زندگی کنم
چون حتی اگه فرشته هم باشند بازم خیلی اذیت میشی
اینجوری که نوشتی خودتم کاملا آگاهی که چه مصائبی در انتظارته
ولی شوهرت میخواد بره اونجا
من حتی نمیتونم تصور کنم این آزادی و خوشی ک اینجا دارم و باید از دست بدم،حالا فقط برام دعا کنید بتونم یطوری مخشو بزنم،اولاش موافقت نمیکردم میگفت بریم یجا دیگه خونه بگیریم حالا خودم کرم ریختم هی گفتم بالکنش جون میده برا نشستن و فلان
سلام عزیزم اگ ارامش برات مهم دوری و دوستی رو حفظ کن
من جند سال طبقه بالا خونه مادرشوهر بودم
بهترین ادما هم باشن بازم دخالتا هس
بااینک خیلی دوسشون دارم ولی باز دخالت داشتن میرفتم بیرون سریع میومدن دم در ببینن کجا میرم سوال میپرسیدن همش تو راه پله بودن موقع رفت وامد
حریم شخصی نداشتم خداشاهده پدرشوهر میامد بالا وارد خونه میشد ک تو چرا تا ۸ و۹صبح خوابی!! وخیلی چیزای دیگ
من چند سال همین کارو کردم و الان پشیمونم که کاش تو به ساختمون نمیبودیم .
خواه ناخواه یکسری مسائلی پیش میاد که کم کم حرمت ها از بین می‌ره و اون احترام اولیه رو هیچکدوم برای هم ندارین
اره واقعا بده،من همینجا ک هستم مثلا زنگ میزنن چندبار ساعت۱۱اینا من جواب نمیدم بعد ساعت۱۲اینا زنگ میزنم مادرشوهرم به شوخی میگه خواب بودی حتما میگم اره،فک کنم اونجا باشم بیان بیدارم کنن دقیقا
😂😂😂😂 مثل مادرشوهر پدر شوهر من
یه سری پدرشوهر من ساعت ۷ صبح اومد بالا گفت میای قند منو بگیری
قیافه من خیلی دیدنی بود😵‍💫
ساعت ۵ صبح مادر شوهرم زنگ زد گفت کمرم گرفته بیا بادکش بنداز😂😂😂
امید بخدا نمیدونم واقعا
الان یادم میاد میگم من چطوری اون همه سال تحمل کرد🤦🏻‍♀️
یا خدااا
ن خب تو هم برا خودت حریم نزاشته بودی
آره من صدام در نمیومد همه کاراشونو میکردم همههههه کار
دکتر میبردمشون خریداشون و.....
ن دیگه اینجوریم خوب نیست توقعشون ازت میره بالا دیگه کلا تو آچار فرانسشون میشی تازه خودتم حالت بد باشه نتونی کاری و انجام بدی ب دل میگیرن
همون دوری و دوستی تو حفظ کن
زندگی با خانواده شوهر مساوی است با اختلال روان خواب افسردگی درد عضلانی سردرد وبیماری های غیر واگیر دار من ۱۰ ساله طبقه بالا مادرشوهرم هستم تتها دستاوردم یه کیسه دارو بوده حالا خود دانی
این تجربه منه
بله دوسال پیش . داشت به جدایی ختم میشد که فرار کردیم
الان به خوشی داریم زندگی میکنیم 😊
آی احسنت
برا من اونجا انقد بد یوم بود حامله نمیشدم میشدمم سقط میشد ی سری مسائل بد دیگه اتفاق افتاد غیر از بدبختی چیزی برا من نبود
از اونجا ک در اومدم ب دو ما نکشید من تو این خونه باردار شدم و بسلامتی بچم دنیا اومد
خونه نبود ک بازار بدبختی بود
چرا میخوای سر بی درد خودتو دستمال ببندی😂
ببین اگه حوصلت سررفته و دوست داری هرروز یه داستان و مسخره بازی باشه برو😂😂
ببین عزیزدلم مادرهمسرتون اگه خوب باشن بازم یه داستانی در میاد وقتی مدام پیششون باشید
اگه هم اهل داستان هستن که دیگه .....
