Ooma
پرسش (1404/10/24):

جابجایی زندگی به شهر خانواده شوهروتنهابودن اونجا

سلام.
۳ساله ازدواج کردم و تومشهدیم
خانواده خودم هم مشهدن
امشب همسرم گفت به لحاظ کاری باید بریم پروژه شهرستان.
و دقیقا همون شهرستانی که خانواده خودش هستن.

انگار دارم خواب میبینم که اینو گفته
چون اصلا اصلا توفکرم نبود.
همسرم کارش طوریه که هر دوسه سال جابجایی دارن شهربه شهر.
ولی اصلا فکرشو نمیکردم انقد زود جابجابشم از مشهد ومخصوصا خانوادم .
و بدتر دقیقا شهر خانواده شوهر. دوتابچه کوچیک دارم ۲سال و۲ماهشه
وکوچیکه ۱۰ ماهشه.
تاالان هروقت بچه هامریض شدن ویا خودم ویا به هرحال هراتفاقی افتاده خانوادم سریع بدادم رسیدن.
همسرمم قبول داره
ولی خانواده شوهر بوده مشهدبودن توخونه ماهم بودن
ولی من بخاطر بچم بیمارستان بستری بود نیومدن بیمارستان که بگن ماجات وایستیم برواستراحت ویا پدرشوهرم اصلا نیومد بگه چیزی لازم داری بیارم برات

کلا یه طوری هستن که اصلا نمیشه بهشون امید داشت یرا روزمبادا.

واقعا موندم چکارکنم.
همش میگم توخوابی بیدارمیشی میبینی همسرت چیزی نگفته😅😔

یه موضوع بدتردیگه.
همسرم زیادی وابسته خانوادشه
وبدتربدتر
خیلی خیلی با پدر ش رودروایسی داره.


پدش بگه بریم فلان جان
دیگه همسرمم میگه باشه.
فکرنمیکنه که باهم چه برتامه ای داشتیم
یا خودمون کجامیخواستیم بریم .
حرف حرف پدرشه فقط.
میدونم بریم هراونا
همسرم ۱۰۰درصد کامل میره زیردست اون دیگه .
ومن این وسط هیچ اختیاری ندارم برازندگیم برنامه بریزم.
باید نگا کنم ببینم پدرشوهره چی گفته همون بشه
کسی بوده مثل من؟!
توروخدا یه چیزی بگین چکارکنم .
موندم فردا به مامانم چطوری بگم .
مطمئنم تابگم گریم میگیره ومامانمم گریه میکنه.
یه حسی دارم انگار میخوان منوببرن همخونه بشم با خانواده شوهر
سلام چقدز فاصله داره اون شهر با مشهد
خیلی از خانواده ت دور میشی
و اینکه اگه قبول نکنی و ی جور راضیش کنی ایا مشکلی پیش میاد
تقریبا ۳ساعت
خودش عاشق رفتن به شهر پدرشه.
و ازمشهد وشلوغیش خسته شده .
میگه شهرستان برازندگی بهتره.
جوری که خودش تعریف میکنه فکزنکنم راهی مونده باشه برامشهدموندن.
واخلاقی داره که اگه من جلو گیرش بشم
هر اتفاقی رو یکسره میزنه توسرم میگه مقصرتویی
حق داری الان شوک شده باشی
ولی اگر اجباره چاره ای جز پذیرش نیست.
بعدم ۳ساعت که زیاد دور نیس میتونی هربار بیای خونه مادرت اینا بمونی
خانواده شوهرتم بری اونجا ممکنه بیشتر هواتو داشته باشن
فقط اینکه پیش پیش به استقبال حس بد نرو.
برو و ببین چی پیش میاد
چیزی که نشه جلوشو بگیری بهتره با پیش بینیش حالتو خراب نکنی
اصلا باخانواده شوهرم راحت نیستم.
ومهمتر که ناراحتم وداغون
چون وشوهرم اونجا کلا میره به اختیار پدرش
دوره عقد ما کلا ناراحتی داشتیم
چون ۶مش پدر شوهرم دخالت هایی میکرد که نمیدونید
نمیشه باهاش صحبت کنی منصرف بشه
خداروشکر بعد عروسیمون خیلی دخالتاش کم شد.
شما بمونید خودش بره سرکارش
خودش ازخداشه بره.
ومیدونم اگر هم از ده مورد حتی یک مورد باشه برانرفتن نمیگه .
چون همه جوره درسته برارفتنش
مثلا میگم اگه نریم چی میشه
میگه نریم باید بریم پروژه هایی مثلا مثل ایرانشهر.
که کلا کلا از مشهد دور دور
سلام...خب تو نرو بزار بره...این همه آدم شوهرشون راه دور کار میکنن
نمیشه .
اخه برای سه ساعت بری ی شهر دیگه برا زندگی
تا بشه منصرفش کن
اگه نشد هم به فال نیک بگیر و برو
به خانواده ش هم رو نده که دخالت کنن تو زندگیت
چقدر بعضی از مردا قد هستن و لجباز
مثلا اگه بگی اینجا در نبود تو خانواده م یاری رسونن کمک حالم هستن و و و بازم قبول نمیکنه که نری از مشهد
مثلا یه نمونه بگم که اوج دردمو درک کنین.

