واکسن یکم بداخلاقشون میکنه ی هفته ای طول میکشه
آخه در کل خیلی نق میزنه میگه همش بشین پیشم تموم نخور
شما هم از این مدل حس ها میاد سراغتون
من اختلاف سنی پسرام نه ساله بعد دقیقا پسر اولم خیلی اذیتم کرد تا دو سالگی بخاطر همین اصلا نمیخواستیم دومی رو بیاریم ن خودم ن همسرم ولی پسرم ب شدت خواهر یا برادر میخواست و ما همیشه متقاعدش میکردیم تا دیگه اینقدر بهمون عذاب وجدان داد تا دومی رو آوردیم بعد الان تموم اون روزا داره برام تداعی میشه واقعا کم میارم ی روزایی
دقیقا منم همینم
تو سن کم بچه اولمو اوردم همیشه ناشی بودن اذیت میشدم
دختر منم انقد گفت من تنهام اخر اوردیم
واقعا حس میکنم گول خوردم😅

ببین این تاپیک منه ی هفته پیش بریده بودم گذاشتم
من ده روز بعد زایمانم جنگ ده روزه شد بعدم ک اسفند کلا جنگ شد یعنی ب نظرم تمام این حسایی ک الان داریم برای اون استرسی هست ک اون موقع بهمون وارد شد
اره منم بیمارستان بستری بودم بخاطر زردی
وقتی مرخص شدم
شبش شبش پشت همون بیمارستانو زدن🥲🥲
هم جنگ
هم گرونی
حال همه بده
ماهم ک زایمان کردیم
شب بیداریو سختی بچه داری
حالمون بدتر از بقیه
دقیقا . خدا خودش کمکمون کنه
دقیقا بچه منم همینه میگه همش کنار من باش بزور ظرف میشورم یا غذا درست میکنم اینهمه اسباب بازی با یکیشون بازی نمیکنه تازه وقت خوابشم تاصبح صدبار بیدار میشه همش میگم کی بشه یشب تا صبح مثل آدم بخوابم
دقیقا شبا هم خواب راحت نداریم با اینکه دیگه نباید دیگه شبا بیدار بشن