ای بابا چقد سخت،پس تمام تلاشمو میکنم ک نرم
جدی جدی انگار حوصلم سر رفته دلم میخواد هی چیزای جدید اتفاق بیفته و هیجانی باشه😄
وای دده
عزیزم من ۵سال کنار خونشون بودن تویه حیاط خیلی چیزا میدیدم میگذشتم میگفتم یکجاییم بده چی بگم خلاصه اتفاقاتی افتادو همه حرفا زده شدو بهم ریدیم چیزهایی گفتن که من اصلا بهش فکرنمیکردم حالا درصورتی که باهم خوب بودیم یچیزایی پایین بالا کردن چمیدونم خانواده خودم میاومدن پیشم ال بل براشون میوه میبردم ازچیزایی ک پسرشون میخریده براونا۴تا دونا میبردم بر خانواده خودم دیس دیس اوووو همش رفتو امدات زیرنظره باید جوری باشی که کسی فکر بد نکنه خلاصه بگم یک شوهر نداری بعد ده تا داری
چرا اگه راه خونه جداش همه چیزش و ازاول همه چیو دستت بگیری نری زیاد پیششون میتونی بری من ازاول باهمه چیشون ساختم اخرم ادم بده شدم ولی در کل فرشته ام باشن مادرشوهر خاهرشوهر دشمنن با عروس قانون طبیعته تو حتی بخای بچتو چیزی بگی اونا داستان میکنن اختیار نداری ازخودت زندگیت شوهرت بچت
تو حیاط در هست نه به خونه.
اره شاید چون تاحالا باهاشون زندگی نکردی فکر میکنی سخت باشه
الان ما ۷.۸ماهه خونمون درست کردیم بالاشون ولی راه نشترک امتیازات مشترک دیگه رابطهامونم خرابشد ن من میرم پیششون ن اونامیان جوری شدیم که گفتم مادرت بمیره مراسمش نمیرم انقد که دلمو سیاه کردن تواین حاملگی بلاها سرم اوردن اونم بخاطر کاری ک پسرش کرد و منو مقصر کردن دست پیش گرفتن
بله منجر ب طلاقمون شد
یا خدا،خیلی ناراحت شدم براتون برامنم لطفا دعا کنید خدایی نکرده این چیزایی ک تجربه کردین و منم تجربه نکنم
ای وای عزیزم
منم پنج ساله ازوقتی ازدواج کردم تویک ساختمون هستیم بامادرشوهرم برامن بااینکه مزیت باهم بودنمون میشه گفت بیشترازبدیش بوده باز نظرم اینه ادم باهم نباشه خیلی بهتره مثلااینابااینکه اصلاهم اهل دخالت نیستن باز یکسری توقعات پیش میاد یابهرحال متوجه رفت وامدای ادم میشن شاید نخوای بهردلیل بفهمن
پدرشوهرمم فوت کرده و یه خواهر شوهروبرادرشوهرمحردم دارم مادرشوهرم شاید ماهی یکبار شامی ناهاری مارو بگه اماخوبیش اینه عصرا که بقیه خواهر شوهرامیان یا مهمون براشون بیاد ماهم میگن و یه جورایی تنهانیستیم و سرگرمیم..توبچه داری هم خیلی به ندرت تعارف کردن که اگه کاری داری بچه رو بزار پیش ما برو شاید نهایتا سالی سه بار من گذاشته باشم بچه روبرم تاجایی اماخوبیش اینه هروقت بخوام توروز وحوصله بچه نداشته باشم میفرستمش میره اونجا ناهرشم میخوره میاد
اره دیگه مثلا برا من مهمون میاد یا خانوادم میاد شاید نخوام خانواده شوهرم بفهمن شاید میخوایم تا نصف شب بشینیم یا بلند حرف بزنیم بگیم بخندیم شاید دوستام بخوان بیان خونم نخوام بفهمن
برامن هرکی بخوتم ومیگم بیاداوایل معذب بودم خانوادمو بخوام شام بگم شاید اینام بگن به مایه تعلرف نکرد امابه مرور جاانداختم چون مادرهفته دوسه بار شام وناهار میرم خونه مامانم اینجا ماهی یکبارم نمیگن یوقتا منم روهمین حساب به روخودم نمیارم اصلانمیگم شاید سالی دوبار شام یاناهار بگم اینام بیان اماعصرونه میگم ماهی یکبار چون خودمم هفته ایی یکی دوبار ومیرم