اونا شهرستانن.
مثلا میان مشهد
سه چهارروزی هستن.

همی روز مادری از قبلش مشهدبودن
روزمادرخونه مابودن بعد ازخونه مارفتن خونه دخترشون
من خسته بودم ازمهمون داری
پدرشوهره بزورمیخواست منو وبچه هامم ببره خونخ دخترش
میگفت اماده شو بریم.
من بزور گفتم نه باشه شوهرم بیاد حالا و...
رفتن.
باز شبش با شوهرم هماهنگ کرده بود که بیاین.
یعنی من ظهرش فقط بدون اونابودم.
شبش باز دوباره رفتیم جااونا.
من دوست داشتم اونارفتن
بریم شبش جامامانم تبریک بهش بگم
ولی چون پدرشوهره دستورداده بود بیاین رفتیم
خب 3ساعت ک خیلی نیست
شمانرید شوهرتون هفته ای بیاد پیشتون
یا مثلا همین دوهفته پیش
مارفتیم جاشون.
یک روز اول که کلا من فقط توخوشون بودم بابچه ها.
روز بعد خواستیم بریم توشهر دوری بزنیم
ازاون طرف مادرشوهره اماده شد بامابیاد.
گفتم خب حالا اشکال نداره.
بعد رفتیم بیرون سوارشیم پدرشوهره اومد گفت بریم جازمینها شلغم هارو جمع کنیم🫤
هواسرد
بادوبچه کوچیک
سرزمینا!!!
شوهرمم انگارنه انگار گفت باشه.
رفتیم.
منم اونجا همش توماشین بابچه ها که سرمانخورن
بچه ها هاهم حوصلشون سرمیرفت و نمیدونین چقد وحشتناک سرکردم تابرگشتیم
با شوهرت صحبت کن بگو راحت نیستم ومنطقی حرف بزن باهاش شاید قبول کرد
اینجا مقصر شوهرته ن پدرشوهر و مادرشوهرت
ما طوری هستیم
که هرجاشوهرباشه همونجاییم.
مطمئنم من اگه همچین حرفی بزنم
اول ازهمه بابام دعوام میکنه.
که اگه طوریتون بشه شوهرت نیس و فلان حرف و...
اووووو
اگه اینجوره ک مجبوری بری
دقیقا سرشب بهش گفتم .
گفتم تو فقط به دهن بابات نگا میکنی که چی میگه توهم میگه همون.
انگارنه انگار زن وبچه داری و برنامه باخانواده خودت چی بوده.
گفتم اونجابریم کلا من پوچ میشم برات.
میگه نه توبیا و...
وکلی قول .
ولی اصلا روقولاش دلگرم نیستم
🥲🥲🥲🥲
ای بابا
غصه نخور عزیزم
غصه نگو.
داغونم🫠
یکم سخته با مردی ک ب حرف باباشه یا مامانش


من داداشمم همینجوره
یه جوری حلش کن اتمام حجت کن باهاش
بگو رفتیم فلان شد من برمیگردم
عزیزم 🥺
دوره عقدم سخت رد سد براهمین اخلاقش
هی دعوامون میشد.
مامانم همش میگفت تحمل کن
بری سرزندگیت پدرش جدامیشه
تویی وشوهرت.
واقعا خیلی بهترشد.
گاهی همچنان داره دخالتاش رو ولی خیلی کمترشده.