کلا اینام دخالتی ندارن تو رفت وامدم ازاول جاانداختم اماخب مهمون داشته باشم کبابی غذای بوداری چیزی باشه خودم دوست دارم بهشون بدم
نمیدونم،اره خب میشه هم یطوری رفتارکنی نتونن دخالت کنن،ولی‌من چون پدرشوهرمم فوت شده مادرشوهرم طبقه پایین تنها میشه دیگه فقط منم ک طبقه بالاشم هروقت بچه هاش بخوان بیان خونش باید بمن بگه بیا غذا درست کن یا همه کاراشو دکتر بردنش و بقبه کاراشو میندازن رو دوش ما چون بچه هاش یکیش ک تهرانه یکیشم ک الان پیششه میخواد بره یه شهر دیگه یکیشم خونش شیرازه ولی زنش غریبه خودشم رو کشتیه چندماهی یبارم نمیاد میمونه خواهرشوهرم ک خونش شیرازه اونم نزدیک نیست شاید چند هفته ای یبار بیاد
ولی دیگه کل تعطیلات عیدو تعطیلات دیگه جمع میشن خونه مادرشوهرم شلوووغ
دوست من طبقه بالای مادرشوهرش زندگی میکنه
مادرشوهرش از اوووووون مادرشوهر هاست
هر کی یک بدی داره مادرشوهر دوستم همشو باهم داره
هنوز دو هفته نیست که عروسی کرده ،یک شب بخاطر اینکه مادرشوهرش از صبح میاد پیشش شب میره پایین، با شوهرش بحث کرد شوهرش هم با لگد زده بود تو شکمش
هنوز هیچی نشده گیر دادن بهش که چرا نمیاد کارهای مادرشوهرش رو بکنه
مادرشوهرش هم کاملا سالم و جوان ، فقط چون تنبله دوست بیچاره من باید جورشو بکشه
بدبختی اینجاست پسره هم پشت مادرشه با اینکه میبینه واقعا کی مقصره اصلیه
خلاصه که هر چقدر هم خانواده ها خوب باشن چه خانواده زن باشه چه مرد ،دوری و دوستی همیشه بهترینه
نرو عزیزم ...دوری خیلی بهتره
هر چقدم خوب باشن باهات ...نزدیکی دلزده میکنه آدمو
ببینم میتونم به چه بهونه ای نرم ببینم میتونم یکاری کنم خونه پیدا کنیم اونو بفروشیم ایقدم اجاره خونه شیراز گرون شده زیر ۳۰ملیون ماهانه نیست رهنم ک دیگه زیر ۱تومن نیست
سلام من ۵ سال طبقه بالای مادرشوهرم اینا زندگی کردم اصلا ربطی نداره که رابطتون با خانواده شوهر چطور باشه کلا پیشنهاد نمیکنم خیلی خیلی خیلی بده هیچوقت این اشتباه رو نکنید هر دو طرف فرشته هم که باشید باز مشکلات و سوتفاهمات هست و اینکه زن و شوهر ممکنه بحث کنن ما کوچک ترین بحثی هم که میکردیم از فکر اینکه صدامون میره پایین کلا تنش بینمون و عصبانیتمون بیشتر میشد خانواده شوهر من خیلی خوبن واقعا راضیم ازشون ولی اون ۵ سال بدترین سالای زندگی مشترکمون بود از وقتی که رفتیم و دور شدیم هم رابطم با حانوادش خیلی خیلی بهتر و با احترام تر شده هم خودم و شوهرم خیلی ارامشمون بیشتره و علاقمون
۸۰ درصد دعواهامون این بود که تو چرا فلان حرفو زدی خانوادت ممکنه شنیده باشن یا هر چیزی
اره درسته ما یه چندروزم ک میریم بقولا یهو یه حرفی اون میزنه من میگم تو اینو نباید میگفتی یا فلان چیزو خریدیم چرا گفتی یه بحث میشه چه برسه مدام اونجا باشی همه چیو ببینن خودشون و...
منم با مادرشوهرم زندگی می‌کنم.
چندددد ماه یه بار دعوت می‌کنم با برادرشوهر دور هم باشیم.
ماهی یه بارم غذای خوب که می‌پزم می‌برم پائین دور هم می‌خوریم.
جز اون خونه‌م نمیان. مگه اینکه بخوان خوراکی چیزی بهم بدن، که اونم از پاگرد پله صداااا می‌کنن که اگه تو موقعیت بدیم جابه‌جا شم.
اتفاقا همیشه هم در خونه‌م بازه.
کثیف هم هست خونه‌م
به هر حال می‌دونن شاغلم و انتظاری هم ازم ندارن
وقتی می‌‌رن خرید بهم می‌گن، اگه چیزی بخوام می‌خرن، یا بیرون باشن خودم زنگ می‌زنم اینم بگیرین.
دو روز آخر هفته هم کلا خونه مادرشوهرمیم
قبلا کاملا راضی بودم، چون ناهار و شام نمی‌پختم. حتی بی‌صبحونه می‌رفتیم اونجا دورهم می‌خوردیم. الان که باردارم یکم پوشیده بودن تایم طولانی و سروصدا اذیتم می‌کنه. اونا مشکلی ندارن که برم خونه خودم، ولی خب به خاطر پله و اینکه به نظرم زشته فقط غذا بخورم و نشینم کنارشون و زود برم، می‌مونم و یه کوچولو اذیت میشم. جسمی.
همین
بیرون رفتن هم می‌پرسن کجا. میگم بیرون. دیگه می‌دونن جزئیات دستگیرشون نمی‌شه.
البته این مورد به شوهرتونم بستگی داره. ممکنه هر چی شما نگفتی رو اون بگه. که خداروشکر شوهر من از خودم تودارتره 😂
البته من از اولش گارد نداشتم به زندگی توی یه ساختمون.
ولی به همسرم گفتم من با دید مثبت میام، اما به محض اینکه دلخوری پیش اومد جدا می‌شیم که حرمت‌ها باقی بمونه. اونم قول داد.
ولی به نظرم شما نری بهتره.
هم همه‌چی رو به دل می‌گیری همم مشخصه دلت با این‌کار نیست
نهایت رفتی هم همون اول کار بگو مامان نیازی نیست این همه پله بالا بیای، ما میایم بهت سر می‌زنیم. چند بار بگی خودش می‌فهمه دوست نداری بالا بیان.