ولی میدونم نزدیکش بشه دوباره درگیرم
عزیزجان
یه چیزی بگو شدنی باشه .
برم دیگه تمومه
مگه میشه بادوبچه کوچیک یکسره باشوهر بحث کرد.
رفتم دیگه رفتم
بایدبسوزم بسوزم بسازم.
خب یکم تقصیر خودتم هست
چرا خودت محترمانه جوابشون رو ندادی ک اینجوری دخالت نکنن
خدا مشکلتو حل کنه خواهر
چی بگم والا
به نظـر مـن برو
بآهآشـون خوب رفتآر کن جلو شوهرت
بالاخره یه کاری میکنن که باب میل خودت و شوهرت نیس
این رو بکن بهانه و یه کاری کن شوهرت سر سنگین بشه
و این تو ذهن شوهرت هست که تو باهاشون خوب بودی
اکه باهاشون بد رفتاری کنی همیشه طرف اونها رو میکیره
نمیدونم .
چی میشه بخوابم صبح بیداربشم
ببینم خواب بوده این حرفش😭😭😭
😢
من تابحال اززندگیم
تواوماهیچی نگفتم
همه زندگی هابه هرحال
یه وقتایی بالاوپایین داره
وادم شدیدا به همفکری ومشهورت نیازداره .
ولی نیومدم اومابگم .
هرطورشده اروم شدم
ولی ببین الان چه وضعیتی دارم
که واقعا شدیدا نیاز دارم اروم بشم