یا در زدن جواب نده. بعدا بگو حموم بودم و فلان
فقط نرووووووووو
به نام خدا
دوری و دوستی
چه خانواده خودت چه خانواده همسر
ولی بالاخره ک چه شود
یه روز بالاخره باید از خوزستان بری شیراز ک
ب نظرم زیاد سخت نگیر فقط قوانین خودتو داشته باش و از اول جوری رفتار کن ک زیاد خوشت نمیاد رفت و آمد کنه ب خونتون

در ضمن تا جوونی و خونت نوسازه و ذوقش رو داری برو ازش استفاده کن حالشو ببر ، از هیچ کس و هیچ چیز هم فرار نکن ❤
بنام خدا بری کارت تمومه،دیگه نمیزارن زندگی کنی،هرجور میتونی هرکاری میکنی فقط نرو پیششون،من خودمو میکشم در بیایم از اینجا😑😑😑😑
عزیزم من تو یه ساختمان چند واحد داره با خانواده خودم ک همه جوره هوام رو دارن و کمک میکنن بهم زندگی میکنم اما بتونم الان برم یه جای دیگ خونه بخرم راضی ترم چون میدونم شوهرم از این شرایط راضی نیس و همه دعواهامون بخاطر خانواده هاس
منظورم این خانواده خودت ک هوا تو دارن هم یه جا زندگی کردن حرف و دلخوری پیش میاد چ برسه خانواده شوهر
خودت همه ی حرفارو زدی
تمام و کمال هم صحیح و درست بود
اصلا نرو
بری دیگه راه برگشتی نیست ممکنه زندگیتم خراب شه با توجه ب اینکه میگی شوهرت حساسه
هرروز اعصاب خوردی ممکنه داشته باشی
سفت واستا بگو من نمیام یا اونجا نمیشینم
ممنونم بابت تجربه هاتون و راهنمایی هاتون واقعا دستتون درد نکنه
انشالله خدا کمک کنه بتونیم اونجا یه خونه بخریم و طبقه بالارو بفروشیم،دیشب تو دیوار دنبال خونه میگشتم تو شیراز شوهرمم گفت اتفاقا بگرد اگه یه خونه مناسب گیرمون بیاد بتونیم خونه و زمبن و ماشینمونم میفروشیم میخریمش
مختصر
شوهرت وعده میده میبرم اونجا بعدم دیگه از جاش تکون نمیخوره
من اگه جاس شما بودم نمی‌رفتم
کلا من آدم تنبلی هستم مسئولیت خونه خودمم بزور دارم واقعا مسئولیت کس دیگه نمیتونم ب عهده بگیرم وگرنه بد نیست

بعدم دقیقا اشاره ب چیز درستی کردی هرجا دعوت شدی باید همه برین شاید واقعا ی جا خواستی تنها باشی
اصلا نروووووو
اگه الانم دوست دارن بخاطر اینه ک دوری
من تجربه ۱۲ سال زندگی طبقه پایین خانواده همسرم رو دارم
هنوزم دارم میکشم ازشون روانیم کردن
کلا دورباشی بهتره اینومنی میگم که اون بالاهم گفتم برامن مزیتش بیشتراز معایب باهم بودنمون بوده ومشکل خاصی هم نداریم اما باهم نباشی اعصاب ادم ازهرجهتی راحتتره نگران یکسری چیزانیست وهیچ توقعی هم ایجادنمیشه
شماباتوجه به شرایطی که گفتی بری قطعا به مشکل میخوری مخصوصا که مادرشوهرتم تنهاست و قطعاکلی ازشماتوقع داره
میدونی من کلا میگفتم برم اونجا چون شوهرم اون خونه رو خودش با دستای خودش ساخته دوس داره تو خونش زندگی کنه قطعا خونه ای ک خودت ساختی توش زندگی کردن یه ذوق دیگه ای داره