براهمین مزاحم وقت شما عزیزان شدم 😅
سلام
الان سمانه میاد بهت حسابی مشاوره میده
خیلی تخصص داره در رابطه با خانواده شوهر 😄
😃عه
مگه همسرت مجبور نیست که بره بابت کار ؟؟
خب با این شرایط یعنی فکر میکنی شانس اینکه نظرش عوض بشه رو داری ؟؟
بنظرم اگه از رو اجباره . باید ی راهی پیدا کنی که بتونی باهاشون کنار بیای
اگر خانوادش تو این چند روز قبل از جا ب جابی یه کاری کردن همین بهانه کن، با شوهرت کلی سر صدا راه بنداز نرو
اگه شوهرت انقدر بچه ننس باید با سلیطه بازی کارت رو راه بندازی،
بله
ظاهرن که اجبار هست.
گفتم عزیزجان .
ماازاون دسته خانواده هایی هستیم که هرجاشوهر باشه
همونجابایدباشیم .
وحرف آخر رو مرد میزنه
پس برو دیگه
تنها راهش اینکه خودتو بزنی به بیخیالی هر چی شنیدی ی گوشت در باشه اون یکی دروازه .اهمیت نده
خونه الانمون اپارتمانی و کوچیکه
میگه بریم اونجا
خونه ویلایی بزرگ اجازه میکنم برات.‌
خانوادش توشهرک شهرستان میشینن
میگه توراضی شوبیا
توشهرش خونه میگیرم🥲
دوستم داره که واقعا راضی باشم از رفتن
براهمون ازسرشب کلی داره قول میده همش
خب ببین خودشم میدونه تو از ته دل راضی نیستی میخواد راضیت کنه . بنظرم اگه مجبوره به رفتن برو ولی ی خط قرمزایی تعیین کن براش . که مجبور نباشی بسوزی و بسازی با هر اتفاقی
نمیخوام دلسردت کنم ولی واقعا سخت خواهد بود چون منم شرایطم مث شما بود
به رفتن که ۹۰ درصد پرهست که اینجورکه صحبت میکرد مجبورم برم🥲
دقیقا همین.
همش دارم فکرمیکنم که چی بگم به عنوان خط قرمز
که واقعا اجراکنه
که شک دارم وقتی توخانوادش باشه
اجرا کنه 😅
خب دیگه . خودتو از الان اماده کن که بیخیال باشی و سعی کن از همون اول حد و مرز با خانواده شوهرتو حفظ کنی به شوهرتم بگو ب این شرط میام که ارامش خودم و خونم و بچهام الویت باشه وگرنه هم زندگی من جهنم میشه هم زندگی تو
اره ازاینجور حرفا که گفتم یکم بهش😁
خب ببین چیا در رابطه با خانواده شوهرت خیلی اذیتت میکنه رو همونا زوم کن
مثلا اگه شوهرت از اوناست که هر روز باید بره خونه باباش . خب طبیعتا تو نمیتونی بگو مثلا من ده روز ی بار هفته ی بار باهات میام . حالا بسته به میل خودت
اره .
اینم حرف خوبیه
مثلا شهرستان که زیادجادیدنی بیرون رفتن نداره .
خانواده شوهرمم زیاد بیرون نمیرن.
موندم اونجا میپوسم.
بهش میگم میگه هرهفته جمعه میارمت مشهد🤣
که از محاللته هرهفته .
فقط میخوادراضیم کنه
انقد تابلو
وای دقیقا شرایط من.
مثل من
الان شمااین وضعیت روداری
یا میخوای داشته باشی؟
شیش ساله دارم.بخاطر دخترم مجبورم تحمل کنم.فقط اگ رفتی قبل رفتن همه حرفاتو با شوهرت بزن .
از روز اول هم بهشون رو نده.هرچقدر رو بدی بیشتر سو استفاده میکنن
درکت می کنم الان چقد استرس و ترس داری محاله راضی بشه مگه معجزه بشه
🥲🥲🥲👌👌👌
به نظرم بگو میام ولی از الان اتمام حجت میکنم ک بابات حق دخالت نداره، یا مثلا به روز ک خونه ی پدر شوهرت بودی یهو حرفو پیش بکش بگو اره شوهرم گفته مشهد هروقت ک بخوای میبرمت ، اصلا شرط اومدن من به اینجا همینه، با یکم شوخی و خنده هم بگو اره دیگه گفتم شهرستذن کوچیکه احتمال اینکه ادما تو زندگی هم سرک بکشن زیاده، ما زندگی خودمونو داشته باشیم که کسی کاذی به کارمون نداشته باشه، وکلا از خانواده ی خودتم اون بین بگو ک چقد کمک حالت بودن، در کل باید یه سری چیزا رو تو لفافه بهشون بفهمونی
استرس جدا
کلا چشمام از سرشب همینجور راه میبینه .
منظورمومتوجه میشین !؟
خیره شدن به یه طرف😅
ولی رفتی از اول حد و حدود رو نگه دار نه مستقیم بگو من کار دارم شما برو سرتو شلوغ نشون بده
بگو با دوتا بچه واقعا وقت نمی کنم