ولی راستش من تازه ازدواج کرده بودیم یکماه نبود بعد عروسیمون رفتیم ماه عسل شمال و اونورا بگردیم ۳تا ماشین بودیم خواهرشوهرم اینا۳نفر یکی از دوستامونم ۳نفر منو شوهرم بعد خواهرشوهرم یهو گفته بود مامانمم میخوام بیارم شوهرش عصبی شده بود گفته بود بابا ما ک جا نداریم دو نفر جلوان بچمونم عقبه پسرش بزرگه اون عقب باید جا باشه استراحت کنه دراز بکشه مسیر طولانیه نمیشه ۴نفر تو ماشین خواهرشوهرم زنگ زد ب شوهرم ک چون ب مامانم گفتم‌قول دادم حالا تو ذوقی میخوره من نمیتونم شوهرم نمیزاره شما ببرینش داماد شوهرم زنگ زد بهش گفت این کارو نکن به مامانت بگو یبار دیگه میبزیمت الان تو یکماهه ازدواج کردی زشته زنت ناراحت میشه و فلان ولی باز آجیش زنگ میزد ک ب مامان اینجوری بگی ناراحت میشه و ببرش
بمنم زنگ زد خواهرشوهرم ک شما ببریدش ثواب داره و اینا گناه داره دلشو بشکنیم شوهرم گفت هرچی بگی همون کارو میکنیم من گفتم من راضی نیستم واقعا ولی بخاطر رضای خدا ببریمش بعدشم تو کار انجام شده ایم فردا باید حرکت میکردیم مامانشم وسیله هاشو آماده کرده بود نمیشد دیگه نبریش،مامانه اومد جلو ماشین نشست ما رفتیم و برگشتیم کلا جلو بود منم عقب ماشین ایقد ناراحت شدم ایقد عصبی شدم شوهرمم بدتر من ایقد حرص میخورد برا من،من خیلی اونموقع ازشون ناراحت شدم و ازاین کارشون بدم اومد دیگه از دلم نمیره این کار ک ماه عسلمو اینجوری خراب کردن مدام این کارشون یادمه همیشه میگم برا این کار نمیبخشمشون هرچیم خوبی میکنن بهم و دوسم دارن منم دوسشون دارم ولی یهو اون لحظه یادم میاد بهم میریزم
بهد تازه ما تازه ازدواج کرده بودم کل خرجش با ما بود خورد و خوراک بگیر تا خرید لباس و دونگی ک دادیم اینا اونسال نزدیک به ۲۵اینا بیشتر خرجمون شد
تازه برا خودش تونیک و شلوار و روسری و دوتا دامن خریدیم هی میگفت برا فلان زن داداشت اینو بگیر برا داداشت اونو بگیر برا همه خرید کردیم برا کل خانوادشون تازه میگفت زن داداشت گفته کلوچه بگیر از شمال براش بگیر دیگه شوهرم عصبی شد گفت من نیومدم برا همه خرید کنم اومدم بگردم ولم کن آخرشم خرید همش تو جاده قهوه و نوشیدنی و غذای رستورانو،واقعا بهم سخت گذشت بعد دوسه سال هنوز بهش فکر میکنم عصبی میشم
من شوهرم تک پسره
خونه شهرستان داریم نو ساخت تمیز
دست مستاجر دادیم
خانواده هامون هم همونجان همه فامیل هم
ولی من غربت و انتخاب کردم، درسته دلتنگی و سختی هست ولی راحت هر کاری کنی نمیخاد مدام هی جواب پس بدی..
درسته آذم باید قانون بذاره ک دخالت های بقیه رو کنترل کنه ..ولی خب اکثر خانواده‌ های خودمون و شوهر،رعایت نمیکنن
من خودم 4 ماه ی باری ک میرم،بارها گفتم قند دست بچ ندید،دخترمو 10 شب می‌بردم اتاق بخابه میگفتم صداش نکنید ولی میومدن سریع از بغلم میگرفتن..یا حتی خانواده خودم، میگفتم بستنی زیاد ندید ولی بابام گوش نمی‌داد.. درسته دلسوزن ولی خب چقد هی بگیم این دخالت ها رو کنترل کنم وقتی گوش نمیدن!
بنظرم همین دوری و دوستی بمونه خیییلی بهتره
حالا من همین الانم بخایم بریم جایی
دیگ خودم معذب میشم جلو بشینم
با زور و التماس باید بگن بشینن جلو

ولی خب شما ماه عسل اتو باید تنهایی میرفتین ،اگ هم میدونستی ک اومدنشون رو اعصابه نباید میذاشتی میومد..