میدونم چی میگی
اخیییی
خدا کمکت کنه
منو مامانمو خواهرم و مادرشوهرم همه تهرانیم
ولی با این ترافیک وحشتناک تهران دو ساعت تو راهیم خونه ی هرکس بخواهیم بریم
الان شما میگی سه ساعت راهه من‌ دلم گفتم والا ما تو یه شهریم همینقدره فاصلمون😅
من چند ساله شرایط شمارو دارم ولی ۷ ساعت راهه.
من نرفتم موندم خونه همسرم آخر هفته ها میومد سر میزد. دو سه سال اخیر کمتر رفت و آمد میکنه شاید ماهی یبار بره.
ما تا آخر عمرمون برنامه همینه باز خداروشکر شما ۳ ساله.
حالا که میگی نمیتونی بدون شوهر باشی مجبوری بری پس با افکار مثبت برو. ایشالا که خیر باشه.
با شوهرت برو
سعی کنید خونتون با فاصله بگیرید
دیر به دیر برید و بیایید شوهرتم میخاد بره و بیاد بره
قبل رفتن حرفاتون بزنید و بگوش رفتی اونجا قرار نیس زندگیت رو هوا ول کنی باعث نشو بین دوخانواده دعوا و بحث و دلخوری پیش بیاد
یکم شما کوتاه بیا یکم همسرتون زندگیه دیگه میگزره انشالله که با خوشی براتون بگزره
سلام و علیکم
دختر رو نترسوتید از خانواده شوهر
عزیزم هیچی نیستن فقط کافیه کمی محترمانه در مقابل حرفاشون جواب بدی اونم با خنده و شوخی
میشه بپرسم کدوم شهرستان؟
سبزوار
خانومی شرایطت سخته
ولی نشد نداره
با اقات فقط و فقط باید صحبت کنی با روی گشاده ولی لا به لاش
قبلش همه شروطت رو که(منصفانه باشن) رو بگو، بنویس ،امضا بگیر یادش نره
مثلا من فقط هفته ای ۱ بار میرم اونجا
مثلا بچه ها مریض شدن توی شوهر نباشی باید یکی از خانوادت بیان
کمکن( به زورم شده!)
از اول بد به دلت راه نده
بقول ایه قرآن چه بسا چیزی و بد میدونی گرچه خیر تو اونجاس
همسرمنم غلام حلقه به گوش خانوادشه
میمیره واسشون
گرچه هیچ کاری واسه ما نکردن هیچ کارهاشونم گردن اقامه
منم ارتباطم و کم کردم
با روی خوش حرفهامو گفتم دلیل منطقی آوردم اونم قبول کرده
سلام به نظرم سخت میگیری
مساله مهمی نیست
با یکم مدیریت و سیاست همه چی حله
اول این که خوانواده شوهر همینه نیابد انتظار داشت ازشون هیچ کس خانواده خود ادم نمیشن دوم این که توی شهری که هم مادرت باشه هم خانواده شوهر ولی به خانواده شوهر باشی عذاب اوره ولی خب چاره ای نیست دیگه مجبوری تحمل کنی چندسالی بعد باز جا به جا میشی خوبیش اینه
من اگه بودم دوسال میرفتم ایرانشهر که احتمال برگشتمم زیاد باشه و اینکه از خانوادش دور باشم شوهرم یکم بخودش بیاد
ببین رفتی سبزوار رفتنت با خودته برگشتنت با خدا
این بره برگشتنی نیست گفته باشم چون نمیتونه از خانوادش دل بکنه
پدرش روش تسلط داره الانم بخاطر حرف باباش داره میره که کلا موندگاربشه
ببین کی گفتم
یا بهش بگو‌ماهستیم تو رفت و آمد کن برو اخر هفته برگرد هرروزکه کار نداره تعطیل بود بیاد
ایرانشهر که خیلی دوره به مشهد و کلا غریب و تنها میمونه
همون سبزوار بری حداقل دلت گرفت میدونی ی آشنا هست هر چند اخلاق خوبی نداشته باشن
اتفاقا مردم اونجا خیلی خوب و خونگرمن به راحتی دوست و همسایه پیدا میکنه که از صدتا فامیل بهترن
دور باش دوست باش این شوهرش پاش برسه سبزوار دیگه برگشتی نداره تحت تاثیر خانوادش قرار میگیره یسره به حرفشون میشه اعصاب براش نمیزارن
ولی نهایت یسال یا دوسال میره ایرانشهر ولی شوهره مجبوره برگرده بره سبزواره دیگه برنمی‌گرده
منم از همین میترسم بره دیگه نتونه برگرده
هر شهر دیگه ای بود اوکی بودا ولی قطعا به خاطر خونوادش داره میره این شهر
هستن کسایی که حتی خونه رو نمیتونن عوض کنن برن یکم دورتر چه برسه که بخوان شهر عوض کنن
خانم های عزیز برای شرکت در پرسش و پاسخ باید از طریق اپلیکیشن اوما اقدام نمایید.

سوالات مشابه