اینجوری بهت بیشتر خوش می‌گذشت ❤️
راستی کجای خوزستانی؟
ماهشهر
دیگه تو عمل انجام شده قرار گرفتیم من و همسرم دوتایی
اره سخته واقعا
چ جای گرررررم و البته الانم ک دیگ جنگ شده اونجا
ببین من خودم ی آدم حساسی ام..یعنی خدا وکیلی زورم میاد بچ ای ک بابتش ای همه اذیت شدم ویار زایمان وحشتناک و شب نخابی...بعد میخای بری استراحت بقولی ..مدام باید بگم چرا قند دستشه چرا یخمک زیادی دادین بهش
و........
پس منی ک میدونم بعد چند ماه نمیتونم این رفتارا رو تحمل کنم واس چند روز کوتاه حتی...پس مطمئن میشم ک عمرا نمیتونم برم زندگی کنم پیششون
البته ناگفته نمونه ک خدایی خانواده‌ شوهرم بیشتر از خانواده خودم ،حواسشون بهم هست حتی چند باری لباسامو شستن برام خرید کردن
ولی خب همه تقصیرات رو هم نمیذارم گردن اونا، خودم ذاتا دوست دارم مستقل باشم


شما هم اگ میدونی حساسی و اعصابت زود بهم میریزه نرو
مث جریان ماه عسل نشه ی وقت برات
اره پریشب زدن اینجارو ۳بار پشت سرهم واقعا آب و هواش بده برا همفن شوهرم میگه بچمون یکم بررگ تر شد بریم
خانواده شوهرمم خدایی خیلی درحق من خوبی کردن مخصوصا خواهرشوهرم هربار ک برم برام هدیه میخره الانم برا بچم من آجی ندارم از یکی دوروز قبل زایمانم تا۱۰روز اومد پیشم با مادرشوهرم چقد هوامو داشت حتی لباس زیرمم میشست میبردم حموم خیلی کارا برام کردن خدایی
ولی خب بازم من میگم دوری و دوستی
چون ماه عسل بود اصلاازاول حرکتتون اشتباه بود که خواستید چندتا خاتواده دیگم ببریداصلانباید ازاول چنین نیتی میکردید بعدش همونجاکه قرارشد مادرشوهرتم باشمابیادبه شوهرت میگفتی باشه اینسری چون دربرابر کارانجام شده منوقراردادید بیادامابعدش بایدخودمون دوتایی بریم ماه عسل
اره منم مادرشوهرم چون زانو درد داره وکلابه احترام سنش بهش میگم جلوبشینه اصلاهیچ گاردی ندارم رواینکه بگم چرانشست اما اوایل ازدواجم چرا ناراحت میشدم الان چون میبینم خودش معذبه که جلوبشینه و اونجورنیست بگه وظیفمه وخیلی اصرارمیکنه ونمیادبراهمینم حساس نیستم
مگه ماهی یبار دعوتت نمیکنن شما چرا سالی یکی دوبار دعوت میکنی؟
کار خوبی میکنی
چ بد🥺🥺
زشته اینجوری بگه😬
ن خب من خودم دوس داشتم اونام بیان کلا من میگم راه طولانی مثل شمال و اینارو بنظرمن نمیشه تنهایی بری خدایی نکرده یه مشکلی پیش بیاد تو شهر غریب یا یهو تو جاده ماشین خراب شه کلا تنهایی دوس ندارم مثلا مشهد و جاهای زیارتی یا نزدیک ترو دوس دارم تنها بریم
اوایل ازدواج یکم ادم حساسه دیگه الان ک بچه دارم اتفاقا بیشتر دوس دارم عقب بشینم بچه رو بزارم عقب بخوابه
نمیشه به مادرشوهرت دربیای همچین حرفی بزنی ک،ولی من مطمئنم همش اونا میان یا شوهرم میره بعد منم نرم میگن چرا نمیاد پایین،حالا هرچی دنبال خونه میگردم اصلا آپارتمان تا الان زیر ۲۰ملیارد و ۱۵ملیارد ندیدم اینقدرم ما نداریم همه چیمونم بفروشیم نمیتونیم
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.